پارت بیستوهفتم |در آسمان
پارت بیستوهفتم |در آسمان
چند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آوردن غذاها کردند.
بوی غذا کمکم فضای کابین رو پر کرده بود.
میچا که تازه بیدار شده بود، نگاهی به لارا انداخت.
ـ بچها فکر کنم این یکی باید بیدار شه. گرسنهست.
رُزا آروم خندید.
ـ آره، از صبح غر میزد گشنمه.
جونگکوک نگاه کوتاهی به لارا انداخت.
هنوز عمیق خواب بود.
آروم گفت:
ـ لارا...
جوابی نشنید.
ـ لارا، بیدار شو. شام آوردن.
لارا کمی تکون خورد، اما چشمهاش رو باز نکرد.
ـ نمیخوام... میخوام بخوابم...
صدای خوابآلودش باعث شد رُزا و میچا لبخند بزنن.
جونگکوک دوباره صداش کرد.
ـ باید یه چیزی بخوری.
لارا با چشمهای بسته سرش رو کمی تکون داد.
ـ بعداً میخورم...
میچا از جاش بلند شد و خم شد سمتش.
ـ لارا، پاشو دیگه. خودت گفتی گشنته!
لارا بالاخره چشمهاش رو باز کرد، اما هنوز انگار نصف حواسش توی خواب بود.
ـ واقعاً غذا آوردن؟
میچا خندید.
ـ آره خانوم خوابالو.
جونگکوک آروم گفت:
ـ بشین، غذات رو بیارم.
لارا کمکم خودش رو جمع کرد و نشست.
بعد تازه متوجه شد سرش کجا بوده.
نگاهش افتاد به شونهی جونگکوک.
چند ثانیه ساکت موند.
ـ وای...
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ ببخشید... نمیدونستم روی شونت خوابم برده.
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
ـ نیازی به معذرتخواهی نیست.
لارا هنوز کمی خجالتزده بود.
ـ ولی...
ـ کار بدی نکردی.
بعد مکث کوتاهی کرد.
ـ وگرنه الان گردنت درد میگرفت.
لارا با تعجب نگاهش کرد.
ـ یعنی... شونهت راحتتر بود؟
ـ ظاهراً.
میچا، رُزا، لیام و جیهان همزمان خندهشون گرفت.
لارا با اخم ساختگی گفت:
ـ شماها چرا میخندین؟
رُزا سریع گفت:
ـ هیچییی!
بعد با شیطنت به میچا نگاه کرد.
ـ راستی میچا...
ـ چی؟
رُزا زد زیر خنده.
ـ تو و جیهان هم تو بغل هم بودینااا!
میچا یکدفعه سرخ شد.
ـ رُزااا!
جیهان هم خندید.
ـ من که خواب بودم، تقصیر من نبود.
لیام از خنده سرش رو پایین انداخت.
ـ این سفر هنوز شروع نشده، سوژههاش شروع شد.
جونگکوک فقط با لبخند کمرنگی به جمع نگاه کرد.
لارا هم بالاخره خندید.
ـ خب، حالا یکی بذاره من غذامو بخورم قبل از اینکه دوباره خوابم ببره!
و دوباره صدای خندهی جمع، سکوت آرام هواپیما رو شکست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوتا پارت دیگه میزارمم
چند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آوردن غذاها کردند.
بوی غذا کمکم فضای کابین رو پر کرده بود.
میچا که تازه بیدار شده بود، نگاهی به لارا انداخت.
ـ بچها فکر کنم این یکی باید بیدار شه. گرسنهست.
رُزا آروم خندید.
ـ آره، از صبح غر میزد گشنمه.
جونگکوک نگاه کوتاهی به لارا انداخت.
هنوز عمیق خواب بود.
آروم گفت:
ـ لارا...
جوابی نشنید.
ـ لارا، بیدار شو. شام آوردن.
لارا کمی تکون خورد، اما چشمهاش رو باز نکرد.
ـ نمیخوام... میخوام بخوابم...
صدای خوابآلودش باعث شد رُزا و میچا لبخند بزنن.
جونگکوک دوباره صداش کرد.
ـ باید یه چیزی بخوری.
لارا با چشمهای بسته سرش رو کمی تکون داد.
ـ بعداً میخورم...
میچا از جاش بلند شد و خم شد سمتش.
ـ لارا، پاشو دیگه. خودت گفتی گشنته!
لارا بالاخره چشمهاش رو باز کرد، اما هنوز انگار نصف حواسش توی خواب بود.
ـ واقعاً غذا آوردن؟
میچا خندید.
ـ آره خانوم خوابالو.
جونگکوک آروم گفت:
ـ بشین، غذات رو بیارم.
لارا کمکم خودش رو جمع کرد و نشست.
بعد تازه متوجه شد سرش کجا بوده.
نگاهش افتاد به شونهی جونگکوک.
چند ثانیه ساکت موند.
ـ وای...
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ ببخشید... نمیدونستم روی شونت خوابم برده.
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
ـ نیازی به معذرتخواهی نیست.
لارا هنوز کمی خجالتزده بود.
ـ ولی...
ـ کار بدی نکردی.
بعد مکث کوتاهی کرد.
ـ وگرنه الان گردنت درد میگرفت.
لارا با تعجب نگاهش کرد.
ـ یعنی... شونهت راحتتر بود؟
ـ ظاهراً.
میچا، رُزا، لیام و جیهان همزمان خندهشون گرفت.
لارا با اخم ساختگی گفت:
ـ شماها چرا میخندین؟
رُزا سریع گفت:
ـ هیچییی!
بعد با شیطنت به میچا نگاه کرد.
ـ راستی میچا...
ـ چی؟
رُزا زد زیر خنده.
ـ تو و جیهان هم تو بغل هم بودینااا!
میچا یکدفعه سرخ شد.
ـ رُزااا!
جیهان هم خندید.
ـ من که خواب بودم، تقصیر من نبود.
لیام از خنده سرش رو پایین انداخت.
ـ این سفر هنوز شروع نشده، سوژههاش شروع شد.
جونگکوک فقط با لبخند کمرنگی به جمع نگاه کرد.
لارا هم بالاخره خندید.
ـ خب، حالا یکی بذاره من غذامو بخورم قبل از اینکه دوباره خوابم ببره!
و دوباره صدای خندهی جمع، سکوت آرام هواپیما رو شکست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوتا پارت دیگه میزارمم
- ۲۷۶
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط