لبخندهایت

لبخندهایت،
مانند تمشڪ های رسیده،
سرخ وزیباست...
مانند انگورهای وحشی؛
مست!
و تو،
در زیر پوستم، جاری می شوی !
هزار قبیله ی گمشدہ،
در من پیدا می شود،
ڪه به زبان تو، سخن می گویند!
بہ زبان ماہ، ستارگان، ایوان
گنجشگ ها، پنجرہ،
شمعدانی ها و عطر یاس
تو، روح شعر را تازہ می ڪنی !
از جانت،
عطری حول زیبایی عشق می نشیند
آن وقت،
ڪلمات روحت را سپید می نگارند
تا شعر سرخط آخرین
سرفصل های دوست داشتنت را،
ڪلمه ڪلمه ،
به دیوان نگاهت، بنشاند ...

فــــــsheybanـــــــؤاد
‌‌‌
دیدگاه ها (۰)

دلبرمعطرِ بینظیرِ آغوشت ، هوش از سرم پراندهگمانم ! چکیده ی ع...

مجنون‌هایی هستند که آنقدر مجنون‌اند، که هیچ چیز نمی‌تواند تب...

نگاهش...چشمِ آفتاب را میزدوقتی بلند بلند شعر میخوانداز عشق آ...

پاییز در راه است محبوب من!وعده ی آمدن شما نیز...تنهاییِ غریب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط