{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجاه‌ویکم | «پیدات کردم»

پارت پنجاه‌ویکم | «پیدات کردم»

پارک لارا

کمی بعد، جونگ‌کوک نودل‌ها رو توی دو کاسه ریخت و هر دو مشغول خوردن شدیم.

غذا که تموم شد، جونگ‌کوک از جاش بلند شد.

ـ من می‌رم پیش بچه‌ها.

من که هنوز مشغول خوردن بودم، گفتم:

ـ من هنوز تموم نکردم. تموم کنم میام.

ـ باشه. زیاد طولش نده.

ـ چشم.

جونگ‌کوک لبخند کوچیکی زد و از آشپزخونه بیرون رفت.

چند لحظه بعد، ویلا دوباره توی سکوت فرو رفت.

من قاشق آخر رو خوردم و همون موقع...

تق... تق...

قاشق توی دستم متوقف شد.

با تعجب به سمت در نگاه کردم.

ـ کیه؟

جوابی نیومد.

دوباره...

تق... تق... تق...

این بار قلبم تندتر زد.

با خودم گفتم شاید جی‌هان و میچا رفتن بیرون و تازه برگشتن.

آروم از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.

ـ جی‌هان؟ میچا؟

هیچ جوابی نبود.

دستم رو روی دستگیره گذاشتم.

ـ شاید نمی‌شنون...

دوباره صدای در زدن اومد.

این بار کنجکاوی‌ام بیشتر شد.

در رو باز کردم.

اما هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگم که چند نفر ناگهان وارد شدن.

همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.

صدای تیراندازی فضای ویلا رو پر کرد و من از ترس چند قدم عقب رفتم.

ـ چی...؟!

یکی از مردها سریع منو گرفت و چاقویی رو نزدیک گردنم نگه داشت.

ـ تکون نخور!

نفس توی سینه‌م حبس شد.

مرد با صدای بلندی فریاد زد:

ـ جئون! بیا پاییننن!


---

جئون جونگ‌کوک

صدای شلیک باعث شد همه‌چیز توی ذهنم برای یک لحظه متوقف بشه.

جی‌هان با سرعت از جاش بلند شد.

لیام هم با نگرانی گفت:

ـ دخترها!

از پله‌ها پایین رفتیم.

اما همین که وارد سالن شدیم، خشکم زد.

لارا...

جلوی اون مرد ایستاده بود و چاقو نزدیک گردنش بود.

صورتش از ترس سفید شده بود و اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود.

ـ لارا...

صدای خودم رو شنیدم، اما انگار از فاصله‌ای دور می‌اومد.

لیام فوراً رزا رو کنار خودش کشید.

جی‌هان هم میچا رو محکم در آغوش گرفت.

میچا با دیدن لارا شروع کرد به گریه کردن.

ـ کاری باهاش نداشته باشید! خواهش می‌کنم!

مرد خندید.

ـ پس بالاخره پیداتون کردیم، جئون.

نگاهم روی لارا ثابت مونده بود.

یک خراش کوچک کنار گردنش افتاده بود و همین کافی بود تا خون توی رگ‌هام بجوشه.

با صدایی سرد گفتم:

ـ دستت رو ازش بردار.

مرد چاقو رو کمی نزدیک‌تر برد.

ـ وگرنه؟

فکم رو محکم روی هم فشار دادم.

ـ گفتم دستت رو ازش بردار.

لارا با صدای لرزونی گفت:

ـ جونگ‌کوک...

نگاهش کردم.

ـ لارا، به من نگاه کن.

چشم‌های اشکی‌اش به چشم‌هام دوخته شد.

ـ نترس.

مرد گفت:

ـ فکر نکن می‌تونی دستور بدی.

یک قدم جلو رفتم.

ـ دستت بهش بخوره...

صدایم پایین‌تر، اما خشمگین‌تر شد.

ـ با زمین زدنت تموم می‌کنم.

جی‌هان آروم گفت:

ـ کوک...

اما چشم از اون مرد برنداشتم.

ـ هیچ‌کس حق نداره به آدم‌های من دست بزنه.

میچا در حالی که اشک می‌ریخت، محکم به جی‌هان چسبیده بود.

لارا هم با ترس نفس می‌کشید.

و من فقط به یک چیز فکر می‌کردم...

این بار قرار نبود بذارم کسی بهش آسیب بزنه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تازه داریم برمیگردیم از سفر و یک روز قشنگ باید تو راه باشم اگر رسیدم فکر نکنم زیاد حال داشته باشم پارت بزارم پس الان میزارم
دیدگاه ها (۰)

پارت پنجاه‌ودوم | «بهش دست نزن»جئون جونگ‌کوکمردی که لارا رو ...

پارت پنجاهم | «من دیگه نمیام!»پارک لاراساعت از یک و نیم شب گ...

پارت چهل‌ونهم | صدایی در تاریکیپارک لاراچند دقیقه‌ای بود که ...

پارت چهل‌وچهارم | ویلای جنگلیشخص سوم. بعد از نزدیک سه ساعت، ...

پارت چهل‌ویکم | خبرِ صبحگاهیپارک لارااتاق بالاخره ساکت شده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط