{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی جین

تکپارتی جین

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردن یک روز عادی، این‌قدر تلخ تموم بشه. همه‌چیز از یه بحث کوچیک شروع شد؛ همون بحث‌هایی که همیشه می‌گن "چیز مهمی نبود"، ولی بعد تبدیل می‌شه به چیزی بزرگ‌تر از خودش.

دعوا از کجا شروع شد؟

جین از چند هفته قبل، برای تولدش کلی برنامه‌ریزی کرده بود؛ نمی‌خواست جشن بزرگ بگیره، فقط دلش می‌خواست ات یه شب کامل رو باهاش باشه، بی‌اینکه گوشی‌اش دستش باشه، بی‌اینکه حواسش به کار و پیام و تماس باشه.

اما ات توی شرکتش یک پروژه حساس داشت و از چند روز قبل حسابی خسته و عصبی بود. اون شب، وقتی جین ازش خواست که بیاد بشینه و باهاش فیلم نگاه کنه، ات با لحن بدی جواب داد:

ـ «الان وقتش نیست، بذار یه کم کارم رو جمع کنم.»

جین ناراحت شد. اون شب مهم نبود؛ جین فقط می‌خواست ببینه ات هنوز برای بودن باهاش وقت می‌ذاره یا نه.
اما ات خسته‌تر از اون بود که اینو بفهمه.

جین با دلخوری گفت:

ـ «تو همیشه کار رو به من ترجیح می‌دی.»

و همین کافی بود.
ات که چند روز بود فشار کاری اذیتش می‌کرد، بدون فکر گفت:

ـ «خب شاید چون کارم حداقل منو نمی‌ذاره وسط برنامه‌هاش معلق!»

این جمله مثل یه تیغ رفت وسط قلب جین.
در حد یک ثانیه سکوت… بعد شروع شد.
بحث کش پیدا کرد، صدای هر دو رفت بالا.
جعبه‌های گلایه‌ی قدیمی که هیچ‌وقت باز نکرده بودن، یکهو خالی شد وسط.

آخر سر هم جین کیفش رو برداشت و گفت:

ـ «باشه. اگه بودن من این‌قدر اذیته، پس بذار یه مدت نباشم.»

و رفت.

ات هم از لج، چیزی نگفت. فقط در بسته شد… و سکوت ریخت روی خانه.


---

روز تولد

صبح روز تولد جین، ات از خواب پا شد و فهمید تنهایی چه‌قدر گوش‌خراش‌تر از هر دعواییه.

هر گوشه‌ی خونه پر از یاد جین بود؛ لیوانش کنار سینک، کتابی که همیشه کنار مبل می‌ذاشت، حتی عطر ملایمی که هنوز از بالشتش بلند می‌شد.

ات فهمید اشتباه بزرگ از اون بوده.
نه فقط بخاطر حرف بدش، بلکه بخاطر اینکه هیچ‌وقت توضیح نداده چرا این‌قدر خسته است، چرا خودش رو با کار می‌کشه تا کسی ناامیدش نکنه. همیشه فکر می‌کرد باید قوی باشه و حرف نزنه.

ولی جین ازش قدرت نمی‌خواست؛ حضور می‌خواست.

اون روز، ات چند بار گوشی رو برداشت که زنگ بزنه اما هر بار فکر کرد شاید هنوز خیلی عصبانیه.
آخرش تصمیم گرفت بره دنبالش.


---
آشتی

جین توی پارکی که همیشه می‌رفتن نشسته بود. هوا سرد بود و او هودیش رو محکم گرفته بود.
وقتی ات از دور دیدش، برای اولین بار فهمید که چقدر کوچک و شکننده به نظر می‌رسه وقتی ناراحته.

ات با قدم‌های مردد نزدیک شد.

ـ «جین…»

جین سرش رو بلند نکرد.

ات نشست کنارش و بدون مقدمه گفت:

ـ «من خیلی احمق بودم.»

جین لحظه‌ای مکث کرد، آرام گفت:

ـ «من فقط می‌خواستم… وقت داشته باشیم. همون اندازه که قبلاً داشتیم.»

ات نفسش رو بیرون داد، انگار همهٔ فشار روی شونه‌هاش آزاد شد.

ـ «می‌دونم. و من بد جواب دادم. حق نداشتم اون حرف رو بزنم. واقعاً متأسفم. نه برای دعوا—برای اینکه باعث شدم فکر کنی اولویت نیستی. تو هستی. همیشه هستی.»

جین نگاهش کرد.
چشم‌هاش هنوز ناراحت بود، ولی همین که ات اعتراف کرده بود، انگار بخشی از یخ‌ها آب شده بود.

ـ «فقط ای کاش حرف می‌زدی. من نمی‌خوام با کار رقابت کنم. فقط بدونم مهمم.»

ات لبخند کج و خسته‌ای زد.

ـ «تو مهم‌ترینی. و قول می‌دم بهتر بشم. حتی اگه سخت باشه، یاد می‌گیرم زمان رو تقسیم کنم. فقط… برنگردی خونه بدون تو، خونه نیست.»

جین آهی کشید، انگار آخرین تکهٔ عصبانیت از نفسش بیرون رفت.
بعد آرام گفت:

ـ «خب… امروز تولدمه. می‌خوای از اول شروع کنیم؟»

ات با لبخندی که مدت‌ها نبود، گفت:

ـ «بهتر از این نمی‌تونستم آرزو کنم.»

و وقتی جین آروم ات رو بغل کرد اون حس آشنای آرامش که مدت‌ها گم شده بود، دوباره برگشت.
دیدگاه ها (۳)

رمان دختر خاص پارت 14ات دست وونی رو توی دستش داشت.نگاهش بین ...

بچه ها ببخشید ولی من این چند روز نمیتونم پارت بزارم چون الان...

رمان دختر خاص پارت 13

رمان دختر خاص پارت 12

چند هفته بعد، خونه دیگه رسماً از اون حالت آروم و شیک دراومده...

"......>نمی دونم از کجا شروع کنم >>شاید می ترسم یه روز چشمام...

PT/2                            ات با گریه : من لیاقت مامان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط