Part
Part⁸
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
نگاهش کردم. اون دیگه مثل قبل نبود... تو چشماش چیزی شبیه به ترس و پشیمونی موج میزد.
هیونجین زخمی بود. لباسش خاکی، یه بریدگی روی گونهاش، ولی هنوز صاف و محکم ایستاده بود.
_چی شده؟ کی این کارو باهات کرده؟
+همونا که دنبالتن. فقط این بار... جلوتر اومدن.
سئونگهوا درو بست. هیونجین نفس عمیقی کشید.
+وقتشه که بدونی... تو کی هستی. و چرا ازت میترسن.
برام یه کاغذ درآورد. یه مدرک پزشکی. تاریخش برای دوازده سال پیش بود.
اسم من، فلیکس لی. پایینش نوشته شده بود:
"بیمار: حافظه جزئی حذفشده بهدلیل شوک روانی شدید. حفاظت سطح ۳ تایید شده است."
دستهام لرزید.
_من... حافظهمو از دست دادم؟!
+آره. وقتی خونهتون سوخت. وقتی پدر و مادرت کشته شدن.
قلبم ایستاد.
_چی گفتی؟ پدر و مادرم... مُردن؟
+نه توی آتیش. نه با تصادف. اونا کشته شدن، فلیکس. چون چیزی میدونستن که نباید بدونن.
اون لحظه، همهی بدنم یخ زد.
کابوسام... اون صدای جیغ، اون آتیش، اون سایه... همهش واقعی بودن. من شاهدش بودم.
اما یه نفر پاکش کرده بود. یه نفر نذاشته بود یادم بیاد.
_چه چیزی رو میدونستن؟
هیونجین مکث کرد.
+یه پرونده. مدرکی که میتونه همهچیز رو فاش کنه. اون موقع دست پدرت بود. حالا... فقط یه نفر میتونه پیداش کنه.
_کی؟
+تو.
همون لحظه صدای شیشه شکست.
سئونگهوا داد زد:
×فلیکس، زمین شو!
گلوله به پنجره خورد و از کنار گوشم رد شد.
هیونجین کشیدم پشت میز. صدای پا از راهپله میاومد.
+اونا رسیدن... اینجا دیگه امن نیست.
_کجا بریم؟
+تنها جایی که شاید جواب بده، جاییه که همهچی شروع شد...
خونهی سوخته.
#huynlix
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
نگاهش کردم. اون دیگه مثل قبل نبود... تو چشماش چیزی شبیه به ترس و پشیمونی موج میزد.
هیونجین زخمی بود. لباسش خاکی، یه بریدگی روی گونهاش، ولی هنوز صاف و محکم ایستاده بود.
_چی شده؟ کی این کارو باهات کرده؟
+همونا که دنبالتن. فقط این بار... جلوتر اومدن.
سئونگهوا درو بست. هیونجین نفس عمیقی کشید.
+وقتشه که بدونی... تو کی هستی. و چرا ازت میترسن.
برام یه کاغذ درآورد. یه مدرک پزشکی. تاریخش برای دوازده سال پیش بود.
اسم من، فلیکس لی. پایینش نوشته شده بود:
"بیمار: حافظه جزئی حذفشده بهدلیل شوک روانی شدید. حفاظت سطح ۳ تایید شده است."
دستهام لرزید.
_من... حافظهمو از دست دادم؟!
+آره. وقتی خونهتون سوخت. وقتی پدر و مادرت کشته شدن.
قلبم ایستاد.
_چی گفتی؟ پدر و مادرم... مُردن؟
+نه توی آتیش. نه با تصادف. اونا کشته شدن، فلیکس. چون چیزی میدونستن که نباید بدونن.
اون لحظه، همهی بدنم یخ زد.
کابوسام... اون صدای جیغ، اون آتیش، اون سایه... همهش واقعی بودن. من شاهدش بودم.
اما یه نفر پاکش کرده بود. یه نفر نذاشته بود یادم بیاد.
_چه چیزی رو میدونستن؟
هیونجین مکث کرد.
+یه پرونده. مدرکی که میتونه همهچیز رو فاش کنه. اون موقع دست پدرت بود. حالا... فقط یه نفر میتونه پیداش کنه.
_کی؟
+تو.
همون لحظه صدای شیشه شکست.
سئونگهوا داد زد:
×فلیکس، زمین شو!
گلوله به پنجره خورد و از کنار گوشم رد شد.
هیونجین کشیدم پشت میز. صدای پا از راهپله میاومد.
+اونا رسیدن... اینجا دیگه امن نیست.
_کجا بریم؟
+تنها جایی که شاید جواب بده، جاییه که همهچی شروع شد...
خونهی سوخته.
#huynlix
- ۲۷۰
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط