{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلدر عاشق

« قلدر عاشق »
« پارت چهاردهم »
( اول بیاین داخل کامنت ها بعد بیاین اینجا رو بخونید )
.....................................................
ته یونگ : بیب حالت خوبه ؟
کوک : تقصیر تو هست هق هق که دلم درد می‌کنه هق هق ( گریه شدید )
ته یونگ از کوک کشید بیرون و کوک رو بغل کرد و موهای کوک رو آروم نوازش کرد
تهیونگ: هیس گریه نکن ببخشید
کوک : نمی‌خوام هق باهات قهرم هق هق ( گریه )
ته یونگ : ببخشید ، بیا بریم حموم
ته یونگ رفت و دوش آب رو تنظیم کرد و اومد کوک رو بغل کرد و برد داخل حموم خودش نشست و کوک هم گذاشت روی پاش ، آروم آروم زیر شکم کوک رو نوزاش کرد
ته یونگ : کوک هنوز قهری ؟
کوک : کیم من اصلا باهات آشتی نمیکنم ( لجباز و کیوت )
ته یونگ : خرگوشک من قهر نباش دیگه ( لبخند )
کوک : نمی‌خوام ، ولم کن می برم ( درحال تکون خوردن)
ته یونگ سریع کوک رو انداخت رو شونه اش و بردش داخل اتاق و گذاشتش روی تخت و روش خیمه زد
تعیونگ: بیبی بانی کاری نکن که دفعه بعد یجوری بفاکت بدم که تا دو ماه نتونی راه بری ( نیشخند )
کوک : گمشو اونور مردیکه کثافت
کوک ته یونگ رو به عقب حل داد ولی اون دستای ظریف و کوچولوش قدرت حل دادن تعیونگ رو نداشتند ، ته یونگ نیشخندی زد
تهیونگ: بانی کوچولو تو چجوری میخوای منو حل بدی عقب ها ؟ ( خنده )
کوک : گمشو ( عصبی ولی کیوته )
ته یونگ : بیبی کوچولو باید یادت بدم که به صاحبت حرف بد نزنی ؟( پوزخند )
کوک : تو صاحب من نیستی ، تو به زور منو بفاک دادی ( عصبی ولی کیوتتتتت )
تهیونگ : خوبه که خودت هم میگی که من بفاکت دادم ، پس حتما من بودم که دیشب میگفتم ( آه ددی میخوامت )
کوک : م..من اینارو نگفتم ، اصلا بتوچه
ته یونگ : به من چه ؟ ( خنده )
ته یونگ : بیبی کوچولو تو زیر من داشتی ناله میکردی حالا میگی به من ربطی نداره ؟ ( خنده های بمی کرد )
کوک : همین که گفتم من باهات قهرم و خودت هم بکشی آشتی نمیکنم ( لجباز و سرش رو کرد اون طرف )
ته یونگ از روی کوک بلند شد
ته یونگ : اوکی قهر باش ولی بدون آخرش تسلیم میشی ( نیشخند )
کوک : نمیشم ، حالا هم از این اتاق گمشو بیرون ( عصبی ولی کیوت )
ته یونگ: اوکی میرم ( نیشخند )
ته یونگ از اتاق بیرون رفت و به سمت آشپز خونه رفت و یه کم پنکیک برای خودش درست کرد و شروع به خوردن کرد همینطور داشت می‌خورد که گوشیش زنگ خورد
« مکالمه »
ته یونگ : الو سلام هیونگ ، چیزی شده ؟
یونگی : ته یکی از افرادم زنگ زده گفته که انبار مهمات آتیش گرفته ( داد و بلند )
تهیونگ: چی ؟ ( بلند و تعجب )
یونگی : سریع خودت رو برسون زود باش ( داد )
ته یونگ : باشه باشه الان میام
« پایان مکالمه »
ته یونگ سریع از پشت میز بلند شد و رفت داخل اتاق خودش و کوک وقتی رفت دید کوک خوابیده ، در کمد رو باز کرد و یه ست کت و شلوار مشکی برداشت و پوشید ، از اتاق بیرون اومد و از خونه خارج شد و سوار ماشین آخرین مدلش شد
بعد چند ساعت رسید به انبار که یونگی رو دید سریع رفت سمتش
ته یونگ : هیونگ چیشد ؟
یونگی به انبار اشاره کرد
یونگی : ته مهمات کمی داخلش بود خداروشکر ضرر ندیدیم ( نفس عمیق کشید)
ته یونگ : وای خداروشکر سکته کرد ( نفس عمیق کشید)
یونگی و تهیونگ داشتن حرف میزدن که بعد سه ساعت صدای زنگ گوشیش اومد ، به گوشیش نگاه کرد لی سانگ بادیگارد شخصیش بود که داخل عمارتش هست
« مکالمه »
ته یونگ : الو سانگ ؟
سانگ : الو رییس ، چهارده نفر از گروه گرگ ها به عمارت شما اومدن و آقا جونگوکوک رو دزدیدن ( عصبی و ترس )
ته یونگ : جونگ هی کثافت چطور جرعت کرد به امگای من دست بزنه ، می‌کشمش ( عصبیییییی و داد بلندددددددد )
« پایان مکالمه »
ته یونگ گوشی رو قطع کرد و ماجرا رو به یونگی گفت و همراه با یونگی به عمارتش رفت .......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨
راستی یادتون نره که پارت سیزده داخل کامنت های پارت قبل هست 🌷
دیدگاه ها (۸)

« قلدر عاشق » « پارت پانزدهم » وقتی رفت عمارت جونکوک رو باره...

استوری درخواستی 💜✨درخواست کوکی کوچولوم 💜✨🌸( یعنی قشنگ کوکی م...

استوری درخواستی ✨🌸درخواست این عسلا : @989352_39667@rona_1389

امگا کوچولو پارت دومکوک وقتی رسید خونه به گوشی ته یونگ زنگ ز...

آلفا خوشتیپ من پارت هشتم ویو تهیونگ رفتم داخل اون خونه قدیمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط