عقدی که قلب را دزدید 🖤
عقدی که قلب را دزدید 🖤
پارت ۱۷ | کسی که نباید اینجا میبود
سالن در سکوت مطلق فرو رفته بود.
آت به مردی که از میان جمعیت بیرون آمده بود خیره شده بود.
رنگ از صورتش پریده بود.
جونگکوک متوجه شد.
آرام پرسید:
«آت... میشناسیش؟»
آت جواب نداد.
مرد چند قدم جلو آمد و لبخند زد.
«بالاخره بزرگ شدی، آت.»
صدای آت لرزید:
«عمو...»
جونگکوک با تعجب به او نگاه کرد.
عموی آت.
مردی که همه سالها فکر میکردند در یک حادثه ناپدید شده.
آت یک قدم عقب رفت.
«تو... زندهای؟»
مرد خندید.
«فکر کردی به این راحتی از بازی کنار میرم؟»
جونگکوک جلوی آت ایستاد.
«تو پشت همه این اتفاقاتی.»
مرد نگاهش کرد.
«نه، جونگکوک. من فقط کاری کردم چیزی که پدرهاتون شروع کرده بودن، تموم بشه.»
آت با عصبانیت گفت:
«تو باعث جنگ بین دو خانواده شدی!»
«آره.»
این اعتراف ساده، سالن را در سکوت فرو برد.
مرد ادامه داد:
«اما یه چیز رو اشتباه فهمیدین. تاج سایهها فقط یه سازمان نیست... یه پیمانه. پیمانی که نسلها بین خاندانهای قدرتمند وجود داشته.»
جونگکوک گفت:
«و تو میخواستی صاحبش بشی.»
مرد لبخند زد.
«دقیقاً.»
آت آرام پرسید:
«پس چرا ازدواج ما؟»
مرد به حلقهای که در دست آت بود نگاه کرد.
«چون فقط وقتی خون دو خاندان به هم پیوند بخوره، سند اصلی پیمان قابل باز شدنه.»
جونگکوک ناگهان به آت نگاه کرد.
همهچیز داشت معنی پیدا میکرد.
ازدواج...
کلید...
پروندهها...
و آن پیامها.
آت زیر لب گفت:
«پس از اول... ما فقط مهره بودیم.»
جونگکوک آرام جواب داد:
«نه.»
آت نگاهش کرد.
جونگکوک دستش را گرفت.
«از اینجا به بعد دیگه مهره نیستیم.»
عموی آت با خنده گفت:
«فکر میکنی میتونی جلوی منو بگیری؟»
جونگکوک با خونسردی گفت:
«اگه لازم باشه، آره.»
مرد به محافظهایش اشاره کرد.
چند نفر از میان جمعیت جلو آمدند.
محافظهای جئون و پارک هم آماده شدند.
اما پیش از اینکه کسی حرکت کند، آت آرام کنار جونگکوک ایستاد.
«این بار با هم.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
لبخند کوتاهی زد.
«با هم.»
و درست همان لحظه...
صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
شیشههای سالن لرزیدند.
مهمانها وحشتزده کنار رفتند.
آت دست جونگکوک را گرفت.
«فکر کنم جشن عروسیمون شروع شد.»
جونگکوک با خندهای کوتاه گفت:
«این دیگه بدترین عروسی تاریخه.»
آت هم خندید.
اما پشت آن لبخند...
هر دو میدانستند جنگ واقعی تازه شروع شده.
پایان پارت ۱۷ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۱۷ | کسی که نباید اینجا میبود
سالن در سکوت مطلق فرو رفته بود.
آت به مردی که از میان جمعیت بیرون آمده بود خیره شده بود.
رنگ از صورتش پریده بود.
جونگکوک متوجه شد.
آرام پرسید:
«آت... میشناسیش؟»
آت جواب نداد.
مرد چند قدم جلو آمد و لبخند زد.
«بالاخره بزرگ شدی، آت.»
صدای آت لرزید:
«عمو...»
جونگکوک با تعجب به او نگاه کرد.
عموی آت.
مردی که همه سالها فکر میکردند در یک حادثه ناپدید شده.
آت یک قدم عقب رفت.
«تو... زندهای؟»
مرد خندید.
«فکر کردی به این راحتی از بازی کنار میرم؟»
جونگکوک جلوی آت ایستاد.
«تو پشت همه این اتفاقاتی.»
مرد نگاهش کرد.
«نه، جونگکوک. من فقط کاری کردم چیزی که پدرهاتون شروع کرده بودن، تموم بشه.»
آت با عصبانیت گفت:
«تو باعث جنگ بین دو خانواده شدی!»
«آره.»
این اعتراف ساده، سالن را در سکوت فرو برد.
مرد ادامه داد:
«اما یه چیز رو اشتباه فهمیدین. تاج سایهها فقط یه سازمان نیست... یه پیمانه. پیمانی که نسلها بین خاندانهای قدرتمند وجود داشته.»
جونگکوک گفت:
«و تو میخواستی صاحبش بشی.»
مرد لبخند زد.
«دقیقاً.»
آت آرام پرسید:
«پس چرا ازدواج ما؟»
مرد به حلقهای که در دست آت بود نگاه کرد.
«چون فقط وقتی خون دو خاندان به هم پیوند بخوره، سند اصلی پیمان قابل باز شدنه.»
جونگکوک ناگهان به آت نگاه کرد.
همهچیز داشت معنی پیدا میکرد.
ازدواج...
کلید...
پروندهها...
و آن پیامها.
آت زیر لب گفت:
«پس از اول... ما فقط مهره بودیم.»
جونگکوک آرام جواب داد:
«نه.»
آت نگاهش کرد.
جونگکوک دستش را گرفت.
«از اینجا به بعد دیگه مهره نیستیم.»
عموی آت با خنده گفت:
«فکر میکنی میتونی جلوی منو بگیری؟»
جونگکوک با خونسردی گفت:
«اگه لازم باشه، آره.»
مرد به محافظهایش اشاره کرد.
چند نفر از میان جمعیت جلو آمدند.
محافظهای جئون و پارک هم آماده شدند.
اما پیش از اینکه کسی حرکت کند، آت آرام کنار جونگکوک ایستاد.
«این بار با هم.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
لبخند کوتاهی زد.
«با هم.»
و درست همان لحظه...
صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
شیشههای سالن لرزیدند.
مهمانها وحشتزده کنار رفتند.
آت دست جونگکوک را گرفت.
«فکر کنم جشن عروسیمون شروع شد.»
جونگکوک با خندهای کوتاه گفت:
«این دیگه بدترین عروسی تاریخه.»
آت هم خندید.
اما پشت آن لبخند...
هر دو میدانستند جنگ واقعی تازه شروع شده.
پایان پارت ۱۷ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۲۹۷
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط