{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق من واقعیه

رمان عشق من واقعیه


part5۳ | حقیقت


شک پشت شک

- چ چ چییی میگی تووووو
× حقیقته عزیزم
نمیدونم بدون نیلا خانوم شده هرزه ای بیش نیست و تنها قصدش از نزدیک شدن بهت سواستفادس....

مغزش قفل کرده بود ..
نمیتونست کلامی به زبون بیاره
انتظار همچین چیزی رو نداشت...

............................

نیلا که بعد از سر کشید شیرکاکائو به خواب ناز فرو رفته بود
با صدای زنگ گوشیش از خواب پرید
با کلافگی عربده ای سر داد

+ چرا هر وقت میخوابم این گوشیه صداش درمیاد
قسم میخورم بار دیکه که نزاری بخوابم میکوبمت تو دیوار

گوشی برداشت و با اسمت تهیونگ رودررو شد

عصبانی بود ولی جواب داد
چون میدونست تهیونگ هیچ وقت بدون دلیل به کسی زنگ نمیزنه ...
حتما که کار واجبی داره

+ الو بله
& نیلاااا
+ جونم
& یه کار خیلی مهم باهات دارم
+ چی خب بگو دیگه !.‌.
& امروز تو با یونا قرار داشتی ؟
+ عاممم اااره ...... تو از جا میدونی ؟
& ببینم نیلا خری چیزی هستی
+ چطور
& احمق من قبلا از یونا چی بهت گفته بودم ؟
+ درسته ولی خب اون واقعا اینجوری نیست
& اره درسته ... یه فیلم واست فرستادم برو نگاش کن ...‌.

............................

- چ چ چی گفتی
× اره درسته جیمین برادر یوناعه
- ولی جیمین که از بچگی با شما زندگی کرده بعدشم من قبلا در مورد برادر نیلا پرسیدم اسمش یه چیز دیگس
× اولن که نیلا خانم داشته شما دو گول میزده بعدشم جیمین برادر نیلا بوده که تو بچگی گم میشه و حافظه رو از دست میده و پدرم بزرگش میکنه ....
حالا شیرفهم شدی؟


اون طرف خونه توی اتاق جیمین
جیمین و تهیونگ رو دارسم که تمام این مدت فال گوش وایسادن

×تهیونگا این چی میگه راسته ؟
& هیسسسس یه دیقه وایسا
× بگو دیگه
& اره اره راسته
× ی یعنی چیی؟
& اره آقا تو برادر نیلایی و توی بچگی گم شدی بابای یونا هم پیدات کرد و آوردت پیش خودش
× به همین سادگی ؟
..............


نظرتون چیه ؟
دیدگاه ها (۹)

بانو فالوشه @v_kookarmy

بانو فالوشه @jiminshii

رمان عشق من واقعیه

رمان عشق من واقعیه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط