بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفت
بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفت
آرزوهایی که در دل داشتم فهمید و رفت
ساغرِ خود را تهی بُرد از کفِ دریا، حباب
عالمِ آبی که میگفتند او را دید و رفت
مادرِ دوران مرا روزی که بر گهواره بست
رشتهی محنت به دست و پای من پیچید و رفت
گوشهگیران را خموشی میکند عالیگهر
از لبِ دریا، دهانِ خود صدف پوشید و رفت
دل ز دستِ آرزوها خون شد و از دیده ریخت
عمرها بودیم با هم، عاقبت رنجید و رفت
هر که در هنگامِ رحلت زاین چمن برگی بزد
از بیابانِ عدم در هر قدم گل چید و رفت
قصهی دنیاپرستانِ جهان نشنیده است
حرفی از دیوانهای، دیوانهای پرسید و رفت...✽
آرزوهایی که در دل داشتم فهمید و رفت
ساغرِ خود را تهی بُرد از کفِ دریا، حباب
عالمِ آبی که میگفتند او را دید و رفت
مادرِ دوران مرا روزی که بر گهواره بست
رشتهی محنت به دست و پای من پیچید و رفت
گوشهگیران را خموشی میکند عالیگهر
از لبِ دریا، دهانِ خود صدف پوشید و رفت
دل ز دستِ آرزوها خون شد و از دیده ریخت
عمرها بودیم با هم، عاقبت رنجید و رفت
هر که در هنگامِ رحلت زاین چمن برگی بزد
از بیابانِ عدم در هر قدم گل چید و رفت
قصهی دنیاپرستانِ جهان نشنیده است
حرفی از دیوانهای، دیوانهای پرسید و رفت...✽
- ۴۸۰
- ۱۹ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط