{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق من عاشق دورایاکیه

عشق من عاشق دورایاکیه

pr8


چند روز بعد خونه‌ی سانو ها


اما: چی ؟ جدی اوکی الان میام


سومیکو : چیزی چیشده؟


اما : نه فقط کار دارم باید برم


سومیکو: خدافظ

مایکی : خدافظ


اما : بای بای


از دید سومیکو :


یکم از رفتن اما میگزره ولی...مایکی یجوری نگام میکنه


نه مثل همیشه مهربون


نه چیز دیگه ای


همین طوری فکر میکردم که مایکی اومد سمتم


مایکی : سومیکو یه لحظه میای؟


سومیکو: بـ.بـ.باشه


دنبال مایکی رفتم داخل اتاق که درو قفل کرد .


مایکی : منو ببخش


سومیکو: مایکی اتفاقی افتاده؟


مایکی : دیگه نمیتونم تحمل کنم


سومیکو : مایکی داری میترسونیمــ-


تا به خودم اومدم دیدم مایکی کمرمو گرفته و داره بوسم میکنه


سومیکو : مایکی....برای این آنقدر ترسوندیم فکر کردم اتفاقی افتاده


یهو مایکی آروم بلندم کرد و منو انداخت رو تخت بعدشم خودشم اومد . خب دورغ چرا خیلی ترسیدم

مایکی زمزمه کرد : تو فقط مال منی سومیکو . فهمیدی؟ اگر با یکی دیگه تورو ببینم ....

حرفشو قطع کردم و گفتم

سومیکو : من همچین کاری نمیکنم


از دید نویسنده( من 🌚 )


سومیکو مایکی رو بقل کرد وووو
مسلمانان عزیز به عبادت رفتن


یهو صدای دینگ دینگگگگگگ دینگگگگگگ یچی اومد



























خوببب پارت بعد ادامش میشه من خودم هنتای دوست نداروم ولی یکی خواست این طوری بنویسم
دیدگاه ها (۰)

عشق من عاشق دورایاکیه pr9سومیکو : صدای چیه؟مایکی : گوشیمهمای...

فرصتی دیگر p1از دید سوکی : براون مثل همیشه میبارید . مادرت :...

فرصتی دیگر بیوگرافی :زندگی قبلی :اسم ا/ت : سوکی هامایاکاسن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط