حکایت زیبا
حکایت زیبا
گویند شیخی در مسجدی پیش نماز بود.
روزی در حال سجده شیخ را دستشویی بگرفت و نتوانست کاری بکند پس شلوار خیس شد و سجدهٔ آخرطولانی شد.
جماعت پشت سر هم در حالت سجده ماندند. بعد از مدتی شیخ از سجده بلند شد و سلام داد و نماز به اتمام برد جماعت پشت سر علت این سجده طولانی را جویا شدند. شیخ که نمیتوانست حال قضیه را باز گوید دست به دامان دروغ شد و گفت :
در حال سجده دیدم زن و شوهر جوانی در دریای سرخ در حال غرق شدن هستند پس به کمک آنها رفتم و علت طولانی شدن این بود که آنجا رفته بودم.
جماعت جاهل و ساده لوح حرف شیخ را باور کرده و با خود گفتند : عجب شیخی نصیبمان شده!!
در بین آنها یکی خوش باورتر از همه بود به منزل رفت و قضیه نجات آن زن و مرد جوان توسط شیخ در حال سجده را به همسرش گفت.زن که بسیار با هوش و عاقل بود،
گفت : باید چنین شیخی را برای صرف غذا به خانه دعوت کنیم تا خیر و برکت به خانه بیاید. مرد را این فکر خوش آمد و زن گفت تنی چند از یاران شیخ را نیز دعوت کن.
القصه زن غذایی درست کرد و شیخ و یاران از در درآمدند.زن غذا را در آشپزخانه منزل کشید و مرغهای پخته شده را بر روی برنجها گذاشت و مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد.غذای هر یک از میهمانان را دادند و شیخ نگاهی به غذای خود انداخت به مرد ساده لوح گفت غذای من مرغ ندارد مرد شرمنده شده بانوی خانه را خواست و گفت چرا غذای شیخ مرغ ندارد زن گفت دارد،ولی شیخ گفت که ندارد.
زن گفت : یا شیخ چطور از اینجا توانستی در دریای سرخ زن و مردی را در حال غرق شدن ببینی ولی مرغی که زیر برنج هست را نمیتوانی ببینی...!!
و اما...
یکی بود که میگفت من امام زمان را تو جلساتم میبینم و صندلی و بشقاب اضافه میذاشت...
چطور امام زمان را میدید ولی این همه دزد تو اطراف خودش رو نمیدید....!
امان ازتزویر....فغان ازجهالت
94/11/8ساعت11:28
گویند شیخی در مسجدی پیش نماز بود.
روزی در حال سجده شیخ را دستشویی بگرفت و نتوانست کاری بکند پس شلوار خیس شد و سجدهٔ آخرطولانی شد.
جماعت پشت سر هم در حالت سجده ماندند. بعد از مدتی شیخ از سجده بلند شد و سلام داد و نماز به اتمام برد جماعت پشت سر علت این سجده طولانی را جویا شدند. شیخ که نمیتوانست حال قضیه را باز گوید دست به دامان دروغ شد و گفت :
در حال سجده دیدم زن و شوهر جوانی در دریای سرخ در حال غرق شدن هستند پس به کمک آنها رفتم و علت طولانی شدن این بود که آنجا رفته بودم.
جماعت جاهل و ساده لوح حرف شیخ را باور کرده و با خود گفتند : عجب شیخی نصیبمان شده!!
در بین آنها یکی خوش باورتر از همه بود به منزل رفت و قضیه نجات آن زن و مرد جوان توسط شیخ در حال سجده را به همسرش گفت.زن که بسیار با هوش و عاقل بود،
گفت : باید چنین شیخی را برای صرف غذا به خانه دعوت کنیم تا خیر و برکت به خانه بیاید. مرد را این فکر خوش آمد و زن گفت تنی چند از یاران شیخ را نیز دعوت کن.
القصه زن غذایی درست کرد و شیخ و یاران از در درآمدند.زن غذا را در آشپزخانه منزل کشید و مرغهای پخته شده را بر روی برنجها گذاشت و مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد.غذای هر یک از میهمانان را دادند و شیخ نگاهی به غذای خود انداخت به مرد ساده لوح گفت غذای من مرغ ندارد مرد شرمنده شده بانوی خانه را خواست و گفت چرا غذای شیخ مرغ ندارد زن گفت دارد،ولی شیخ گفت که ندارد.
زن گفت : یا شیخ چطور از اینجا توانستی در دریای سرخ زن و مردی را در حال غرق شدن ببینی ولی مرغی که زیر برنج هست را نمیتوانی ببینی...!!
و اما...
یکی بود که میگفت من امام زمان را تو جلساتم میبینم و صندلی و بشقاب اضافه میذاشت...
چطور امام زمان را میدید ولی این همه دزد تو اطراف خودش رو نمیدید....!
امان ازتزویر....فغان ازجهالت
94/11/8ساعت11:28
- ۱.۷k
- ۰۸ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط