{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام

سلام

فن‌فیکشن | «بعد از آخرین شب»

قسمت سوم: کسی که قلب یونسو را داشت

چند روز از برگشتن زمان گذشته بود.

یونسو و کیونگ‌جون تمام تلاششان را می‌کردند تا نشانه‌ای از شروع دوباره‌ی بازی پیدا کنند. اما یک چیز برای کیونگ‌جون عجیب بود.

یونسو همیشه وقتی کنار او بود، مضطرب به نظر می‌رسید.

انگار از دست دادنش را قبلاً تجربه کرده بود.

اما امروز...

یک نفر دیگر کنار یونسو ایستاده بود.

«یونسو.»

صدای پسری از پشت سر آمد.

یونسو برگشت و لبخند زد.

«جونهو!»

کیونگ‌جون که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، ناخودآگاه نگاهش روی آن دو ماند.

جونهو نزدیک آمد و آرام دست یونسو را گرفت.

«حالت خوبه؟ از صبح عجیب شدی.»

یونسو لبخند کوچکی زد.

«خوبم. فقط کمی خسته‌ام.»

کیونگ‌جون اخم کرد.

نمی‌دانست چرا...

اما دیدن آن صحنه حس خوبی به او نمی‌داد.

«اون کیه؟»

کیونگ‌جون ناگهان پرسید.

یونسو که مشغول نگاه کردن نقشه‌ی مدرسه بود، سرش را بالا آورد.

«جونهو؟»

«آره.»

«دوستمه.»

کیونگ‌جون نگاهش را دزدید.

«فقط دوست؟»

یونسو چند لحظه ساکت ماند.

بعد لبخند زد.

«نه... دوست‌پسرمه.»

برای چند ثانیه همه‌چیز ساکت شد.

کیونگ‌جون چیزی نگفت.

فقط سرش را پایین انداخت.

«آها.»

اما همان یک کلمه، عجیب سرد بود.

آن شب، وقتی همه خواب بودند، یونسو کیونگ‌جون را کنار پنجره پیدا کرد.

«چرا اینجایی؟»

کیونگ‌جون جواب نداد.

یونسو نزدیک‌تر رفت.

«کیونگ‌جون؟»

او بالاخره گفت:

«اون پسر... جونهو.»

یونسو متعجب نگاهش کرد.

«چی شده؟»

کیونگ‌جون مکث کرد.

می‌خواست بگوید مهم نیست.

می‌خواست مثل همیشه بی‌تفاوت باشد.

اما نتوانست.

«اون خیلی خوش‌شانسه.»

یونسو اخم کرد.

«چرا؟»

کیونگ‌جون آرام گفت:

«چون کسی مثل تو کنارش هست.»

یونسو برای لحظه‌ای حرفی نزد.

این اولین بار بود که کیونگ‌جون چنین چیزی می‌گفت.

بدون غرور.

بدون طعنه.

فقط واقعی.

اما قبل از اینکه یونسو جواب بدهد، صدای زنگ خطر در مدرسه پیچید.

هر دو خشکشان زد.

روی صفحه‌ی بزرگ راهرو یک پیام ظاهر شد:

"بازی دوباره آغاز می‌شود."

یونسو رنگش پرید.

کیونگ‌جون مشت‌هایش را محکم کرد.

این بار...

او فقط برای زنده ماندن نمی‌جنگید.

او می‌خواست از یونسو محافظت کند.

حتی اگر قلب یونسو متعلق به شخص دیگری بود.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

فن‌فیکشن | «بعد از آخرین شب»قسمت دوم: حقیقتی که نباید گفته م...

فن‌فیکشن | «بعد از آخرین شب»قسمت اول: فرصتی که نباید وجود می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط