{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من پشیمان نیستم اما نمیدانم هنوز

من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود

بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جانِ تو را؟
اختلافِ حرفِ دل با عقل صد فرسنگ بود

گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود

چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادنِ شمشیر، خود نیرنگ بود

🍁 من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود🍁

در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه
در جهانِ سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود
دیدگاه ها (۱)

این آینه ی سنگیِ مغرور ، چه بیندجز خویش ، که در دایره ی خویش...

بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفتآرزوهایی که در دل داشتم ...

نفْسْ ازین بیش تواناییِ تقصیر نداشتعقل پنداشت که از کرده پشی...

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدشبر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط