دخترکی با سنگ، بدنه ماشین پدرش را #خراش می داد.

دخترکی با سنگ، بدنه ماشین پدرش را #خراش می داد.
پدرش از روی #خشم چند ضربۀ محکم به دستش زد، #غافل از اینکه آچار در دستش است.
در بیمارستان دخترک #انگشتانش را از دست داد.
دختر ‌‌از پدرش پرسید: پدر، انگشتانم کی رشد می کنند؟
پدر از #ناراحتی حرفی نمی زد.

نشست و به خراشهای روی ماشین #نگاه کرد.
دختر نوشته بود: « #دوستت_دارم_بابا».

#عصبانیت و #عشق حد و مرزی ندارد.

#مشکل امروز جهان این است که مردم استفاده میشوند و وسایل دوست داشته میشوند.
دیدگاه ها (۱)

مربی موتور سوار

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PAER 3به‌رانپو نگاه ک...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

**پارت ۳۳**تفِ خونیِ من روی سینه‌اش، آخرین جرقه‌ای بود که ان...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

برادر ناتنی

✍️ محمدامین توکلی‌زاده، مدیرکل اسبق ارتباطات آستان قدس رضوی:...

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

مافیای من

هم‌سلولی خطرناک (part7) ÷ بالاخره پیداتون کردمروزنامه از دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط