مان
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت25
#یاس
ساعت 4 بود دو ساعتی بود با خدا خلوت کرده بودم.
سجاده امو جمع کردم و توی اتاقمون رفتم.
خواب بود.
توی اشپزخونه رفتم و غذای فردا رو بار گذاشتم چون می خواستم برم مدرسه و وقتی نبود.
تا 6 غذام اماده شد و گذاشتم توی یخچال تا اومدم فقط گرم کنم.
اماده شدم و بالای سر پاشا رفتم.
صداش کردم و گفتم:
- پاشا پا می شی منو ببری مدرسه؟
غلطی زد و گفت:
- بزار نیم ساعت بخوابم می برمت.
باشه ای گفتم و تا 6 و نیم منتظر موندم دوباره صداش کردم که بیدار نشد چند بار اسم شو صدا زدم و تکون ش دادم که زد زیر زیر دستم محکم که دستم درد گرفت و عقب رفتم و سرشو بلند کرد و با داد گفت:
- بزار بخوابم دیگه چی می خوای هی پاشا پاشا خستم اه دو دقیقه ساعت شو خودت برو دیگه.
به جای دست ش روی دستم نگاه کردم.
واقعا به تازه عروس ها میخوردم؟
تاکسی گرفتم و چادرمو سرم کردم از خونه بیرون زدم.
سوار تاکسی شدم .
گاه و بی گاه از توی اینه نگاهم می کرد و معذب شده بودم.
اصلا حس خوبی به راننده تاکسی نداشتم!
یکم که گذشت گفت:
- چقدر خوشکلی شما مجردی؟
اخمی کردم و به حلقه توی دستم نگآه کردم.
و گفتم:
- اقا کارتونو بکنید لطفا!
چشم کشداری گفت.
یکم که گذشت دیدم اصلا مسیر رو داره یه جای دیگه می گه!
ترسیدم!
گفتم:
- اقا داری اشتباه می ری دبیرستان من جای دیگه است.
جواب مو نداد که گفتم:
- می خوام پیاده بشم بزنید کنار.
جواب نداد که جیغ کشیدم یهو قفل مرکزی رو زد و تیزی کشید.
یه نگاه ش یه جلو بود و یه نگاهش به من.
سریع زدم زیر دستش و قفل درو باز کردم و خودمو هل دادم بیرون که خم شد و زیر و کشید بازوم سوخت و با شدت توی خیابون پرت شدم و دردی توی صورت و بدن م پیچید.
چند نفری دورم جمع شدن و زنگ زدن امبولانس.
با درد نشستم گونه ام بدجوری درد می کرد.
تمام بدن م کوفته شده بود.
امبولانس رسید و منتقلم کردن بیمارستان.
شماره ازم خواستن تا اطلاع بدن .
شماره کیو می دادم؟
پاشا رو؟
اون نامرد که..
نیازی نیست گفتم .
پرستار دستمو بخیه زد گفت نیاز به بخیه داره.
بدجوری می سوخت.
گونه ام رو اسفالت خورده بود و کبود شده بود .
پلیس اومد و براش موضوع رو شرح دادم و اطلاعات اون تاکسی رو هم که فقط شماره و محل کارشو داشتم دادم.
تا شب توی بیمارستان درگیر بودم.
ساعت 9 بود که با زور خودم خودمو ترخیص کردم.
یه اژانس گرفتم و سمت خونه رفتم .
حتم پاشا نگران شده .
حق ش بود هر بلایی سرش بیاد حقشه!
حساب کردم و وارد اپارتمان شدم.
توی اسانسور طبقه 10 رو زدم و جلوی در بودم.
زنگ در رو زدم که تندی باز شد.
پاشا اماده بود سرم داد بکشه که با دیدن جا خورد.
سلام بی جونی کردم و داخل رفتم.
از دیشب هیچی نخورده بودم و حسابی ضعف کرده بودم.
بی حال روی مبل نشستم و نالیدم:
- گرسنمه!
پاشا جلو اومد و دستی به گونه ام کشید که ایی بلندی گفتم و هلش دادم عقب.
بلند شدم که بازومو گرفت .
دقیقا جایی که اون راننده تاکسی با چاقو بریده بود.
ناله ای کردم و بی حال روی مبل افتادم.
زود دستشو برداشت که با ناله چادرمو کنار زدم و نگاهی به دستم انداختم.
پانسمان خونی بود!
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت25
#یاس
ساعت 4 بود دو ساعتی بود با خدا خلوت کرده بودم.
سجاده امو جمع کردم و توی اتاقمون رفتم.
خواب بود.
توی اشپزخونه رفتم و غذای فردا رو بار گذاشتم چون می خواستم برم مدرسه و وقتی نبود.
تا 6 غذام اماده شد و گذاشتم توی یخچال تا اومدم فقط گرم کنم.
اماده شدم و بالای سر پاشا رفتم.
صداش کردم و گفتم:
- پاشا پا می شی منو ببری مدرسه؟
غلطی زد و گفت:
- بزار نیم ساعت بخوابم می برمت.
باشه ای گفتم و تا 6 و نیم منتظر موندم دوباره صداش کردم که بیدار نشد چند بار اسم شو صدا زدم و تکون ش دادم که زد زیر زیر دستم محکم که دستم درد گرفت و عقب رفتم و سرشو بلند کرد و با داد گفت:
- بزار بخوابم دیگه چی می خوای هی پاشا پاشا خستم اه دو دقیقه ساعت شو خودت برو دیگه.
به جای دست ش روی دستم نگاه کردم.
واقعا به تازه عروس ها میخوردم؟
تاکسی گرفتم و چادرمو سرم کردم از خونه بیرون زدم.
سوار تاکسی شدم .
گاه و بی گاه از توی اینه نگاهم می کرد و معذب شده بودم.
اصلا حس خوبی به راننده تاکسی نداشتم!
یکم که گذشت گفت:
- چقدر خوشکلی شما مجردی؟
اخمی کردم و به حلقه توی دستم نگآه کردم.
و گفتم:
- اقا کارتونو بکنید لطفا!
چشم کشداری گفت.
یکم که گذشت دیدم اصلا مسیر رو داره یه جای دیگه می گه!
ترسیدم!
گفتم:
- اقا داری اشتباه می ری دبیرستان من جای دیگه است.
جواب مو نداد که گفتم:
- می خوام پیاده بشم بزنید کنار.
جواب نداد که جیغ کشیدم یهو قفل مرکزی رو زد و تیزی کشید.
یه نگاه ش یه جلو بود و یه نگاهش به من.
سریع زدم زیر دستش و قفل درو باز کردم و خودمو هل دادم بیرون که خم شد و زیر و کشید بازوم سوخت و با شدت توی خیابون پرت شدم و دردی توی صورت و بدن م پیچید.
چند نفری دورم جمع شدن و زنگ زدن امبولانس.
با درد نشستم گونه ام بدجوری درد می کرد.
تمام بدن م کوفته شده بود.
امبولانس رسید و منتقلم کردن بیمارستان.
شماره ازم خواستن تا اطلاع بدن .
شماره کیو می دادم؟
پاشا رو؟
اون نامرد که..
نیازی نیست گفتم .
پرستار دستمو بخیه زد گفت نیاز به بخیه داره.
بدجوری می سوخت.
گونه ام رو اسفالت خورده بود و کبود شده بود .
پلیس اومد و براش موضوع رو شرح دادم و اطلاعات اون تاکسی رو هم که فقط شماره و محل کارشو داشتم دادم.
تا شب توی بیمارستان درگیر بودم.
ساعت 9 بود که با زور خودم خودمو ترخیص کردم.
یه اژانس گرفتم و سمت خونه رفتم .
حتم پاشا نگران شده .
حق ش بود هر بلایی سرش بیاد حقشه!
حساب کردم و وارد اپارتمان شدم.
توی اسانسور طبقه 10 رو زدم و جلوی در بودم.
زنگ در رو زدم که تندی باز شد.
پاشا اماده بود سرم داد بکشه که با دیدن جا خورد.
سلام بی جونی کردم و داخل رفتم.
از دیشب هیچی نخورده بودم و حسابی ضعف کرده بودم.
بی حال روی مبل نشستم و نالیدم:
- گرسنمه!
پاشا جلو اومد و دستی به گونه ام کشید که ایی بلندی گفتم و هلش دادم عقب.
بلند شدم که بازومو گرفت .
دقیقا جایی که اون راننده تاکسی با چاقو بریده بود.
ناله ای کردم و بی حال روی مبل افتادم.
زود دستشو برداشت که با ناله چادرمو کنار زدم و نگاهی به دستم انداختم.
پانسمان خونی بود!
- ۲۲
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط