My professor
My professor
Part:9
وسط اون استرس...یک آن حس کردم....که یه بزرگتر بالا سرمه!
یک آن حس کردم یه بخش از وجودم که دائما احساس ناامنی می کرد آروم گرفت
من یه برادر داشتم...اما سالی یک بار نمیتونستم ببینمش چون خیلی درگیر بود.... هیچوقت موقعیتی پیش نیومده بود که اونو مثل بابام ببینم...اون خلأ نداشتن پدر،منو منزوی و غمگین بار آورده بود...حالا اولین باری بود که تو موقعیتی قرار میگرفتم که با خودم میگفتم،اگر بابام زنده بود همین کارارو انجام میداد و همین حسو بهم منتقل میکرد...
یه دفعه صدای مشتا قطع شد و دیدم درحالی که دکمه آستینش رو میبست نزدیک ماشین شد...چهرشو نگاه کردم و وقتی دیدم هیچ آسیبی ندیده خیالم راحت شد...سوار شد و بوی سرد عطری که ورد زبون تمام دانشگاه بود رو حس کردم... فرمونو چرخوند و حرکت کرد...سر پنجه های خونیشو نگاه کردم.
هر وقت خون میدیدم میترسیدم و حالم بد میشد...فوری نگاهمو از دستاش گرفتم و حالت تهوع بهم دست داد...زانوی راستم شدید و بی اختیار میلرزید.
جونگکوک:مگه من به شما نگفتم نگاه نکن؟!
سرمو بردم تو یقم...جرات نداشتم نگاهش کنم...خشک و معذب به رو به روم خیره شده بودم...
طوری که انگار میخواد چیزایی که دیدم برام سوءتفاهم نشه گفت:
جونگکوک:یه بچه محصل تو این سن و سال،یه نیروی کیفی مملکت،که این وقت شب باید استراحت کنه که بتونه فردا پاشه به درس و مشق و دانشگاه اش برسه باید سر همچین انگل اجتماعی ، آواره ی کوچه خیابون بشه!یه دختر بی دفاع باید سر کثافت کاری های همچین مریض جنسی ای،این موقع شب بشینه لای اون همه مزاحم و رهگذر تو اون سرما...سرم داغ میکنه وقتی همچین چیزایی میبینم...دوتاشون اینطور کتک بخوره دست بقیه هم میاد که غریب گیر نیاوردن و دختر مردم صاحب داره...
حس میکردم واقعا گیج شدم...من هیچوقت عصبانیتشو ندیده بودم...اون حتی در حالت عادی هم صلابت و با یک اخمش ما رو میترسوند...هیچوقت حتی صداشو بالا نبرده بود و ما ازش حساب میبردیم...ولی حالا...رسما منو برق گرفته بود..نه از ترس! از فکر کردن به اینکه این آدم چقدر با غیرت و با اخلاق بود! چقدر مرد بود!....به کلکسیون ویژگیهای خوبی که تو ذهنم داشت،این ویژگی هم اضافه شد...جمله ای که ازش شنیده بودم یادم افتاد...طبیعیه که فکر میکنم حتی فحش دادنشم جذاب تر از آدمای معمولیه؟!
از محله خارج شد و زد کنار
دستشو دیدم که اومد سمتم...اونقدر تو فکر بودم که یهو از ترس تکون خوردم.
انگار متوجه شد منو ترسونده
دستشو پس کشید و روشو ازم گرفت.
جونگکوک: یه بطری آب دارم تو داشبورد،لطف میکنی؟
پس بنده خدا میخواست داشبورد رو باز کنه!
و کنه بیشعور با لرزیدم معذبش کرده بودم... داشبورد رو باز کردم و بطری آب معدنیو دادم بهش...در ماشینو باز کرد و بدون اینکه پیاده شه دستشو بیرون گرفت و خون رو دستاشو شست.
با چشمای باز داشتم ژست ریلکسشو نگاه میکردم...اون لحظه حتی از وقتی که مشت میکوبید هم ترسناک تر به نظر میرسید!
به جرات میتونم بگم مزه ی ترس واقعی رو اون لحظه حس کردم...
چون که اون ریلکس بودنش،اون تسلط و بی تفاوتی ای که تو چهره و فیزیک بدنش میدیدم...کاملا نشون میداد بار اولی نیست که این کارو میکنه!!!
انگار داشتم بعد از چند ماه،یه بعد دیگه از شخصیتشو میدیدم...بعدی که فکرشم نمیکردم یه استاد باوقار و جدی که همیشه اروم به نظر میاد،داشته باشه!
دو تا چیز تو این دنیا بیش از حد ترسناکه:
یکی اولین بار ناراحت دیدن کسی که همیشه ساده
و اون یکی،اولین بار عصبی دیدن کسی که همیشه آرومه...
ادامه دارد...
اگر میخونید لطفا لایک کنید و کامنت بزارید💛
#رمان #فیکشن #فیک #جونگکوک
Part:9
وسط اون استرس...یک آن حس کردم....که یه بزرگتر بالا سرمه!
یک آن حس کردم یه بخش از وجودم که دائما احساس ناامنی می کرد آروم گرفت
من یه برادر داشتم...اما سالی یک بار نمیتونستم ببینمش چون خیلی درگیر بود.... هیچوقت موقعیتی پیش نیومده بود که اونو مثل بابام ببینم...اون خلأ نداشتن پدر،منو منزوی و غمگین بار آورده بود...حالا اولین باری بود که تو موقعیتی قرار میگرفتم که با خودم میگفتم،اگر بابام زنده بود همین کارارو انجام میداد و همین حسو بهم منتقل میکرد...
یه دفعه صدای مشتا قطع شد و دیدم درحالی که دکمه آستینش رو میبست نزدیک ماشین شد...چهرشو نگاه کردم و وقتی دیدم هیچ آسیبی ندیده خیالم راحت شد...سوار شد و بوی سرد عطری که ورد زبون تمام دانشگاه بود رو حس کردم... فرمونو چرخوند و حرکت کرد...سر پنجه های خونیشو نگاه کردم.
هر وقت خون میدیدم میترسیدم و حالم بد میشد...فوری نگاهمو از دستاش گرفتم و حالت تهوع بهم دست داد...زانوی راستم شدید و بی اختیار میلرزید.
جونگکوک:مگه من به شما نگفتم نگاه نکن؟!
سرمو بردم تو یقم...جرات نداشتم نگاهش کنم...خشک و معذب به رو به روم خیره شده بودم...
طوری که انگار میخواد چیزایی که دیدم برام سوءتفاهم نشه گفت:
جونگکوک:یه بچه محصل تو این سن و سال،یه نیروی کیفی مملکت،که این وقت شب باید استراحت کنه که بتونه فردا پاشه به درس و مشق و دانشگاه اش برسه باید سر همچین انگل اجتماعی ، آواره ی کوچه خیابون بشه!یه دختر بی دفاع باید سر کثافت کاری های همچین مریض جنسی ای،این موقع شب بشینه لای اون همه مزاحم و رهگذر تو اون سرما...سرم داغ میکنه وقتی همچین چیزایی میبینم...دوتاشون اینطور کتک بخوره دست بقیه هم میاد که غریب گیر نیاوردن و دختر مردم صاحب داره...
حس میکردم واقعا گیج شدم...من هیچوقت عصبانیتشو ندیده بودم...اون حتی در حالت عادی هم صلابت و با یک اخمش ما رو میترسوند...هیچوقت حتی صداشو بالا نبرده بود و ما ازش حساب میبردیم...ولی حالا...رسما منو برق گرفته بود..نه از ترس! از فکر کردن به اینکه این آدم چقدر با غیرت و با اخلاق بود! چقدر مرد بود!....به کلکسیون ویژگیهای خوبی که تو ذهنم داشت،این ویژگی هم اضافه شد...جمله ای که ازش شنیده بودم یادم افتاد...طبیعیه که فکر میکنم حتی فحش دادنشم جذاب تر از آدمای معمولیه؟!
از محله خارج شد و زد کنار
دستشو دیدم که اومد سمتم...اونقدر تو فکر بودم که یهو از ترس تکون خوردم.
انگار متوجه شد منو ترسونده
دستشو پس کشید و روشو ازم گرفت.
جونگکوک: یه بطری آب دارم تو داشبورد،لطف میکنی؟
پس بنده خدا میخواست داشبورد رو باز کنه!
و کنه بیشعور با لرزیدم معذبش کرده بودم... داشبورد رو باز کردم و بطری آب معدنیو دادم بهش...در ماشینو باز کرد و بدون اینکه پیاده شه دستشو بیرون گرفت و خون رو دستاشو شست.
با چشمای باز داشتم ژست ریلکسشو نگاه میکردم...اون لحظه حتی از وقتی که مشت میکوبید هم ترسناک تر به نظر میرسید!
به جرات میتونم بگم مزه ی ترس واقعی رو اون لحظه حس کردم...
چون که اون ریلکس بودنش،اون تسلط و بی تفاوتی ای که تو چهره و فیزیک بدنش میدیدم...کاملا نشون میداد بار اولی نیست که این کارو میکنه!!!
انگار داشتم بعد از چند ماه،یه بعد دیگه از شخصیتشو میدیدم...بعدی که فکرشم نمیکردم یه استاد باوقار و جدی که همیشه اروم به نظر میاد،داشته باشه!
دو تا چیز تو این دنیا بیش از حد ترسناکه:
یکی اولین بار ناراحت دیدن کسی که همیشه ساده
و اون یکی،اولین بار عصبی دیدن کسی که همیشه آرومه...
ادامه دارد...
اگر میخونید لطفا لایک کنید و کامنت بزارید💛
#رمان #فیکشن #فیک #جونگکوک
- ۳۰۳
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط