{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان خرس عسلی پارت

رمان خرس عسلی پارت ۳
ویو کوک‌
رسیدیم اونجایی که پدرم گفته بود جای خیلی بزرگی بود در زدیم یه پسر کیت درو باز کرد خواستم چیزی بگم که یکی از دور پرسید کیه پسر گفت نمیدونم که اون مرد اومد جلوی در اون مرد یونگی بود واقعاً خودش بود خیلی قد بلندتر و عضله‌ای تر شده از روزی که اخرین بار دیدمش شانزده سال میگذره واقعا دلم براش تنگ شده بود

کوک : یونگی هیونگ

یونگی : کوک

کوک : هیونگ

سریع رفتم یونگی رو بغل کردم اون تنها کسی بود که تو بچگی بعد از مرگ مادرم مراقبم بود ( ویو سال ها پیش )
تو کمد قایم شده بودم باز مامانو بابام دعوا کرده بودن اما این دفعه خیلی جدی بود همینطور داشتم گریه میکردم که صدای شلیک شنیدم سریع رفتم بیرون دیدم که مامانم با یه تیر تو قلبش افتاده زمین و پدرمم با یه کلت بالا سرشه سریع رفت بغل مادرش نشست ولی هرچی صداش کرد مادرش بیدار نشد که باباش پرتس کرد تو اتاقش در قفل کرد بهد رفت پایین کوک از پنجره ی اتاقش فرار کرده بود بیرون بارون شدیدی میبارید راهشو گم کرده بود افتاد زمین و بیهوش شد وقتی بهوش امد توی یه خونه روی تخت بود سریع پاشد رفت بیرون که با دوتا پسر روبه رو شد که یکیشون خیلی کیوت بود با موهای صورتی و یکی دیگه هم خیلی جدی بود پسر کیوت اومد طرفش

پسره : سلام من جیمینم اونم یونگی

کوک : سلام منم جونکوکم

جیمی : خوشبختم

کوک : همچنین اون همیشه همینطوری بداخلاقه

جیمی : نه اون فقط با غریبه ها بداخلاقه

کوک : اهان

جیمی : تو باید یه الفا باشی درسته

کوک : اره شما باهم زندگی میکنید

جیمی : اره

کوک : چه جالب

یونگی: بیاید یچیزی بخورید بعد برت میگردونم خونت

کوک با یاد اوری اون ماجرا بغض کرد ولی باید قوی میموند تا بتونه انتقام پدرشو بگیره پس رفت باهاشون غذا خورد و بعد اونا رسوندنش خونه اون شب خوابید و بعد هر روز به اونا سر میزد دوستای خوبی شده بودن تا دو سال باهم دوست بودن تا وقتی که جیمین و یونگی باید میرفتن آمریکا کوک با اونا خداحافظی کرد ولی افسرده شد تا روزی که تو شونزده سالگی با جین و نامجون اشنا شد اون یونگی و جیمین رو اصلا فراموش نکرد و همیشه ازشون حرف میزدولی خوب چه فایده وقتی نبودن
( پایان فلش بک )
اون یونگی رو یادش بود جیمینم بود ولی الان نشناختش چون موهاش صورتی بود الان دیگه نمیشناختش

کوک : هیونگ نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود البته برای اون مو صورتی هم همینطور ولی انگار دیگه باهم زندگی نمیکنید که ببینمش

یونگی : منم دلم برات تنگ شده بود و در ضمن جیمین دقیقا بغل من وایساده

کوک : چی کوووووو

یونگی : اوناهاش

یونگی با انگشتش به جیمین اشاره کرده

کوک : جانم اون که موهاش صورتی بود

یونگی : خوب الان که بلوند کرده

کوک رفت جیمینم بغل کرد بعد از سلام کردن همه رفتن داخل خونه...........

ادامه دارد ..........
خوب فک کنم این خوب شد حدوداً تا یه ساعت دیگه پارت اول رمان جدیدو اپ میکنم مراقب خودتون باشید😘🥰
دیدگاه ها (۷)

رمان جدید اسم رمان : شیرین ترین رویا ژانر : امگاورس ، معمایی...

تو پیج قبلیم کسی از شما بوده ؟؟

Rz prpr ²⁸ویو یونگی یونگی: باشه الان میام جیهوپ: زودد اماده ...

شروعی دوباره پارت ۵.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط