ᵖᵃʳᵗ𝟿
ᵖᵃʳᵗ𝟿
ویو نویسنده
بعد از چند مین خوردن و تموم شد و میز رو جمع کردن . ته و کوک که این چند روز کامل تو خونه بودن و حوصلشون سر رفته بود .
کوک گفت : هی میگم ، من واقعا خسته شدم از تو خونه بودن.بیا یکم بریم بیرون.
ته گفت : راست میگی ، برو اماده شو بریم برای ناهار رستوران.
کوک با هیجان سریع رفت سمت اتاق و اماده شد (لباساشون اسلاید های دوم و سوم)
ته هم اماده شد و به سمت ماشین رفتن.بعد از چند مین رسیدن به لاکچری ترین رستوران سئول . وارد رستوران شدن و نشستن سر یه میز.بعد از چند مین گارسون اومد تا ازشون سفارش بگیره.
گارسون : به رستوران ما خوش اومدید.چی میل دارید؟
ته : کوک چی میخوری؟
کوک : هرچی خودت میخوری به منم بگیر
ته : پس 𝟐 تا استیک با سالاد و شامپاین لطفا
گارسون : بله حتما ، چند دقیقه دیگه براتون میارم.
و بعد گارسون رفت.ته داشت دور و بر رو نگاه میکرد که دید جولیا میز بغلی�شون هست. جولیا هم سرشو چرخوند و ته رو دید.سریع از جاش بلند شد و به سمت میز ته اومد.و گفت :
جولیا : سلام ددی
ته : برو جولیا
جولیا : هی ددی این پسره ی زشت کیه کنارت ؟؟
ته : خفه شو هر.زه ، این دوست پسرمه.
جولیا : ها؟؟؟؟ یعنی چی؟؟؟
کوک که با سرو صدای اون دو تا سرش رو از توی گوشی دراورده بود گفت :
کوک : هوشه ، زنیکه . یا کم میشی یا گمت میکنم
جولیا : پسره ی ..... تا خواست بزنتش ، کوک دستشو گرفت و پیچ داد و یه لگد زد تو پهلوش.
جولیا از درد ناله ای کرد و از رستوران بیرون رفت.ته که تا الان داشت این لحظه هارو با تعجب نگاه میکرد رو به کوک گفت :
ته : بیب ، تو کی اینقدر خشن شدی؟؟حواسم باشه اعصبانیت نکنم.
کوک : من دوست دارم ، و با کسایی که دوسشون دارم ، کاری ندارم.
و بعد از چند مسن غذاشون و اوردن و شروع کردن به خوردن.بعداز غذا رفتن سمت ماشین و ته رو به کوک گفت .....
ویو نویسنده
بعد از چند مین خوردن و تموم شد و میز رو جمع کردن . ته و کوک که این چند روز کامل تو خونه بودن و حوصلشون سر رفته بود .
کوک گفت : هی میگم ، من واقعا خسته شدم از تو خونه بودن.بیا یکم بریم بیرون.
ته گفت : راست میگی ، برو اماده شو بریم برای ناهار رستوران.
کوک با هیجان سریع رفت سمت اتاق و اماده شد (لباساشون اسلاید های دوم و سوم)
ته هم اماده شد و به سمت ماشین رفتن.بعد از چند مین رسیدن به لاکچری ترین رستوران سئول . وارد رستوران شدن و نشستن سر یه میز.بعد از چند مین گارسون اومد تا ازشون سفارش بگیره.
گارسون : به رستوران ما خوش اومدید.چی میل دارید؟
ته : کوک چی میخوری؟
کوک : هرچی خودت میخوری به منم بگیر
ته : پس 𝟐 تا استیک با سالاد و شامپاین لطفا
گارسون : بله حتما ، چند دقیقه دیگه براتون میارم.
و بعد گارسون رفت.ته داشت دور و بر رو نگاه میکرد که دید جولیا میز بغلی�شون هست. جولیا هم سرشو چرخوند و ته رو دید.سریع از جاش بلند شد و به سمت میز ته اومد.و گفت :
جولیا : سلام ددی
ته : برو جولیا
جولیا : هی ددی این پسره ی زشت کیه کنارت ؟؟
ته : خفه شو هر.زه ، این دوست پسرمه.
جولیا : ها؟؟؟؟ یعنی چی؟؟؟
کوک که با سرو صدای اون دو تا سرش رو از توی گوشی دراورده بود گفت :
کوک : هوشه ، زنیکه . یا کم میشی یا گمت میکنم
جولیا : پسره ی ..... تا خواست بزنتش ، کوک دستشو گرفت و پیچ داد و یه لگد زد تو پهلوش.
جولیا از درد ناله ای کرد و از رستوران بیرون رفت.ته که تا الان داشت این لحظه هارو با تعجب نگاه میکرد رو به کوک گفت :
ته : بیب ، تو کی اینقدر خشن شدی؟؟حواسم باشه اعصبانیت نکنم.
کوک : من دوست دارم ، و با کسایی که دوسشون دارم ، کاری ندارم.
و بعد از چند مسن غذاشون و اوردن و شروع کردن به خوردن.بعداز غذا رفتن سمت ماشین و ته رو به کوک گفت .....
- ۲۷۶
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط