{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۲۳
سوار ماشینی که دنبال مون اومده بود شدیم و به سمت مدرسه رفتیم. رسیدیم ، وارد مدرسه شدیم و کنار بقیه بچه های کلاس ایستادیم.بعد از حضور و غیاب و گفتن نکات اتوبوس اومد و سوار شدیم. چویا کنار پنجره نشست و منم کنارش. احتمالا نصف شب می‌رسیدیم جزیره.



چند ساعتی در سکوت گذشته بود و منم کتابی که همراهم آورده بودم رو میخوندم و چویا هم آهنگ گوش میکرد تا اینکه که سنگینی چیزی روی پاهام حس کردم. چویا سرش رو گذاشته بود روی پاهام
چویا: چی میخونی؟
دازای: جنایات و مکافات
چویا: اوه اثر فئودور داستایوفسکی؟
دازای: آره
چویا: خوبه ، اذیت نمیشی؟
دازای: نه



دوباره شروع کردم به خوندن که دیگه از چویا خبری نشد . بهش نگاه کردم ، خواب رفته بود.
بی حرکت موندم که راحت بخوابه. توی خواب جذابیتش چند برابر شده بود. دستم رو بردم توی موهاش ، نرم بودن. تکونی خورد ، دستم رو آوردم بیرون و به کتاب خوندن ادامه دادم
دیدگاه ها (۹)

لامصب خیلی خوبه

قهوه تلخپارت ۲۲فوجیوارا: تو و من عاشق هم هستیمدازای: ولی فاص...

آینه جادویی

آینه جادویی

"هیولای من"دازای : هویسس چویا اروم باش .....چویا : درد ... د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط