{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱ — اقیانوس یخ زده 🖤✨

پارت ۱ — اقیانوس یخ زده 🖤✨

بارون آروم روی شیشه‌های کافه می‌خورد و نور زرد چراغ‌ها روی صورت ظریف آیرین افتاده بود.
دخترِ هفده‌ساله‌ای با موهای بلند و بلوند که تا روی کمرش می‌رسید و چشم‌های آبیِ عمیقش، زیر نور شب شبیه اقیانوس می‌درخشید.

آیرین لبخند کوچیکی زد و دوربینش را داخل کیف گذاشت.

— «بالاخره تموم شد…»

دوستش خندید.
— «تو واقعاً دیوونه‌ی عکس گرفتنی.»

آیرین شونه بالا انداخت.
— «شبای بارونی قشنگ‌ترین سوژه‌ان.»

وقتی از کافه بیرون اومد، سرمای هوا باعث شد خودش را بغل کند. خیابان تقریباً خلوت بود و صدای بارون همه‌جا پیچیده بود.

تلفنش لرزید.

«تهیونگ»

آیرین سریع جواب داد.
— «الو؟»

صدای خسته‌ی تهیونگ آمد:
— «کجایی؟»

— «نزدیک ایستگاهم. چرا؟»

چند ثانیه سکوت شد.
— «زود برو خونه.»

آیرین اخم کرد.
— «چی شده؟»

— «فقط حرفمو گوش کن، آیرین.»

قبل از اینکه چیزی بپرسد، تماس قطع شد.

آیرین زیر لب غر زد:
— «باز چی شده این…»

اما درست همان لحظه، یک ماشین مشکی کنار خیابان توقف کرد.

قلبش نامنظم زد.

دو مرد کت‌وشلواری پیاده شدند.

— «خانم آیرین؟»

آیرین عقب رفت.
— «بله…؟»

یکی از مردها آرام گفت:
— «باید با ما بیاید.»

ترس توی دلش پیچید.
— «اشتباه گرفتین.»

خواست دور شود که مرد بازویش را گرفت.

— «ولم کن!»

آیرین با وحشت خودش را عقب کشید و شروع به دویدن کرد. صدای قدم‌های سنگین پشت سرش می‌آمد و نفسش بریده بود.

باران تندتر شده بود.

و بعد…

بن‌بست.

آیرین با ترس برگشت اما همان لحظه خشکش زد.

مردی بلندقد میان تاریکی ایستاده بود. کت مشکی، موهای خیس و نگاهی سرد که انگار هیچ احساسی داخلش نبود.

اسمش کافی بود تا ترس توی وجود هرکسی بدود.

جونگ‌کوک آرام نزدیک شد.

صدای قدم‌هایش میان سکوت کوچه می‌پیچید.

آیرین با صدایی لرزان گفت:
— «منو چرا دنبال می‌کنین…؟»

جونگ‌کوک مستقیم توی چشم‌های آبیِ دختر خیره شد.

برای چند ثانیه کوتاه مکث کرد.

چشم‌هایی شبیه اقیانوس…

بعد بی‌احساس گفت:
— «چون برادرت اشتباه بزرگی کرده.»

چشم‌های آیرین گرد شد.
— «تهیونگ…؟»

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

آیرین خواست فرار کند اما جونگ‌کوک مچ دستش را گرفت.

سرد…
محکم…
غیرقابل فرار.

— «ولم کن!»

برای اولین بار اخم کمرنگی روی صورت جونگ‌کوک نشست.

— «آروم باش.»

— «ازت متنفرم!»

جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد بدون هیچ احساسی در ماشین را باز کرد.

— «سوارش کنین.»

و آن شب…

آیرین نمی‌دانست وارد دنیایی شده که خروج از آن، تقریباً غیرممکن است.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲ — اقیانوس یخ زده🖤✨صدای بارون هنوز روی سقف ماشین می‌کو...

«اقیانوسِ یخ‌زده» 🖤پارت ۳آیرین هنوز ماتِ هارین بود.بهترین دو...

«اقیانوسِ یخ‌زده» 🖤شخصیت‌های اصلیآیرین- ۱۷ ساله- موهای بلند ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط