بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفت

بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفت
آرزوهایی که در دل داشتم فهمید و رفت

ساغرِ خود را تهی بُرد از کفِ دریا، حباب
عالمِ آبی که می‌گفتند او را دید و رفت

مادرِ دوران مرا روزی که بر گهواره بست
رشته‌ی محنت به دست و پای من پیچید و رفت

گوشه‌گیران را خموشی می‌کند عالی‌گهر
از لبِ دریا، دهانِ خود صدف پوشید و رفت

دل ز دستِ آرزوها خون شد و از دیده ریخت
عمرها بودیم با هم، عاقبت رنجید و رفت

هر که در هنگامِ رحلت زاین چمن برگی بزد
از بیابانِ عدم در هر قدم گل چید و رفت

قصه‌ی دنیاپرستانِ جهان نشنیده است
حرفی از دیوانه‌ای، دیوانه‌ای پرسید و رفت...✽
دیدگاه ها (۱)

دل ز قید جسم چون آزاد گردد وا شود / چون حباب از خود کند قال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط