نگاه ممنوعه
«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥: 𝟠
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
Suspicious Eyes**
قلبم از حرکت ایستاد.
میرا چند ثانیه همانجا کنار در خشکاش زده بود. نگاهش بین من و تهیونگ میچرخید؛ فاصلهی کم بینمان، نفسهای نامنظم من، و دست تهیونگ که هنوز نیمهبالا مانده بود… همهچیز زیادی مشکوک به نظر میرسید.
لعنتی…
اولین کسی که واکنش نشان داد، تهیونگ بود.
کاملاً آرام یک قدم عقب رفت و با صدایی عادی گفت:
«فکر کردم رفته بودی خونه.»
انگار نه انگار چند ثانیه قبل مرا در آغوشش داشت.
میرا آهسته پلک زد، بعد لبخند کوچکی زد؛ اما آن لبخند به چشمهایش نرسید.
«کیفم رو置 گذاشته بودم.»
من فوراً سرم را پایین انداختم و سعی کردم صدایم نلرزد.
«من فقط پروندهها رو آورده بودم.»
میرا نگاهم کرد. برای اولین بار، نگاهش کمی طولانیتر از حد معمول بود. انگار داشت چیزی را کنار هم میگذاشت.
و این موضوع باعث شد معدهام گره بخورد.
تهیونگ خیلی طبیعی سمت میزش رفت.
«پروندهها رو گذاشتی؟»
«آره… من دیگه میرم.»
تقریباً فرار کردم.
به محض اینکه از دفتر بیرون آمدم، نفس عمیقی کشیدم؛ اما هوای بیرون هم کمکی به آرام شدنم نمیکرد.
دستم را روی سینهام گذاشتم. قلبم دیوانهوار میزد.
ما داشتیم زیادی بیاحتیاط میشدیم.
و اگر میرا چیزی میفهمید…
نه.
حتی نمیخواستم به آن فکر کنم.
***
آن شب، برای اولین بار، تصمیم گرفتم تماسهای تهیونگ را جواب ندهم.
وقتی اسمش روی صفحهی گوشی ظاهر شد، فقط خیره نگاهش کردم تا زنگ قطع شد.
و چند ثانیه بعد، پیامش آمد:
«باید ببینمت.»
گوشی را کنار گذاشتم.
اما پیام بعدی سریع رسید.
«فرار کردن چیزی رو عوض نمیکنه.»
چشمهایم را بستم.
شاید حق با او بود… اما ماندن هم همهچیز را بدتر میکرد.
تقریباً نیم ساعت بعد، دوباره گوشی روشن شد.
این بار پیام از میرا بود.
قلبم فرو ریخت.
«بیداری؟»
چند لحظه به صفحه خیره ماندم و بعد نوشتم:
«آره. چیزی شده؟»
سه نقطهی تایپ چند ثانیه ظاهر شد.
«میتونم فردا ببینمت؟»
احساس بدی ناگهان توی دلم پیچید.
انگشتهایم روی صفحه مکث کردند.
«حتماً.»
اما از همان لحظه، اضطراب عجیبی رهایم نمیکرد.
***
روز بعد، من و میرا داخل کافهی کوچکی نزدیک شرکت نشسته بودیم. بوی قهوه و صدای آرام موسیقی فضا را پر کرده بود، اما من آنقدر مضطرب بودم که حتی طعم نوشیدنیام را حس نمیکردم.
میرا مدتی ساکت ماند.
بعد بالاخره گفت:
«ا.ت… میتونم یه سؤال بپرسم؟»
گلوی خشکشدهام را قورت دادم.
«آره.»
او نگاهش را مستقیم داخل چشمهایم دوخت.
«تهیونگ این اواخر… دربارهی من چیزی گفته؟»
نفس در سینهام گیر کرد.
«منظورت چیه؟»
میرا نگاهش را پایین انداخت و آرام فنجانش را چرخاند.
«نمیدونم… فقط حس میکنم دیگه مثل قبل نیست.»
عذاب وجدان مثل خوره به جانم افتاد.
او ادامه داد:
«دیشب حتی وقتی کنارم بود، انگار حواسش یه جای دیگه بود.»
چشمهایم را بستم.
چون میدانستم آن “جای دیگه” من بودم.
میرا آهسته خندید، اما غم پشت خندهاش واضح بود.
«مسخرهست نه؟ شاید زیادی حساس شدم.»
دیگر تحملش را نداشتم.
خواستم چیزی بگویم… شاید اعتراف کنم، شاید همهچیز را تمام کنم—
اما درست همان لحظه، صدای آشنایی از پشت سرمان آمد.
«پس اینجایی.»
بدنم یخ زد.
تهیونگ کنار میز ایستاده بود.
و نگاهش… مستقیم روی من قفل شده بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
ℙ𝕒𝕣𝕥: 𝟠
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
Suspicious Eyes**
قلبم از حرکت ایستاد.
میرا چند ثانیه همانجا کنار در خشکاش زده بود. نگاهش بین من و تهیونگ میچرخید؛ فاصلهی کم بینمان، نفسهای نامنظم من، و دست تهیونگ که هنوز نیمهبالا مانده بود… همهچیز زیادی مشکوک به نظر میرسید.
لعنتی…
اولین کسی که واکنش نشان داد، تهیونگ بود.
کاملاً آرام یک قدم عقب رفت و با صدایی عادی گفت:
«فکر کردم رفته بودی خونه.»
انگار نه انگار چند ثانیه قبل مرا در آغوشش داشت.
میرا آهسته پلک زد، بعد لبخند کوچکی زد؛ اما آن لبخند به چشمهایش نرسید.
«کیفم رو置 گذاشته بودم.»
من فوراً سرم را پایین انداختم و سعی کردم صدایم نلرزد.
«من فقط پروندهها رو آورده بودم.»
میرا نگاهم کرد. برای اولین بار، نگاهش کمی طولانیتر از حد معمول بود. انگار داشت چیزی را کنار هم میگذاشت.
و این موضوع باعث شد معدهام گره بخورد.
تهیونگ خیلی طبیعی سمت میزش رفت.
«پروندهها رو گذاشتی؟»
«آره… من دیگه میرم.»
تقریباً فرار کردم.
به محض اینکه از دفتر بیرون آمدم، نفس عمیقی کشیدم؛ اما هوای بیرون هم کمکی به آرام شدنم نمیکرد.
دستم را روی سینهام گذاشتم. قلبم دیوانهوار میزد.
ما داشتیم زیادی بیاحتیاط میشدیم.
و اگر میرا چیزی میفهمید…
نه.
حتی نمیخواستم به آن فکر کنم.
***
آن شب، برای اولین بار، تصمیم گرفتم تماسهای تهیونگ را جواب ندهم.
وقتی اسمش روی صفحهی گوشی ظاهر شد، فقط خیره نگاهش کردم تا زنگ قطع شد.
و چند ثانیه بعد، پیامش آمد:
«باید ببینمت.»
گوشی را کنار گذاشتم.
اما پیام بعدی سریع رسید.
«فرار کردن چیزی رو عوض نمیکنه.»
چشمهایم را بستم.
شاید حق با او بود… اما ماندن هم همهچیز را بدتر میکرد.
تقریباً نیم ساعت بعد، دوباره گوشی روشن شد.
این بار پیام از میرا بود.
قلبم فرو ریخت.
«بیداری؟»
چند لحظه به صفحه خیره ماندم و بعد نوشتم:
«آره. چیزی شده؟»
سه نقطهی تایپ چند ثانیه ظاهر شد.
«میتونم فردا ببینمت؟»
احساس بدی ناگهان توی دلم پیچید.
انگشتهایم روی صفحه مکث کردند.
«حتماً.»
اما از همان لحظه، اضطراب عجیبی رهایم نمیکرد.
***
روز بعد، من و میرا داخل کافهی کوچکی نزدیک شرکت نشسته بودیم. بوی قهوه و صدای آرام موسیقی فضا را پر کرده بود، اما من آنقدر مضطرب بودم که حتی طعم نوشیدنیام را حس نمیکردم.
میرا مدتی ساکت ماند.
بعد بالاخره گفت:
«ا.ت… میتونم یه سؤال بپرسم؟»
گلوی خشکشدهام را قورت دادم.
«آره.»
او نگاهش را مستقیم داخل چشمهایم دوخت.
«تهیونگ این اواخر… دربارهی من چیزی گفته؟»
نفس در سینهام گیر کرد.
«منظورت چیه؟»
میرا نگاهش را پایین انداخت و آرام فنجانش را چرخاند.
«نمیدونم… فقط حس میکنم دیگه مثل قبل نیست.»
عذاب وجدان مثل خوره به جانم افتاد.
او ادامه داد:
«دیشب حتی وقتی کنارم بود، انگار حواسش یه جای دیگه بود.»
چشمهایم را بستم.
چون میدانستم آن “جای دیگه” من بودم.
میرا آهسته خندید، اما غم پشت خندهاش واضح بود.
«مسخرهست نه؟ شاید زیادی حساس شدم.»
دیگر تحملش را نداشتم.
خواستم چیزی بگویم… شاید اعتراف کنم، شاید همهچیز را تمام کنم—
اما درست همان لحظه، صدای آشنایی از پشت سرمان آمد.
«پس اینجایی.»
بدنم یخ زد.
تهیونگ کنار میز ایستاده بود.
و نگاهش… مستقیم روی من قفل شده بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۰
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط