Part
Part¹⁰
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
دستم هنوز روی پوشه بود. کاغذهاش زرد شده بودن، اما بوی خطر از بینش نمیرفت.
با احتیاط یکی از برگهها رو بیرون کشیدم.
"پروژهی خاکستر: برنامهی کنترل ذهن داوطلبان خاص با ویژگی ژنتیکی نادر. اجرا توسط سازمان H.D. آزمایشگاه شماره ۰۷ - سئول"
دستام لرزید. یه عکس بهم خیره شد.
یه کودک... با موهای طلایی. خودم بودم.
_من... یکی از اونها بودم؟!
سئونگهوا نفسشو بیرون داد.
+نه فقط یکی. تو خاصترینشون بودی. تنها نمونهای که زنده موند.
_و پدر و مادرم...؟
+اونا وقتی فهمیدن چی دارن باهات میکنن، خواستن فرار کنن. و سازمان نمیذاره کسی خارج بشه.
سکوت خونه شکست. صدای تقتق آرومی از طبقه بالا اومد.
هیچکس چیزی نگفت. فقط چشمها چرخید.
هیونجین اسلحهای از پشت کمربندش بیرون کشید.
+باور کن نمیخواستم زود درگیرش شی، ولی الان دیگه راهی نیست.
آروم از پلهها بالا رفتیم. هر قدمی که برمیداشتم، قلبم محکمتر میکوبید.
در اتاقی نیمهباز بود. نوری کمرنگ از لای پنجره میتابید.
هیچکس نبود. فقط یه دفتر قدیمی روی میز.
رفتم سمتش. بازش کردم. خطهایی با دستخط زنونه.
"اگر اینو میخونی، یعنی زندهای. فلیکس... پسرم. ما فقط خواستیم نجاتت بدیم. دوستت داریم. حتی اگه یادت نیاد."
اشکام بیاختیار ریخت. اون لحظه هیچ قدرتی توی دنیا نبود که بتونه جلوی قلبم رو بگیره.
هیونجین آروم پشت سرم ایستاده بود.
_اونا منو دوست داشتن؟ با اینکه فرار کردن، با اینکه هیچچیو یادم نیست؟
+اونا هیچوقت فرار نکردن. برای نجات تو جنگیدن... تا آخرین نفس.
همین که برگشتیم سمت پلهها، صدای تیر از بیرون خونه بلند شد.
سئونگهوا فریاد زد:
×فرار کنین! کشفمون کردن!
همهچیز سریع شد. شلیک، دود، فریاد...
هیونجین دستمو کشید سمت در پشت.
+فقط بدو، فلیکس! هیچچیو نگاه نکن! فقط برو!
از خونه که بیرون زدیم، دنیا زیر پام لرزید.
نه فقط از آتیش، از حقیقتی که تازه داشت بیدار میشد...
#huynlix
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
دستم هنوز روی پوشه بود. کاغذهاش زرد شده بودن، اما بوی خطر از بینش نمیرفت.
با احتیاط یکی از برگهها رو بیرون کشیدم.
"پروژهی خاکستر: برنامهی کنترل ذهن داوطلبان خاص با ویژگی ژنتیکی نادر. اجرا توسط سازمان H.D. آزمایشگاه شماره ۰۷ - سئول"
دستام لرزید. یه عکس بهم خیره شد.
یه کودک... با موهای طلایی. خودم بودم.
_من... یکی از اونها بودم؟!
سئونگهوا نفسشو بیرون داد.
+نه فقط یکی. تو خاصترینشون بودی. تنها نمونهای که زنده موند.
_و پدر و مادرم...؟
+اونا وقتی فهمیدن چی دارن باهات میکنن، خواستن فرار کنن. و سازمان نمیذاره کسی خارج بشه.
سکوت خونه شکست. صدای تقتق آرومی از طبقه بالا اومد.
هیچکس چیزی نگفت. فقط چشمها چرخید.
هیونجین اسلحهای از پشت کمربندش بیرون کشید.
+باور کن نمیخواستم زود درگیرش شی، ولی الان دیگه راهی نیست.
آروم از پلهها بالا رفتیم. هر قدمی که برمیداشتم، قلبم محکمتر میکوبید.
در اتاقی نیمهباز بود. نوری کمرنگ از لای پنجره میتابید.
هیچکس نبود. فقط یه دفتر قدیمی روی میز.
رفتم سمتش. بازش کردم. خطهایی با دستخط زنونه.
"اگر اینو میخونی، یعنی زندهای. فلیکس... پسرم. ما فقط خواستیم نجاتت بدیم. دوستت داریم. حتی اگه یادت نیاد."
اشکام بیاختیار ریخت. اون لحظه هیچ قدرتی توی دنیا نبود که بتونه جلوی قلبم رو بگیره.
هیونجین آروم پشت سرم ایستاده بود.
_اونا منو دوست داشتن؟ با اینکه فرار کردن، با اینکه هیچچیو یادم نیست؟
+اونا هیچوقت فرار نکردن. برای نجات تو جنگیدن... تا آخرین نفس.
همین که برگشتیم سمت پلهها، صدای تیر از بیرون خونه بلند شد.
سئونگهوا فریاد زد:
×فرار کنین! کشفمون کردن!
همهچیز سریع شد. شلیک، دود، فریاد...
هیونجین دستمو کشید سمت در پشت.
+فقط بدو، فلیکس! هیچچیو نگاه نکن! فقط برو!
از خونه که بیرون زدیم، دنیا زیر پام لرزید.
نه فقط از آتیش، از حقیقتی که تازه داشت بیدار میشد...
#huynlix
- ۵۹
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط