فنفیکشن | «بعد از آخرین شب»
فنفیکشن | «بعد از آخرین شب»
قسمت پنجم: انتخاب
درهای مدرسه با صدای بلندی قفل شدند.
صفحهی بزرگی روشن شد.
«مرحلهی اول: دو نفر باید وارد اتاق شوند. فقط یکی از آنها برمیگردد.»
همه با وحشت به هم نگاه کردند.
ناگهان صفحه دو اسم را نشان داد.
لی یونسو جونهو
رنگ از صورت یونسو پرید.
«نه...»
جونهو لبخند کمرنگی زد و آرام دست یونسو را گرفت.
«من کنارتم.»
اما قبل از اینکه آن دو قدمی بردارند، کیونگجون جلو آمد.
«من میرم.»
همه با تعجب نگاهش کردند.
«اسم تو نیست.»
کیونگجون با عصبانیت گفت: «فرقی نمیکنه!»
یونسو بازویش را گرفت.
«کیونگجون، نمیتونی.»
کیونگجون مستقیم در چشمانش نگاه کرد.
«من نمیذارم تو بری.»
جونهو اخم کرد.
«یونسو دوستدختر منه. محافظتش با منه.»
کیونگجون لبخند تلخی زد.
«پس خوب محافظتش کن.»
برای اولین بار، نگاه دو پسر به هم گره خورد.
هر دو فقط یک هدف داشتند...
نجات یونسو.
در همین لحظه، صدای بازی دوباره پخش شد.
«اگر شخص دیگری به جای بازیکنان انتخابشده وارد اتاق شود، هر سه نفر حذف خواهند شد.»
همه خشکشان زد.
راه فراری نبود.
جونهو نفس عمیقی کشید.
«یونسو... بیا.»
یونسو با چشمانی پر از اشک سرش را تکان داد.
اما درست وقتی میخواست وارد اتاق شود، کیونگجون آرام گفت:
«یونسو...»
او برگشت.
کیونگجون با صدایی که میلرزید، ادامه داد:
«قول بده برگردی...»
یونسو لبخند تلخی زد.
«قول میدم.»
در اتاق بسته شد.
کیونگجون مشتش را محکم به دیوار کوبید.
برای اولین بار در زندگیاش...
از اینکه شاید کسی را از دست بدهد، واقعاً میترسید.
ادامه دارد...
قسمت پنجم: انتخاب
درهای مدرسه با صدای بلندی قفل شدند.
صفحهی بزرگی روشن شد.
«مرحلهی اول: دو نفر باید وارد اتاق شوند. فقط یکی از آنها برمیگردد.»
همه با وحشت به هم نگاه کردند.
ناگهان صفحه دو اسم را نشان داد.
لی یونسو جونهو
رنگ از صورت یونسو پرید.
«نه...»
جونهو لبخند کمرنگی زد و آرام دست یونسو را گرفت.
«من کنارتم.»
اما قبل از اینکه آن دو قدمی بردارند، کیونگجون جلو آمد.
«من میرم.»
همه با تعجب نگاهش کردند.
«اسم تو نیست.»
کیونگجون با عصبانیت گفت: «فرقی نمیکنه!»
یونسو بازویش را گرفت.
«کیونگجون، نمیتونی.»
کیونگجون مستقیم در چشمانش نگاه کرد.
«من نمیذارم تو بری.»
جونهو اخم کرد.
«یونسو دوستدختر منه. محافظتش با منه.»
کیونگجون لبخند تلخی زد.
«پس خوب محافظتش کن.»
برای اولین بار، نگاه دو پسر به هم گره خورد.
هر دو فقط یک هدف داشتند...
نجات یونسو.
در همین لحظه، صدای بازی دوباره پخش شد.
«اگر شخص دیگری به جای بازیکنان انتخابشده وارد اتاق شود، هر سه نفر حذف خواهند شد.»
همه خشکشان زد.
راه فراری نبود.
جونهو نفس عمیقی کشید.
«یونسو... بیا.»
یونسو با چشمانی پر از اشک سرش را تکان داد.
اما درست وقتی میخواست وارد اتاق شود، کیونگجون آرام گفت:
«یونسو...»
او برگشت.
کیونگجون با صدایی که میلرزید، ادامه داد:
«قول بده برگردی...»
یونسو لبخند تلخی زد.
«قول میدم.»
در اتاق بسته شد.
کیونگجون مشتش را محکم به دیوار کوبید.
برای اولین بار در زندگیاش...
از اینکه شاید کسی را از دست بدهد، واقعاً میترسید.
ادامه دارد...
- ۲۳۰
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط