دیدمت لرزید دستم چادر افتاد از سرم

دیدمت لرزید دستم ، چادر اُفـتــاد از سرم
یک نفر پرسید:خوبی؟!گفتم:اکـنون بهتـرم

زیر لب با اخم گفتی: چادرت را جمــــع کن
خنده رو،آهسته تــر گفتــم:اطاعت سرورم

عاشق ایـــن غیرت و مردانگی هایت شدم
عشق پاکت مردِ بـا احساسِ من! شد باورم

عشقِ تو رنگین کمان پاشیده بر دنیایِ مـن
هم تــو عشقِ اولم هستی،هــم عشقِ آخرم

هرچــه در انکار کوشیدم نشد؛ناممکن است
آخرش هم عشقِ مــن! فهمید گویــــا مادرم

کــرده شاعر دختری مغرور را چشمت عزیز
تا نگاهم بــــــاز کردی، چادر افتاد از ســـرم
دیدگاه ها (۱)

نگو هرگز خداحافظ خداحافظ که میگویی دلم از درد میمیرد تو دوری...

رفتن داریم تا رفتنگاهی کسی با دلش میرود گاهی هم با پایشیک رف...

کاتب سرنوشت،برای هرکس چیزی نوشت،نوبت ما ک رسید قلم افتاد،دیگ...

دلم که تنگ میشود چشمهایم شروع به نوشتن میکنن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط