{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاریکی در روز

**تاریکی در روز**
#PART_8
#Jeon_rina

ماشین مشکی در سکوت شب حرکت می‌کرد. راننده پشت شیشه جداکننده بود، هیچ صدایی از جلو نمی‌آمد. فقط صدای موتور نرم و یکنواخت، و گاهی صدای نفس‌های سنگین جونگ‌کوک که سعی می‌کرد آرام به نظر برسد.

میا کنار پنجره نشسته بود، نگاهش به چراغ‌های شهر که مثل ستاره‌های مصنوعی از کنارش می‌گذشتند. لباس مخمل سیاه روی پوستش سرد بود، اما قلبش داغ می‌زد. انگار پارچه هر بار که نفس می‌کشید، محکم‌تر به تنش فشار می‌آورد.

جونگ‌کوک بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت:
«امشب هیچ حرفی نزن مگر اینکه من بگم. فقط لبخند بزن و کنارم بمون.»

میا آهسته چرخید و به پروفایلش نگاه کرد. خط فک محکم، بینی صاف، مژه‌های بلند که سایه‌ای روی گونه‌اش می‌انداختند. حتی در نور کم ماشین هم می‌توانست خالکوبی کوچکی را که از یقه پیراهنش بیرون زده بود ببیند.

«چرا؟ فکر می‌کنی خودم نمی‌تونم حرف بزنم؟»

جونگ‌کوک بالاخره به او نگاه کرد. چشمانش در تاریکی برق می‌زدند؛ مثل چاقویی که تازه تیز شده باشد.

«فکر می‌کنم تو خیلی خوب بلدی با زبونت آدم‌ها رو بکشی. امشب لازم نیست کسی بمیره.»

میا پوزخند زد و دوباره به پنجره برگشت.
«تو که همیشه می‌گی من فقط یه دختر گستاخم. حالا یهو نگران زبونم شدی؟»

جونگ‌کوک دستش را روی زانویش مشت کرد. انگشتانش سفید شدند.

«امشب شرکای جدید داریم. روس‌ها و چینی‌ها. اونا به چیزای ساده اهمیت می‌دن: قدرت، پول، وفاداری... و زن.»

میا لحظه‌ای سکوت کرد. بعد با صدای آرام‌تر پرسید:
«پس من... چی‌ام برات امشب؟ ویترین؟ جایزه؟»

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید. انگار داشت با خودش می‌جنگید که جواب بدهد یا نه.

«تو... چیزی هستی که هیچ‌کدومشون نمی‌تونن داشته باشن. و من می‌خوام اینو بدونن.»

ماشین جلوی عمارتی بزرگ و سفید توقف کرد. نورهای طلایی از پنجره‌های بلند بیرون می‌ریختند. در ورودی با دو ستون مرمرین و نگهبان‌های سیاه‌پوش. صدای موسیقی ملایم و صدای خنده‌های کنترل‌شده از داخل می‌آمد.

جونگ‌کوک در را باز کرد و دستش را به سمت میا دراز کرد.
«بیا.»

میا لحظه‌ای تردید کرد. بعد دستش را گذاشت در دست او. انگشتان جونگ‌کوک سرد بودند، اما محکم. وقتی پایش را بیرون گذاشت، پاشنه‌های بلندش روی سنگ‌فرش صدا داد.

داخل که رفتند، نگاه‌ها مثل تیر به سمت‌شان چرخید. مردان میان‌سال با کت‌وشلوارهای گران‌قیمت، زنانی با لباس‌های براق و جواهرات سنگین. همه می‌دانستند جونگ‌کوک کیست. و حالا همه می‌خواستند بدانند این دختر کنارش کیست.

جونگ‌کوک بازویش را دور کمر میا حلقه کرد. نه خیلی محکم، اما به اندازه‌ای که هیچ‌کس نتواند اشتباه کند. انگشتانش روی پهلوی میا نشست؛ جایی که لباس کمی باز بود و پوست گرمش را لمس می‌کرد.

میا نفسش را حبس کرد. نه از ناراحتی. از شوک الکتریکی کوچکی که از نوک انگشتان جونگ‌کوک به تمام بدنش دوید.

یکی از مردان روس – قدبلند، موهای خاکستری، سیگار برگ در دست – نزدیک آمد. با لهجه غلیظ گفت:
«Jeon. همیشه خوش‌تیپ. و این...؟»

جونگ‌کوک لبخند سردی زد.
«میا. نزدیک‌ترین کسم.»

مرد روس ابرو بالا انداخت و به میا نگاه کرد؛ نگاهی که از سر تا پا می‌کاوید.

«نزدیک‌ترین؟ خیلی جوون به نظر می‌رسه.»

جونگ‌کوک انگشتانش را کمی بیشتر فشار داد.
«سن مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که مال منه.»

میا احساس کرد صورتش داغ می‌شود. نه از خجالت. از خشم. و چیزی دیگر. چیزی که نمی‌خواست نامش را بگذارد.

مرد روس خندید و لیوانش را بلند کرد.
«به سلامتی مالکیت.»

جونگ‌کوک هم لیوانش را بلند کرد، اما نگاهش روی میا ماند.
«به سلامتی چیزی که هیچ‌کس نمی‌تونه ازم بگیره.»

میا آرام دست جونگ‌کوک را از کمرش کنار زد و یک قدم عقب رفت. نگاهش را مستقیم در چشمان او فرو کرد.

«من نمی‌تونم مال کسی باشم. حتی تو.»

صدایش آرام بود، اما در آن لحظه، انگار همه صداهای اطراف خاموش شدند.

جونگ‌کوک لحظه‌ای هیچ نگفت. فقط نگاه کرد. نگاه عمیق، طولانی، خطرناک.

بعد لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تهدید بود تا شادی.

«هنوز... نه.»

و دوباره دستش را دور کمر میا انداخت. این بار محکم‌تر.

شب طولانی بود.
و چیزی در عمق وجود هر دویشان داشت بیدار می‌شد. چیزی که دیگر نمی‌شد خاموشش کرد.

شرط:
20 کامنت
30 لایک
دیدگاه ها (۲۵)

دوستت دارم مثل افسرده ای کهخودکشی را دوست دارد :) @xa.rwin

**تاریکی در روز** #PART_7 #Jeon_rinaقهوه جلوی میا سرد شده ...

P.3دیگر صدای اطراف فقط یک هاله‌ی مبهم بود. خنده‌ها، موسیقی، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط