{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«اقیانوسِ یخ‌زده» 🖤

«اقیانوسِ یخ‌زده» 🖤

پارت ۳

آیرین هنوز ماتِ هارین بود.

بهترین دوستش…
خواهر جونگ‌کوک بود؟

ذهنش قفل کرده بود و فقط صدای باران را می‌شنید که پشت پنجره‌های بزرگ عمارت می‌بارید.

هارین سریع دست آیرین را گرفت.
— «بیا بریم اتاق من.»

اما آیرین دستش را عقب کشید و با عصبانیت به جونگ‌کوک نگاه کرد.
— «اول بگو چرا منو آوردی اینجا!»

جونگ‌کوک بدون اینکه حتی سرش را بلند کند، اسلحه‌اش را روی میز گذاشت.

صدای فلز باعث شد بدن آیرین بلرزد.

— «لازم نیست بدونی.»

— «لازم هست!»

هارین با نگرانی گفت:
— «آیرین آروم باش…»

ولی آیرین دیگر ترسیده‌تر از آن بود که ساکت بماند.

— «تهیونگ کجاست؟! اون می‌دونه من اینجام؟!»

برای اولین بار، جونگ‌کوک آرام سرش را بالا آورد.

نگاهش مستقیم روی چشم‌های آبی دختر نشست.

سرد…
سنگین…
ترسناک.

— «نه.»

قلب آیرین فرو ریخت.

— «تو دیوونه‌ای…»

جونگ‌کوک بلند شد.

قد بلندش باعث شد آیرین ناخودآگاه یک قدم عقب برود.

جونگ‌کوک آرام نزدیک شد و روبه‌رویش ایستاد.

— «حرفاتو کنترل کن.»

آیرین با بغض بهش خیره شد.
— «از تو می‌ترسم…»

چند ثانیه سکوت شد.

اما برخلاف انتظارش، جونگ‌کوک هیچ واکنشی نشان نداد.

فقط خیلی آرام گفت:
— «خوبه.»

و از کنارش رد شد.

آیرین با ناباوری برگشت سمتش.
— «چی؟!»

جونگ‌کوک بدون توقف جواب داد:
— «آدمای اینجا باید ازم بترسن.»

بعد از پله‌ها بالا رفت و ناپدید شد.

سکوت سنگینی داخل عمارت افتاد.

هارین آه کشید و آرام گفت:
— «اون همیشه همینطوریه…»

آیرین عصبی خندید.
— «همینطوری؟! اون منو دزدیده هارین!»

هارین لبش را گاز گرفت.
— «جونگ‌کوک کار بی‌دلیل نمی‌کنه…»

— «داری طرف اونو می‌گیری؟»

— «نه! فقط…»
چند ثانیه مکث کرد.
— «فقط اولین باره یه دخترو میاره اینجا.»

آیرین اخم کرد.
— «منظورت چیه؟»

هارین آرام به پله‌هایی نگاه کرد که جونگ‌کوک از آن بالا رفته بود.

— «جونگ‌کوک از همه متنفره… مخصوصاً از نزدیک شدن آدما به زندگیش.»

بعد دوباره به آیرین نگاه کرد.

— «ولی تو رو خودش آورد اینجا.»

و بدون اینکه خود آیرین بفهمد چرا…

دلش بدجور لرزید.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲ — اقیانوس یخ زده🖤✨صدای بارون هنوز روی سقف ماشین می‌کو...

پارت ۱ — اقیانوس یخ زده 🖤✨بارون آروم روی شیشه‌های کافه می‌خو...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط