رمان خرس عسلی پارت
رمان خرس عسلی پارت ۳
بهد ۲۰ دیقه رسیدن خونه نامجین در زدن جین درو باز کرد رفتن تو بعداز سلامو احوالپرسی رفتن رو مبل نشستن
( به نامجون میگم نامی )
جین : خوب اقای جونکوک حتماً باید یه کاری باشه که یادی از ما کنی اون از یونگی که گذاشت رفت اینم از تو که تا کاری نداشته باشی انگار ما مردیم دیگه
کوک : عه خدا نکنه هیونگ من میام ولی خب کار نمیزاره بیام بعدشم به یونگی هیونگ چیکار داری اون بدبخت خودش الان هزارتا کار داره امروز از خاله حالشو پرسیدم گفت هفته ی پیش یه سر بهش زده البته اون معقه هم کلا سرش تو لبتاب بود داشت کاراشو انجام میداد میداد بعد گفت که تو شرکتم خیلی سرش شلوغه
جین : یآااااااا....انقدر از اون به اصطلاح هیونگ بی معرفتت خبر داری از ما داری
کوک : اره معلومه که دارم
جین : عه راست میگی پس تولد من کیه
کوک : معلومه دیگه د.... نه نه یازد.....نه چیز بود عم .......
جین : بیا اینم شانس ما
نامی : ول کن دیگه جین
جین : باشه بابا
کوک : راستیییییی....( داد )
نامی : چیه بغل گوشت نشستما ( با دستاش گوشاشو گرفته )
کوک : هیونگ ازدواج کرده
نامجین باهم : چیییییییی ( داد )
کوک : اره تو آمریکا ازدواج کرده پسره کره ای انگار از بچگی با هم دوست بودن ولی پسر خیلی پسر خوبیه باکره هم هست پدرشم شریک پدر هیونگ بوده
جین : باید زودتر اون امگای کیوتو ببینم راستی دختره دیگه
کوک : نه پسره
جین : چیییییییی.......
نامی : اون که گی نبود
کوک : بود دیگه
جین : نبود
نامی: این مسخره بازیارو تموم کنین اون کیه
کوک : کی کیه
نامجون با انگشتش به تهیونگ اشاره کرد
کوک : اها اون دوست پسر منه
نامجون : واقعا
کوک : اهوم
جین : سلیقت خوب شده کوک
نامی : عه جین سلام من نامجونم کیم نامجون
جین : من کیم سوکجینم جین سدام کن
ته : من کیم تهیونگم خوشبختم از اشناییتو
نامجون : همچنین
کوک : خب دیگه بریم الانه که دیگه اقای جئون عصبی بشه
نامی : بریم
کوک و ته سوار ماشین خودشون جین و نامجون هم سوار ماشین خودشون شدن و حرکت کردن به سمت محل قرار داد که گویا به خونه بود اونجا زیاد نزدیک نبود بعد دو ساعت بلاخره رسیدن ماشیناشونو پارک کردن رفتن سمت عمارت خیلی بزرگ بود زنگ درو به صدا دراوردن بعد چند دقیقه یکی درو باز کرد یه پسر خیلی کیوت مو بلوند ( احتمالا از مو بلند فهمیدین جیمینه ) بود خواستن حرفی بزنن که یکی از دور گفت
ناشناس : کیه
مرد : نمیدونم
فرد ناشناس اومد دم در همه با دیدنش تعجب کردن حتی خود اون با دیدن مرد ها
اون مرد یونگی بود ولی از روزی که پدرش مجبورش کرده بود بره آمریکا خیلی تغییر کرده بود قدش بلندترو عضلهای تر شده بود ولی هنوز از دورم میشد فهمید که موهاش مثل قدیما نرمه هنوزم موهاشو کوتاه نمیکرد
کوک : یونگی هیونگ
یونگی : کوک........
ادامه دارد........
ببخشید که دیر گزاشتم واقعا سرم شلوغ بود هم کم شد هم چرت بازم معذرت میخوام فردا یا پارت اول رمان جدیدو اپ میکنم یا همینو لطفاً اگه میشه راهنمایی کنید که پارت اول رمان جدید اپ کنم یا همینو اپ کنم ممنونم که خوندید❤️❤️
بهد ۲۰ دیقه رسیدن خونه نامجین در زدن جین درو باز کرد رفتن تو بعداز سلامو احوالپرسی رفتن رو مبل نشستن
( به نامجون میگم نامی )
جین : خوب اقای جونکوک حتماً باید یه کاری باشه که یادی از ما کنی اون از یونگی که گذاشت رفت اینم از تو که تا کاری نداشته باشی انگار ما مردیم دیگه
کوک : عه خدا نکنه هیونگ من میام ولی خب کار نمیزاره بیام بعدشم به یونگی هیونگ چیکار داری اون بدبخت خودش الان هزارتا کار داره امروز از خاله حالشو پرسیدم گفت هفته ی پیش یه سر بهش زده البته اون معقه هم کلا سرش تو لبتاب بود داشت کاراشو انجام میداد میداد بعد گفت که تو شرکتم خیلی سرش شلوغه
جین : یآااااااا....انقدر از اون به اصطلاح هیونگ بی معرفتت خبر داری از ما داری
کوک : اره معلومه که دارم
جین : عه راست میگی پس تولد من کیه
کوک : معلومه دیگه د.... نه نه یازد.....نه چیز بود عم .......
جین : بیا اینم شانس ما
نامی : ول کن دیگه جین
جین : باشه بابا
کوک : راستیییییی....( داد )
نامی : چیه بغل گوشت نشستما ( با دستاش گوشاشو گرفته )
کوک : هیونگ ازدواج کرده
نامجین باهم : چیییییییی ( داد )
کوک : اره تو آمریکا ازدواج کرده پسره کره ای انگار از بچگی با هم دوست بودن ولی پسر خیلی پسر خوبیه باکره هم هست پدرشم شریک پدر هیونگ بوده
جین : باید زودتر اون امگای کیوتو ببینم راستی دختره دیگه
کوک : نه پسره
جین : چیییییییی.......
نامی : اون که گی نبود
کوک : بود دیگه
جین : نبود
نامی: این مسخره بازیارو تموم کنین اون کیه
کوک : کی کیه
نامجون با انگشتش به تهیونگ اشاره کرد
کوک : اها اون دوست پسر منه
نامجون : واقعا
کوک : اهوم
جین : سلیقت خوب شده کوک
نامی : عه جین سلام من نامجونم کیم نامجون
جین : من کیم سوکجینم جین سدام کن
ته : من کیم تهیونگم خوشبختم از اشناییتو
نامجون : همچنین
کوک : خب دیگه بریم الانه که دیگه اقای جئون عصبی بشه
نامی : بریم
کوک و ته سوار ماشین خودشون جین و نامجون هم سوار ماشین خودشون شدن و حرکت کردن به سمت محل قرار داد که گویا به خونه بود اونجا زیاد نزدیک نبود بعد دو ساعت بلاخره رسیدن ماشیناشونو پارک کردن رفتن سمت عمارت خیلی بزرگ بود زنگ درو به صدا دراوردن بعد چند دقیقه یکی درو باز کرد یه پسر خیلی کیوت مو بلوند ( احتمالا از مو بلند فهمیدین جیمینه ) بود خواستن حرفی بزنن که یکی از دور گفت
ناشناس : کیه
مرد : نمیدونم
فرد ناشناس اومد دم در همه با دیدنش تعجب کردن حتی خود اون با دیدن مرد ها
اون مرد یونگی بود ولی از روزی که پدرش مجبورش کرده بود بره آمریکا خیلی تغییر کرده بود قدش بلندترو عضلهای تر شده بود ولی هنوز از دورم میشد فهمید که موهاش مثل قدیما نرمه هنوزم موهاشو کوتاه نمیکرد
کوک : یونگی هیونگ
یونگی : کوک........
ادامه دارد........
ببخشید که دیر گزاشتم واقعا سرم شلوغ بود هم کم شد هم چرت بازم معذرت میخوام فردا یا پارت اول رمان جدیدو اپ میکنم یا همینو لطفاً اگه میشه راهنمایی کنید که پارت اول رمان جدید اپ کنم یا همینو اپ کنم ممنونم که خوندید❤️❤️
- ۱.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط