Forced love
پارت ۶
راوی : ماشین جلوی خانه توقف کرد. جونگمی بدون اینکه چیزی بگوید، در ماشین را باز کرد و پیاده شد🎀
مادر جونگمی: جونگمی، صبر کن عزیزم!
جونگمی: مامان، واقعاً حوصله ندارم.
پدر جونگمی: دخترم، میدونم ناراحتی، ولی...
جونگمی: بابا، شما هم از اول میدونستین؟!
راوی: پدر جونگ می چند لحظه سکوت کرد 🎀
جونگمی: همین سکوتت یعنی آره! (راوی: ارع)
مادر جونگمی: عزیزم، بذار بیایم داخل، بعد صحبت میکنیم. ( راوی : همینو بگو🫤😅)
جونگمی: من فقط میخوام برم اتاقم.
جونگمی با عصبانیت وارد خانه شد و مستقیم به سمت اتاقش رفت.
در را بست و کیفش را روی صندلی انداخت.
جونگ می: ازدواج؟! اونم با جونگکوک؟! ( راوی: دلتم بخواد)
جونگمی: اصلاً امکان نداره...
راوی: همان ساعت ـ خانهی جونگکوک 🎀
راوی : جونگکوک وارد خانه شد. کت خود را روی مبل گذاشت و کلید ماشین را روی میز قرار داد.🎀
مادر جونگکوک: پسرم...
جونگکوک: بله؟
مادر جونگکوک: ناراحتی؟
راوی : جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.🎀
جونگکوک: نه.
پدر جونگکوک: تو همیشه همینو میگی.
مادر جونگکوک: تو با این ازدواج مشکلی نداری؟
راوی : جونگکوک نفس آرامی کشید.
جونگکوک: مشکل دارم.
مادرش با تعجب نگاهش کرد.
مادر جونگکوک: پس چرا چیزی نمیگی؟
جونگکوک: چون مخالفت من چیزی رو تغییر نمیده.
پدر جونگکوک: حداقل منطقی فکر میکنی.
جونگکوک چیزی نگفت و به سمت اتاقش رفت.
ادامه دارد...
راوی : ماشین جلوی خانه توقف کرد. جونگمی بدون اینکه چیزی بگوید، در ماشین را باز کرد و پیاده شد🎀
مادر جونگمی: جونگمی، صبر کن عزیزم!
جونگمی: مامان، واقعاً حوصله ندارم.
پدر جونگمی: دخترم، میدونم ناراحتی، ولی...
جونگمی: بابا، شما هم از اول میدونستین؟!
راوی: پدر جونگ می چند لحظه سکوت کرد 🎀
جونگمی: همین سکوتت یعنی آره! (راوی: ارع)
مادر جونگمی: عزیزم، بذار بیایم داخل، بعد صحبت میکنیم. ( راوی : همینو بگو🫤😅)
جونگمی: من فقط میخوام برم اتاقم.
جونگمی با عصبانیت وارد خانه شد و مستقیم به سمت اتاقش رفت.
در را بست و کیفش را روی صندلی انداخت.
جونگ می: ازدواج؟! اونم با جونگکوک؟! ( راوی: دلتم بخواد)
جونگمی: اصلاً امکان نداره...
راوی: همان ساعت ـ خانهی جونگکوک 🎀
راوی : جونگکوک وارد خانه شد. کت خود را روی مبل گذاشت و کلید ماشین را روی میز قرار داد.🎀
مادر جونگکوک: پسرم...
جونگکوک: بله؟
مادر جونگکوک: ناراحتی؟
راوی : جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.🎀
جونگکوک: نه.
پدر جونگکوک: تو همیشه همینو میگی.
مادر جونگکوک: تو با این ازدواج مشکلی نداری؟
راوی : جونگکوک نفس آرامی کشید.
جونگکوک: مشکل دارم.
مادرش با تعجب نگاهش کرد.
مادر جونگکوک: پس چرا چیزی نمیگی؟
جونگکوک: چون مخالفت من چیزی رو تغییر نمیده.
پدر جونگکوک: حداقل منطقی فکر میکنی.
جونگکوک چیزی نگفت و به سمت اتاقش رفت.
ادامه دارد...
- ۱۵۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط