{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۲۲
فوجیوارا: تو و من عاشق هم هستیم
دازای: ولی فاصله سنی زیادی داریم
فوجیوارا: درسته ، ولی عشقه دیگه سن و سال نمی‌شناسه.
دازای: چطوری عاشق هم شدیم؟ ما که داخل یک خونه هم زندگی نمی‌کنیم
فوجیوارا: خب بخاطر شوهرم توی یک خونه زندگی نمی‌کنیم و چون قیم تو هستم زیاد بهت سر زدم و بعدش کم کم به همدیگه علاقه پیدا کردیم
دازای: آها
هنوز چیزی رو یادم نمیاد ولی طبق چیزایی که از چویا شنیده بودم ، حرف هاش دروغ بود.
نمیدونم ولی از اعماق قلبم به چویا اعتماد داشتم
فوجیورا: خب من میرم
اومد جلو و سعی کرد منو ببوسه ولی
دازای: میشه لطفا
هومی کرد و رفت


چویا: این زنو ببین عجب هrزه ای بودا
دازای: باور نکردم حرفاشو ـ

چویا: بیا بریم عصر باید بریم به مدرسه تا از اون طرف بریم به جزیره
دازای: باشه
همون طور کع میرفتیم چویا چشمش افتاد به ماشینی که داخل پارکینگ بود
یه بوگاتی مشکی
واقعا زیبا بود

دازای: ازش استفاده نمیکنیم مثل اینکه
چویا: از کجا میدونی
دازای: چون من رانندگی بلد نیستم و ماشین رو خاک گرفته
چویا: هوم درسته
دیدگاه ها (۱)

قهوه تلخپارت ۲۳سوار ماشینی که دنبال مون اومده بود شدیم و به ...

لامصب خیلی خوبه

پارت چهار.............................ویو دازای ای خودااااا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط