عقدی که قلب را دزدید 🖤
عقدی که قلب را دزدید 🖤
پارت ۱۰ | خیانت
صدای قدمها در کلیسای متروکه پیچید.
آت ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جونگکوک جلوی او ایستاد.
مرد از تاریکی بیرون آمد.
آت با دیدنش خشکش زد.
پدرخوانده جونگکوک.
مرد لبخند آرامی زد.
«بالاخره خودتون حقیقت رو پیدا کردین.»
جونگکوک با خشم گفت:
«تو...»
مرد دستهایش را بالا برد.
«قبل از اینکه قضاوت کنی، بذار توضیح بدم.»
جونگکوک قدمی جلو رفت.
«پدر من به خاطر تو با خاندان پارک دشمن شد؟»
مرد نگاهش را پایین انداخت.
«نه.»
سکوت.
«من فقط باعث شدم فکر کنه خاندان پارک بهش خیانت کرده.»
آت با ناباوری پرسید:
«چرا؟»
مرد لبخند تلخی زد.
«چون تاج سایهها به یک وارث نیاز داشت... و من میخواستم هر دو خاندان رو تحت کنترل خودم بگیرم.»
جونگکوک با صدای سرد گفت:
«پس تمام این سالها جنگ...»
«ساخته من بود.»
آت مشتهایش را گره کرد.
«و حالا چرا ما رو به اینجا کشوندی؟»
مرد به گردنبند تاج سیاه اشاره کرد.
«چون تو کلید آخرین بخش این ماجرا هستی.»
آت اخم کرد.
«من؟»
مرد جواب داد:
«مادرت قبل از مرگش چیزی رو پنهان کرد که اگر پیدا بشه، قدرت تاج سایهها برای همیشه از بین میره.»
جونگکوک به آت نگاه کرد.
«مادرت؟»
آت شوکه شده بود.
«من هیچوقت چیزی درباره این نمیدونستم...»
مرد یک کلید قدیمی روی زمین انداخت.
«چون قرار بود وقتی بیستوپنج ساله شدی، حقیقت رو بفهمی.»
آت کلید را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
PARK A — 25
ناگهان صدای آژیر از بیرون کلیسا بلند شد.
مرد لبخند زد.
«وقت ندارین.»
جونگکوک پرسید:
«کجا باید بریم؟»
مرد به آت نگاه کرد.
«جایی که همهچیز از اونجا شروع شد.»
و قبل از اینکه کسی بتواند جلویش را بگیرد، در تاریکی ناپدید شد.
آت کلید را محکم در دست گرفت.
جونگکوک کنار او ایستاد.
«تنها نمیری.»
آت نگاهش کرد.
«این پرونده مربوط به خانواده منه.»
جونگکوک آرام گفت:
«از وقتی با من ازدواج کردی... دیگه فقط خانواده تو نیست.»
آت برای چند ثانیه چیزی نگفت.
این اولین بار بود که جملهای از جونگکوک...
واقعاً قلبش را لرزاند.
اما هنوز نمیدانست کلیدی که در دست دارد، قرار است چه چیزی را باز کند.
پایان پارت ۱۰ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۱۰ | خیانت
صدای قدمها در کلیسای متروکه پیچید.
آت ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جونگکوک جلوی او ایستاد.
مرد از تاریکی بیرون آمد.
آت با دیدنش خشکش زد.
پدرخوانده جونگکوک.
مرد لبخند آرامی زد.
«بالاخره خودتون حقیقت رو پیدا کردین.»
جونگکوک با خشم گفت:
«تو...»
مرد دستهایش را بالا برد.
«قبل از اینکه قضاوت کنی، بذار توضیح بدم.»
جونگکوک قدمی جلو رفت.
«پدر من به خاطر تو با خاندان پارک دشمن شد؟»
مرد نگاهش را پایین انداخت.
«نه.»
سکوت.
«من فقط باعث شدم فکر کنه خاندان پارک بهش خیانت کرده.»
آت با ناباوری پرسید:
«چرا؟»
مرد لبخند تلخی زد.
«چون تاج سایهها به یک وارث نیاز داشت... و من میخواستم هر دو خاندان رو تحت کنترل خودم بگیرم.»
جونگکوک با صدای سرد گفت:
«پس تمام این سالها جنگ...»
«ساخته من بود.»
آت مشتهایش را گره کرد.
«و حالا چرا ما رو به اینجا کشوندی؟»
مرد به گردنبند تاج سیاه اشاره کرد.
«چون تو کلید آخرین بخش این ماجرا هستی.»
آت اخم کرد.
«من؟»
مرد جواب داد:
«مادرت قبل از مرگش چیزی رو پنهان کرد که اگر پیدا بشه، قدرت تاج سایهها برای همیشه از بین میره.»
جونگکوک به آت نگاه کرد.
«مادرت؟»
آت شوکه شده بود.
«من هیچوقت چیزی درباره این نمیدونستم...»
مرد یک کلید قدیمی روی زمین انداخت.
«چون قرار بود وقتی بیستوپنج ساله شدی، حقیقت رو بفهمی.»
آت کلید را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
PARK A — 25
ناگهان صدای آژیر از بیرون کلیسا بلند شد.
مرد لبخند زد.
«وقت ندارین.»
جونگکوک پرسید:
«کجا باید بریم؟»
مرد به آت نگاه کرد.
«جایی که همهچیز از اونجا شروع شد.»
و قبل از اینکه کسی بتواند جلویش را بگیرد، در تاریکی ناپدید شد.
آت کلید را محکم در دست گرفت.
جونگکوک کنار او ایستاد.
«تنها نمیری.»
آت نگاهش کرد.
«این پرونده مربوط به خانواده منه.»
جونگکوک آرام گفت:
«از وقتی با من ازدواج کردی... دیگه فقط خانواده تو نیست.»
آت برای چند ثانیه چیزی نگفت.
این اولین بار بود که جملهای از جونگکوک...
واقعاً قلبش را لرزاند.
اما هنوز نمیدانست کلیدی که در دست دارد، قرار است چه چیزی را باز کند.
پایان پارت ۱۰ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۳۸۶
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط