{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۷۷
_مثلا میخوای چکار کنی؟
مچهامو آزاد کردم و مشت محکمی به صورتش زدم که چارچوبو گرفت تا با صورت بهش نخوره،
چشمهاش گرد شدند و دستشو روي گونهش
گذاشت.
با همون حالت بهم نگاه کرد که نفس عصبی کشیدم.
_گمشو بیرون میخوام آماده بشم..
اما همونطور بهم نگاه میکرد که محکم به عقب
هلش دادم و در رو محکم بستم.
خر عوضی!
همونطور که با حرص اداشو درمیاوردم به سمت
کمد رفتم.
********
تموم مدت سرم پایین بود و به سرزنشها و نصیحتهاي آقاجون و مامان و بابا و فربیا خانم و آقا
علی گوش میدادم.
دستهام یخ کرده بودند و قلبم تند میتپید.
حتی نمیتونم به چشم ایمان نگاه کنم.
ایمان با قاطعیت گفت: ما نظرمون عوض نمیشه.
آقاجون با عصبانیت گفت: مگه بچه بازیه؟ مگه الان
چند روزه رفتید زیر یه سقف؟ اینقدر زود فهمیدید
به درد هم نمیخورید؟
فریبا خانم خطاب به من گفت: هیچ مشکلی نیست
که نشه حلش کرد دخترم.
سرمو بالا آوردم.
-راستشو بخواین ما بخاطر لجبازي باهم ازدواج کردیم، وگرنه هم دیگه رو دوست نداشتیم.
اخمهاي ایمانو دیدم که چجوري درهم رفت.
از این متعجبم که چرا صورتش به جز کنار لبش و
بینیش زخمی نداره، توي عکس که حسابی خونی
بود!
آقا علی با تعجب گفت: یعنی چی که هم دیگه رو
دوست ندارید؟!
به ایمان نگاه کرد.
_تو مگه نگفتی...
ایمان با غمی که سعی میکرد پنهانش کنه گفت: نه
نداشتم، همونطور که مطهره گفت بخاطر لج بازي
باهم ازدواج کردیم، یه قضیهاي توي دانشگاه پیش اومد، خواستیم خودمونو ثابت کنیم ولی وقتی زیر
یه سقف رفتیم دیدیم اصلا باهم نمیسازیم، همش
جنگ و دعوا، حالا هم لطفا قضیه رو جمعش کنید،
تصمیمون عوض نمیشه.
مامان با اخم گفت: فکر حرف مردمو کردید؟ حالا
شما آقا ایمان میگیم پسرید راحتتر دوباره داماد
میشید اما یه عالمه حرف رو دختر من میمونه.
_برام مهم نیست مامان.
نگاه غضب آلودي بهم انداخت اما از رو نرفتم و ادامه
دادم: ما طلاق میگیریم، درخواستشم دادیم.
معلوم بود ایمان چه زجري داره میکشه.
معذرت میخوام، همش بخاطر منه.
یه دفعه از جاش بلند شد.
بعدم به سمت در رفت و به صدا زدنهاي همهمن
دیگه حرفی واسه زدن ندارمو میخوام برم.
توجهی نکرد.
از جام بلند شدم و کیفمو برداشتم.
-از همتون معذرت میخوام، شما رو هم درگیر کار
احمقانهی خودمون کردیم.
منم تند به سمت در رفتم و به داد و بیدادهاي مامانم
توجهی نکردم.
از عمارت بیرون اومدم و ایمانو صدا زدم که نزدیک
ماشینش وایساد ولی به طرفم نچرخید.
بهش نزدیک شدم و با اشک توي چشمهام گفتم: همش تقصیر منه.
یه دفعه به طرفم چرخید و با بغض بلند گفت: اینقدر
خودتو مقصر ندون.
بهش نزدیکتر شدم.
-چرا تقصیر منه، باید میدونستم که مهرداد ول
کنم نمیشه.
بغضم گرفت.
-تو بخاطر من کلی عذاب کشیدي.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۸چشمهامو بست و دستشو مشت کرد.بهش ن...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۹پوفی کشیدم._یه راست میرم سر اصل م...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۶دستم رو دکمهی سبز رفت اما یه دفعه...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۵پایینتر رفتم و سرمو به مبل تکیه د...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹⁶داهی آروم گفت:" تو اینجا چیکار میکنی؟" ...

وکیل اقای جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط