دبیرستانمخفیمن
#دبیرستان_مخفی_من
پارت13
(ویو ات)
نزدیکای ساعت ۱۰ بود پشدم و رفتم صورتمو آب زدم و رفتم یه گوشه ی اتاق نشستم بلاخره تصمیممو گرفتم پشدم و رفتم پایین و یه خدمتکار و دیدم ازش پرسیدم
هانا: ببخشید خانومه
آجوما: جانم خانم کیم من آجوما هستم خدمتکار ارشد
هانا: آجوما شوگا کجاست
آجوما: ارباب ۵ دقیقه دیگه اینجا هستن چیزی لازم ندارید براتون بیارم
هانا: میشه یه لیوان آب بهم بدی
آجوما: حتما بفرماید *آبو داد بهش*
(همون لحظه شوگا اومد)
هانا: شوگا
شوگا: تصمیمتو گرفتی
هانا: آره باهات میام
شوگا: پس سریع حاظر شو بریم
هانا: من لباس تنمه باید فقط برم از خونه چند دست بردارم
شوگا: نمیخواد میریم اونجا میگیریم بیا سوار ماشین شو تا بریم سمت فرودگاه
هانا: باش
شوگا: راستی هانا مرسی که راه درستو انتخاب کردی *دستشو باز کرد*
هانا: *پرید توی بغل شوگا*
ادامه دارد...
پارت13
(ویو ات)
نزدیکای ساعت ۱۰ بود پشدم و رفتم صورتمو آب زدم و رفتم یه گوشه ی اتاق نشستم بلاخره تصمیممو گرفتم پشدم و رفتم پایین و یه خدمتکار و دیدم ازش پرسیدم
هانا: ببخشید خانومه
آجوما: جانم خانم کیم من آجوما هستم خدمتکار ارشد
هانا: آجوما شوگا کجاست
آجوما: ارباب ۵ دقیقه دیگه اینجا هستن چیزی لازم ندارید براتون بیارم
هانا: میشه یه لیوان آب بهم بدی
آجوما: حتما بفرماید *آبو داد بهش*
(همون لحظه شوگا اومد)
هانا: شوگا
شوگا: تصمیمتو گرفتی
هانا: آره باهات میام
شوگا: پس سریع حاظر شو بریم
هانا: من لباس تنمه باید فقط برم از خونه چند دست بردارم
شوگا: نمیخواد میریم اونجا میگیریم بیا سوار ماشین شو تا بریم سمت فرودگاه
هانا: باش
شوگا: راستی هانا مرسی که راه درستو انتخاب کردی *دستشو باز کرد*
هانا: *پرید توی بغل شوگا*
ادامه دارد...
- ۷.۵k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط