مان
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت24
#یاس
خواستم برم توی اتاق که گفت:
- نرو دیگه همش تو اتاقی نماز تو هم خوندی بیا اینجا.
توی پذیرایی نشستم دستی توی موهاش کشید و برای اینکه سر صحبت و باز کنه:
- موهای تو چه رنگه؟ به ما که افتخار دیدن شونو ندادی!
لب زدم:
- مشکی!
سر تکون داد و گفت:
- نمی خوای رنگ بزنی؟
نه ای گفتم.
سر تکون داد و گفت:
- باشه نظرت چیه من دوتا سفید بندازم تو موهام؟
اخم کردم و گفتم:
- این کارا چیه! مگه دختری!
مثلا اومد بامزه گی کنه گفت:
- خوب تو رنگ نمی کنی من می خوام جات رنگ کنم.
اخم کردم و جواب شو ندادم که گفت:
- ای بابا قهر نکن دیگه شوخی کردم
فردا صبح اول بردم خونه و کتابا مو برداشتم و رسوندم مدرسه!
بعد مدرسه هم اومد دمبالم و رفتیم باقی وسایل و خریدم و جالبه هر چی که گفتم خرید.
حس می کردم یه چیزی رو ازم پنهون می کنه! اما خوب چیزی هم نگفت شاید من شک کرده بودم و زیادی حساس شده بودم.
شب هم رسوندم خونه مامانم اینا!
جالبه نگفت بریم خونه امون!
همش سعی می کرد باهام راه بیاد! و هر چی می گفتم گوش می کردم و کلا پسر خوبی شده بود.
بقیه روز هفته خوب طی شد و ازش راضی بودم حتا وقتی رفتم و چند ساعت روی مزار شهدا بودم باهام اومد و غر نزد.
فقط روز اخری ازم خواست لباس عروس بپوشم مذهبی بپوشم فقط بپوشم!
منم برای جبران قبول کردم و باهم رفتیم و یه لباس عروس مذهبی قشنگ گرفتیم.
توی این چند روز دعوایی نداشتیم و جمعه هم که عروسی بود.
ارایش نمی کردم ولی برای اینکه توی فیلم قشنگ بیفته رفتم ارایشگاه و از اونجا می یومدم بیرون مثلا!
بهش گفته بودم حتما عکاس و فیلم بردار خانوم باشه!
توی ارایشگاه اماده نشسته بودم و حتا یه خط چشم هم نکشیده بودم.
ارایشگر هر چی گفت و هر ترفندی به کار برد تا ارایشم کنه موفق نشد و مطمعن بودم اینم کار پاشاست تا ارایش کنم اما نه!
بلاخره گفتن اومد و فیلم بردار گفته بود چطور برم بیرون .
لبخندی روی لب هام نشوندم و درو باز کردم.
با پاشا دست دادم و تور مو روی صورتم انداختم و سوار ماشین شدیم.
پاشا بوق زنان حرکت کرد.
عکس ها کمر مو شکست دو ساعت فقط دور عکس گرفتن بودیم و حسابی خسته شده بودم.
خیلی شلوغ بود تالار و از همون وقتی که داخل رفتیم پسرا پاشا رو بردن بازی و روی دست هاشون بلند کردن.
پاشا هم از خوشحالی روی پای خودش بند نبود!
با همه دو سه دور رو می رقصید.
همه با دیدن حجاب من توی این خانواده تعجب کرده بودن.
خانواده ی ما کجا و حجاب کجا!
انقدر همه دور پاشا رو گرفته بودن و می رقصیدن که خسته شدم بس که تماشا کردم.
کسی از من خوشش نمی یومد که بخواد دور من باشه!
دخترا هم واسه خودنمایی دور پاشا می چرخیدن.
وقتی وارد داخل تالار شدم همه منتظر ورود عروس و داماد بودن و با دیدن من ابرو بالا انداختن.
لبخند کمرنگی زدم و توی جایگاه نشستم.
که کلی بچه های کوچولو دورم جمع شدن و با ذوق به لباس عروسم دست می زدن.
منم باهمونا سرم گرم شدم و بغل شون می کردم گل مو بهشون می دادم .
بعد از یک ساعت اومدن داخل و انقدر دور پاشا شلوغ بود که نخواد سراغ ی از من بگیره!
می دونستم نمی شینه و چون می دونه منم اهل رقص نیستم اصلا سمتم نیومد.
اصلا دوست نداشتم با دخترا برقصه.
مرد و رقصیدن؟
مرد و مردونگی رو باید از شهدا یاد گرفت.
به اونا می شه گفت مرد!
انسان های کامل!
با اسم شون هم لبخند می یومد روی لبم.
گوشی مو باز کردم و تک تک اسم هاشونو مرور کردم.
خیلی ها بهم می گفتن عروس بشی چادر و می ندازی!
شاید فکر می کردن برای اینکه شوهر کنم چادر سر کردم.
ولی به عشق مادرم و خون ریخته شده ی شهدا چادر سر می کردم.
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت24
#یاس
خواستم برم توی اتاق که گفت:
- نرو دیگه همش تو اتاقی نماز تو هم خوندی بیا اینجا.
توی پذیرایی نشستم دستی توی موهاش کشید و برای اینکه سر صحبت و باز کنه:
- موهای تو چه رنگه؟ به ما که افتخار دیدن شونو ندادی!
لب زدم:
- مشکی!
سر تکون داد و گفت:
- نمی خوای رنگ بزنی؟
نه ای گفتم.
سر تکون داد و گفت:
- باشه نظرت چیه من دوتا سفید بندازم تو موهام؟
اخم کردم و گفتم:
- این کارا چیه! مگه دختری!
مثلا اومد بامزه گی کنه گفت:
- خوب تو رنگ نمی کنی من می خوام جات رنگ کنم.
اخم کردم و جواب شو ندادم که گفت:
- ای بابا قهر نکن دیگه شوخی کردم
فردا صبح اول بردم خونه و کتابا مو برداشتم و رسوندم مدرسه!
بعد مدرسه هم اومد دمبالم و رفتیم باقی وسایل و خریدم و جالبه هر چی که گفتم خرید.
حس می کردم یه چیزی رو ازم پنهون می کنه! اما خوب چیزی هم نگفت شاید من شک کرده بودم و زیادی حساس شده بودم.
شب هم رسوندم خونه مامانم اینا!
جالبه نگفت بریم خونه امون!
همش سعی می کرد باهام راه بیاد! و هر چی می گفتم گوش می کردم و کلا پسر خوبی شده بود.
بقیه روز هفته خوب طی شد و ازش راضی بودم حتا وقتی رفتم و چند ساعت روی مزار شهدا بودم باهام اومد و غر نزد.
فقط روز اخری ازم خواست لباس عروس بپوشم مذهبی بپوشم فقط بپوشم!
منم برای جبران قبول کردم و باهم رفتیم و یه لباس عروس مذهبی قشنگ گرفتیم.
توی این چند روز دعوایی نداشتیم و جمعه هم که عروسی بود.
ارایش نمی کردم ولی برای اینکه توی فیلم قشنگ بیفته رفتم ارایشگاه و از اونجا می یومدم بیرون مثلا!
بهش گفته بودم حتما عکاس و فیلم بردار خانوم باشه!
توی ارایشگاه اماده نشسته بودم و حتا یه خط چشم هم نکشیده بودم.
ارایشگر هر چی گفت و هر ترفندی به کار برد تا ارایشم کنه موفق نشد و مطمعن بودم اینم کار پاشاست تا ارایش کنم اما نه!
بلاخره گفتن اومد و فیلم بردار گفته بود چطور برم بیرون .
لبخندی روی لب هام نشوندم و درو باز کردم.
با پاشا دست دادم و تور مو روی صورتم انداختم و سوار ماشین شدیم.
پاشا بوق زنان حرکت کرد.
عکس ها کمر مو شکست دو ساعت فقط دور عکس گرفتن بودیم و حسابی خسته شده بودم.
خیلی شلوغ بود تالار و از همون وقتی که داخل رفتیم پسرا پاشا رو بردن بازی و روی دست هاشون بلند کردن.
پاشا هم از خوشحالی روی پای خودش بند نبود!
با همه دو سه دور رو می رقصید.
همه با دیدن حجاب من توی این خانواده تعجب کرده بودن.
خانواده ی ما کجا و حجاب کجا!
انقدر همه دور پاشا رو گرفته بودن و می رقصیدن که خسته شدم بس که تماشا کردم.
کسی از من خوشش نمی یومد که بخواد دور من باشه!
دخترا هم واسه خودنمایی دور پاشا می چرخیدن.
وقتی وارد داخل تالار شدم همه منتظر ورود عروس و داماد بودن و با دیدن من ابرو بالا انداختن.
لبخند کمرنگی زدم و توی جایگاه نشستم.
که کلی بچه های کوچولو دورم جمع شدن و با ذوق به لباس عروسم دست می زدن.
منم باهمونا سرم گرم شدم و بغل شون می کردم گل مو بهشون می دادم .
بعد از یک ساعت اومدن داخل و انقدر دور پاشا شلوغ بود که نخواد سراغ ی از من بگیره!
می دونستم نمی شینه و چون می دونه منم اهل رقص نیستم اصلا سمتم نیومد.
اصلا دوست نداشتم با دخترا برقصه.
مرد و رقصیدن؟
مرد و مردونگی رو باید از شهدا یاد گرفت.
به اونا می شه گفت مرد!
انسان های کامل!
با اسم شون هم لبخند می یومد روی لبم.
گوشی مو باز کردم و تک تک اسم هاشونو مرور کردم.
خیلی ها بهم می گفتن عروس بشی چادر و می ندازی!
شاید فکر می کردن برای اینکه شوهر کنم چادر سر کردم.
ولی به عشق مادرم و خون ریخته شده ی شهدا چادر سر می کردم.
- ۳۳
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط