{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

چند پارتی

(قلب یخی و دختر آفتاب )
معرفی

ات: دختر ۱۹ ساله، پرانرژی، لجباز، مهربون ولی خیلی جسور
جونکوک: پسری سرد و مغرور

پارت یک
بارون تند می‌بارید…
ات با عجله از خیابون رد می‌شد که ناگهان یه ماشین مشکی جلوی پاش ترمز کرد.
در باز شد…
و یک پسر با نگاه سرد و عمیق بیرون اومد.
موهای خیسش روی پیشونیش ریخته بود و نگاهش مثل یخ بود.
ـ «حواست کجاست؟ می‌خواستی زیر ماشین بری؟»
ات اخم کرد: ـ «تو هم لازم نیست داد بزنی! زنده‌ام خب!»
پسر لحظه‌ای سکوت کرد… کسی باهاش اینجوری حرف نزده بود.
اسمش را نگفت… فقط نگاهش کرد و رفت.

ات وارد دانشگاه جدید شد… همه چیز براش غریبه بود.
اما وقتی وارد کلاس شد…
خشکش زد.
اون پسر… همون راننده‌ی اخمو… اونجا نشسته بود.
استاد گفت: ـ «دانشجوی انتقالی جدید، لطفاً خودتو معرفی کن.»
ات نفس عمیق کشید: ـ «ات هستم.»
چشم‌هاش رفت سمت همون پسر.
اون فقط یه جمله گفت: ـ «باز تو؟»
فصل ۳: جنگ نگاه‌ها
هر بار که همدیگه رو می‌دیدن، یه جنگ خاموش بینشون شکل می‌گرفت.
ات همیشه جوابش رو تند می‌داد.
اون پسر همیشه سرد می‌موند.
ولی یه چیز عجیب بود هر بار ات می‌خندید، نگاه اون کمی نرم‌تر می‌شد.


یه روز بارونی، ات زیر بارون ایستاده بود و کتاباش خیس شده بود…
اون پسر اومد.
چترش رو بالای سر اما گرفت.
ـ «چرا همیشه بی‌احتیاطی؟»
ات با تعجب نگاهش کرد: ـ «تو چرا همیشه نقش نجات‌دهنده رو بازی می‌کنی؟»
لحظه‌ای سکوت…
بعد اون پسر خیلی آروم گفت: ـ «چون نمی‌خوام تو آسیب ببینی.»
ات خشکش زد.
اون لحظه فهمید پشت اون قلب یخی… یه چیز دیگه هست.

....
دیدگاه ها (۲)

چند پارتی «قلب یخی و دختر آفتابی»چند روزی گذشته بود…اما دیگر...

چند پارتی «قلب یخی و دختر آفتابی»بعد از اون اعتراف زیر بارون...

تیزر فیک دختر من

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۱۳ لنا : رئیس اعضا رسیدنات : بف...

چند پارتی «قلب یخی و دختر آفتابی» یک سال گذشت…هیچ خبری از ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط