My professor
My professor
Part:10
تو اسکله،یه رستوران بزرگ بود که تعدادی میز توی فضای آزاد داشت.
پشت یکی از همون میزا نشسته بودیم...
اشتهام کاملا کور بود و به زور چند تا گاز کوچیک از ساندویچم زده بودم...
داشتم دریا رو نگاه میکردم و تو فکر بودم
نیم نگاهی بهش انداختم...تکیه به صندلی،سرگرم موبایلش بود...
هیزل:استاد
بدون اینکه نگاهم کنه با صدای رسا و مسلطش گفت:
جونگکوک:بله
هیزل:میگم...اون صحنه ها..اشتهاتونو کور کرده نه؟!
جونگکوک:نه...چطور؟
هیزل: آخه برای خودتون نگرفتین
هنوز نگاهم نمیکرد...این آدم اونقدر کم بهت نگاه میکرد که کنارش کاملا احساس امنیت میکردی.
جونگکوک:شام خور نیستم.
ساندویچمو نگاه کردم و با خودم گفتم خب بایدم برای همچین هیکل تراشیده ای زحمت کشیده باشه.
چشمم به ساعت مچی ساده و کوچیکم افتاد و ساندویچم برگردوندم تو جلدش...کیفمو آروم انداختم رو شونم و از جام پاشدم...
مردمک چشماشو ریلکس چرخوند رو چهرم ثابت نگهشون داشت... چشمامو ازش دزدیدم.
هیزل:بابت کمکتون واقعا ممنونم آقا...بیشتر از این مزاحمتون نمیشم...خیلی لطف کردین.
یکی از ابروهاشو داد بالا
جونگکوک:جایی برای موندن داری مگه شما؟
دسته ی کیف که رو شونم بود رو توی مشتم فشار دادم...
هیزل:داداشم حتما تا پیامامو دریافت کنه میاد دنبالم...اگرم نیومد میرم هتلی جایی...
جونگکوک:اگر به این راحتی بود که کف پیاده رو پیدات نمیکردم!
با ناباوری نگاهش کردم...چطور اینقدر رک حرفاشو شلیک میکرد
بزاقمو قورت دادم.
هیزل:دلیل اینکه تو ایستگاه مونده بودم این بود که از تاکسی سوار شدن میترسیدم...اون مرد تاکسی داشت و چند باری اذیتم کرده بود تو ماشینش...وگرنه اونجا نمی نشستم.
نگاهشو برگردوندم به صفحه موبایلش.
جونگکوک:میریم خونه ی من.تا هر زمان که برادرت سر و کلش پیدا بشه.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نرههه🤍
نارنگیام میدونم خیلی کمه ولی ببخشید امروز یکم سرم درد میکنه قول میدم فردا برای جبران یه چند پارتی هم بزارم😭😭
#فیک #رمان #فیکشن #جونگکوک
Part:10
تو اسکله،یه رستوران بزرگ بود که تعدادی میز توی فضای آزاد داشت.
پشت یکی از همون میزا نشسته بودیم...
اشتهام کاملا کور بود و به زور چند تا گاز کوچیک از ساندویچم زده بودم...
داشتم دریا رو نگاه میکردم و تو فکر بودم
نیم نگاهی بهش انداختم...تکیه به صندلی،سرگرم موبایلش بود...
هیزل:استاد
بدون اینکه نگاهم کنه با صدای رسا و مسلطش گفت:
جونگکوک:بله
هیزل:میگم...اون صحنه ها..اشتهاتونو کور کرده نه؟!
جونگکوک:نه...چطور؟
هیزل: آخه برای خودتون نگرفتین
هنوز نگاهم نمیکرد...این آدم اونقدر کم بهت نگاه میکرد که کنارش کاملا احساس امنیت میکردی.
جونگکوک:شام خور نیستم.
ساندویچمو نگاه کردم و با خودم گفتم خب بایدم برای همچین هیکل تراشیده ای زحمت کشیده باشه.
چشمم به ساعت مچی ساده و کوچیکم افتاد و ساندویچم برگردوندم تو جلدش...کیفمو آروم انداختم رو شونم و از جام پاشدم...
مردمک چشماشو ریلکس چرخوند رو چهرم ثابت نگهشون داشت... چشمامو ازش دزدیدم.
هیزل:بابت کمکتون واقعا ممنونم آقا...بیشتر از این مزاحمتون نمیشم...خیلی لطف کردین.
یکی از ابروهاشو داد بالا
جونگکوک:جایی برای موندن داری مگه شما؟
دسته ی کیف که رو شونم بود رو توی مشتم فشار دادم...
هیزل:داداشم حتما تا پیامامو دریافت کنه میاد دنبالم...اگرم نیومد میرم هتلی جایی...
جونگکوک:اگر به این راحتی بود که کف پیاده رو پیدات نمیکردم!
با ناباوری نگاهش کردم...چطور اینقدر رک حرفاشو شلیک میکرد
بزاقمو قورت دادم.
هیزل:دلیل اینکه تو ایستگاه مونده بودم این بود که از تاکسی سوار شدن میترسیدم...اون مرد تاکسی داشت و چند باری اذیتم کرده بود تو ماشینش...وگرنه اونجا نمی نشستم.
نگاهشو برگردوندم به صفحه موبایلش.
جونگکوک:میریم خونه ی من.تا هر زمان که برادرت سر و کلش پیدا بشه.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نرههه🤍
نارنگیام میدونم خیلی کمه ولی ببخشید امروز یکم سرم درد میکنه قول میدم فردا برای جبران یه چند پارتی هم بزارم😭😭
#فیک #رمان #فیکشن #جونگکوک
- ۱.۷k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط