changbin
#فیک
#استری_کیدز
#سئو_چانگبین
^a few parts^
..(*..وقتی مراقبت بود و..*)..The last part
خواست حرفی بزنه اما صدای زنگ در و آژیرهای اضطراری ماموران پلیس،مانع اینکار شد.تو با نگرانی سرت روبه سمت صدا چرخوندی و مجددا به چهره ی چانگبین دادی،بزاق دهنت رو قورت دادی و لبهاتو ازهم فاصله دادی.
+اینجا چه خبره بینی؟{با لرزش و ترس}
_بهم اعتماد کن!
و بدون هیچ حرف اضافه ای به سمت در قدم برداشت.در رو به روی پلیسان و بازجویان باز کرد و با احترام کنار رفت،تو همونطور در نقطه ای از فضای بزرگ پذیرایی ایستاده بودی و حرکات پلیسان رو نظاره گر بودی.
•
•
•
کارهای لازم صورت گرفت و سوال های مهم پرسیده شد و کم کم ماشین های پلیس سئول از محوطه ی خانه شما دور شدن.
کنار پنجره ایستاده بودی و دورشدن ماشین های متعلق به پلیس رو تماشا میکردی،ناگهان پارچه ای مخملی و گرم دور جسمت پیچیده شد و دستهایی دور کمرت حلقه شدن.چونه اش روی شونه ات قرار گرفت و زمزمه وار لب زد.
_منو ببخش عزیزم
لبخند تلخی روی لبهات نقش بست،به سمتش چرخیدی و دستت رو نوازش بار روی گونه اش کشیدی.
+تو که کاری نکردی که ببخشمت!...این منم که باید معذرت بخوام...ببخشید
ببخشید که بخاطرمن همش توی دردسر میوفتی!
سرت رو پایین انداختی و به آرومی اشک ریختی،دستش رو زیر چونه ات برد و به اجبار سرت رو بالا داد؛نگاهی به چشمهای اشک آلودت انداخت و بی وقفه بوسه ی لطیف و کوتاهی روی لبت کاشت.جسمت رو در آغوش کشید و حین نوازش موهات لب زد.
_اینو نگو ا/ت...تو همه دارایی منی خب؟..من بدون تو نمیتونم!
+م...متاسفم{باگریه ای خفه}
_من باید متاسف باشم عشق من...قول میدم..قول میدم بیشتر مراقبت باشم...قول میدم عزیزکم...گریه نکن ا/ت...خوشگل من گریه نکن!
حالا مردت هم اشک میریخت و به وضوح برخورد قطرات اشکش رو برروی پوست گردنت احساس میکردی.به اندازه ای که چهره اش رو ببینی ازش فاصله گرفتی،با دستت اشکهاش رو پاک کردی وخودت رو بالا کشیدی و بوسه دیگری روی لبش زدی.
+دوست دارم چاگی
_ولی من عاشقتم بیب
#استری_کیدز
#سئو_چانگبین
^a few parts^
..(*..وقتی مراقبت بود و..*)..The last part
خواست حرفی بزنه اما صدای زنگ در و آژیرهای اضطراری ماموران پلیس،مانع اینکار شد.تو با نگرانی سرت روبه سمت صدا چرخوندی و مجددا به چهره ی چانگبین دادی،بزاق دهنت رو قورت دادی و لبهاتو ازهم فاصله دادی.
+اینجا چه خبره بینی؟{با لرزش و ترس}
_بهم اعتماد کن!
و بدون هیچ حرف اضافه ای به سمت در قدم برداشت.در رو به روی پلیسان و بازجویان باز کرد و با احترام کنار رفت،تو همونطور در نقطه ای از فضای بزرگ پذیرایی ایستاده بودی و حرکات پلیسان رو نظاره گر بودی.
•
•
•
کارهای لازم صورت گرفت و سوال های مهم پرسیده شد و کم کم ماشین های پلیس سئول از محوطه ی خانه شما دور شدن.
کنار پنجره ایستاده بودی و دورشدن ماشین های متعلق به پلیس رو تماشا میکردی،ناگهان پارچه ای مخملی و گرم دور جسمت پیچیده شد و دستهایی دور کمرت حلقه شدن.چونه اش روی شونه ات قرار گرفت و زمزمه وار لب زد.
_منو ببخش عزیزم
لبخند تلخی روی لبهات نقش بست،به سمتش چرخیدی و دستت رو نوازش بار روی گونه اش کشیدی.
+تو که کاری نکردی که ببخشمت!...این منم که باید معذرت بخوام...ببخشید
ببخشید که بخاطرمن همش توی دردسر میوفتی!
سرت رو پایین انداختی و به آرومی اشک ریختی،دستش رو زیر چونه ات برد و به اجبار سرت رو بالا داد؛نگاهی به چشمهای اشک آلودت انداخت و بی وقفه بوسه ی لطیف و کوتاهی روی لبت کاشت.جسمت رو در آغوش کشید و حین نوازش موهات لب زد.
_اینو نگو ا/ت...تو همه دارایی منی خب؟..من بدون تو نمیتونم!
+م...متاسفم{باگریه ای خفه}
_من باید متاسف باشم عشق من...قول میدم..قول میدم بیشتر مراقبت باشم...قول میدم عزیزکم...گریه نکن ا/ت...خوشگل من گریه نکن!
حالا مردت هم اشک میریخت و به وضوح برخورد قطرات اشکش رو برروی پوست گردنت احساس میکردی.به اندازه ای که چهره اش رو ببینی ازش فاصله گرفتی،با دستت اشکهاش رو پاک کردی وخودت رو بالا کشیدی و بوسه دیگری روی لبش زدی.
+دوست دارم چاگی
_ولی من عاشقتم بیب
- ۱.۲k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط