{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاه ممنوعه

«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟡
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
The Truth Hidden in His Eyes**

برای چند ثانیه، هیچ‌کس چیزی نگفت.

میرا آرام برگشت و با دیدن تهیونگ لبخند کوچکی زد، اما من واضح می‌دیدم که آن لبخند مصنوعی‌تر از همیشه بود.

«فکر نمی‌کردم اینجا ببینمت.»

تهیونگ نگاهش را از من گرفت و روی میرا ثابت کرد.
«جلسه‌م زودتر تموم شد.»

اما حتی وقتی با همسرش حرف می‌زد، می‌توانستم سنگینی نگاهش را روی خودم حس کنم.

و همین دیوانه‌کننده بود.

او کنار میز ایستاد.
«مزاحمتون شدم؟»

میرا سریع گفت:
«نه، تازه داشتیم حرف می‌زدیم.»

من فوراً فنجان قهوه‌ام را برداشتم تا دست‌های لرزانم معلوم نشود.

تهیونگ آرام روی صندلی خالی کنار من نشست.

اشتباه بود.

خیلی اشتباه.

بوی عطرش دوباره دورم پیچید و خاطرات تمام لمس‌های دزدکی‌مان را به ذهنم آورد.

میرا نگاه کوتاهی بین ما انداخت.

و برای اولین بار، ترس واقعی را در وجودم حس کردم.

او متوجه شده بود.

شاید نه کامل… اما شک کرده بود.

میرا سعی کرد عادی به نظر برسد.
«ا.ت می‌گفت این چند وقت سرت خیلی شلوغه.»

تهیونگ بدون اینکه پلک بزند گفت:
«هست.»

سکوت سنگینی روی میز افتاد.

من دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم.

اگر بیشتر آنجا می‌ماندم، همه‌چیز لو می‌رفت.

فوراً کیفم را برداشتم.
«من باید برگردم شرکت.»

میرا متعجب نگاهم کرد.
«ولی هنوز—»

«بعداً بهت زنگ می‌زنم.»

تقریباً فرار کردم.

***

تا عصر، حتی یک بار هم از اتاقم بیرون نرفتم.

هر بار که صدای قدمی در راهرو می‌آمد، قلبم می‌ریخت.

نزدیک غروب، بالاخره تلفن دفترم زنگ خورد.

و قبل از اینکه جواب بدهم، می‌دانستم خودش است.

«بله؟»

صدای تهیونگ آرام بود.
«بیا دفترم.»

چشم‌هایم را بستم.
«نه.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آهسته گفت:
«ا.ت.»

فقط شنیدن اسمم از زبانش کافی بود تا تمام مقاومت ضعیفم ترک بردارد.

اما این بار مجبور بودم قوی بمانم.

«دیگه نمی‌تونیم ادامه بدیم.»

سکوت.

سنگین و طولانی.

بعد صدایش پایین‌تر شد.
«واقعاً اینو می‌خوای؟»

اشک در چشم‌هایم جمع شد.

چون جواب واقعی‌ام نه بود.

اما باید می‌گفتم:
«آره.»

او نفس عمیقی کشید.
«پس بهم نگاه کن و دوباره بگو.»

قلبم فشرده شد.

لعنتی… حتی پشت تلفن هم می‌توانست مرا بشکند.

چند دقیقه بعد، با وجود تمام تلاش‌هایم، جلوی دفترش ایستاده بودم.

وقتی وارد شدم، تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود. نور غروب روی صورتش افتاده بود و او را خسته‌تر از همیشه نشان می‌داد.

به محض دیدنم برگشت.

«پس اومدی.»

بازوهایم را دور خودم حلقه کردم.
«فقط اومدم بگم باید تمومش کنیم.»

او آرام نزدیک شد.

«به خاطر میرا؟»

با ناراحتی خندیدم.
«البته که به خاطر میرا.»

نگاهش برای لحظه‌ای تیره شد.
«و ما چی؟»

نفس در سینه‌ام لرزید.

«هیچ “مایی” نباید وجود داشته باشه.»

چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

بعد خیلی آرام گفت:
«دروغ نگو.»

پلک زدم.

او حالا درست مقابلم ایستاده بود.

«هر بار که بهم نگاه می‌کنی، می‌فهمم چه حسی داری.»

قلبم دیوانه‌وار می‌زد.

«تهیونگ—»

«من عاشقت شدم.»

دنیا برای یک لحظه از حرکت ایستاد.

نگاهش از چشم‌هایم جدا نمی‌شد.

و من دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم.

«از همون لحظه‌ای که تو اون آسانسور بوسیدمت… دیگه راه برگشتی نبود.»

اشک پشت پلک‌هایم جمع شد.
«این نباید اتفاق می‌افتاد…»

او دستش را آرام روی گونه‌ام گذاشت.

لمسش هنوز همان‌قدر خطرناک بود.

«ولی افتاد.»

چشم‌هایم را بستم.

و درست وقتی داشتم تسلیم می‌شدم—

صدای باز شدن در، هر دومان را شوکه کرد.

و این بار، میرا پشت در ایستاده بود…

با چشمانی پر از اشک.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱۶)

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟘𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 When Everything Falls Apar...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟙𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 After the Damage**سه روز ...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥: 𝟠𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 Suspicious Eyes**قلبم از حرک...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟟𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙?* The Way He Looks at You**ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط