{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#خورشیدوماه🌙☀️

#خورشیدوماه🌙☀️
part=2

من بدون هیچ صحبتی ایپدم رو که باید باهاش درس میخوندم رو باز کردم و نگاهی به برنامه هام انداختم، همینجوری داشتم به برنامه ها نگاه میکردم که قراره چجوری توی دانشگاه درس خوند که استاد اومد، همه به احترامش بلند شدیم، استادمون اقای عباسی بود.

اقای عباسی: بفرمایید خیلی ممنون

همه نشستیم، من دوباره سرمو کردم توی ایپد و دیگه هواسم رفت روی برنامه هام، انقدر که غرق شدم توی ایپد و داشتم یاد میگرفتم. چجوری با ایپد کار کنم که یهو ضربه ای از بغل دستیم به پهلوم خورد🤦🏻‍♀😂

+اخ😬
_استاد صدات میکنه..
+امم بله استاد
اقای عباسی: شما مگه ایرانا امامی نیستی؟
+بله بله.. حاضر🖐🏻😁
اقای عباسی: حاضری واقعا؟ فکر کنم فقط جسمت اینجاست، هوش هواست جای دیگست
+ببخشید استاد😔
اقای عباسی: شما با اقای مصطفی امامی نسبتی داری؟
+بله.. پدرم هستن
اقای عباسی: بله، حدس زدم

اقای عباسی رو به بچه ها کرد و ادامه داد

اقای عباسی: پدر خانم امامی، استاد بنده بودن، اما بر عین دخترشون اینقدر هواس پرت نبودن.

سرمو انداختم پایین و ازون نشستم، با خودکارم بازی بازی میکردم و هی توی دستم اینطرف و اون طرفش میکردم، که یهو صدایی اومد در گوشم

_سلام، من جانا صالحی هستم دوست ایرانا امامی، ببخشید محکم زدن به پهلوت، دیه ات رو میدم، استاد داشت صدات میکرد چاره ای نداشتم
+خوشبختم😊ایرادی نداره اونقدری محکم نبود که به دیه دادن بیوفتی😂🤦🏻‍♀
_خب خداروشکر😂😂

درحال گپ زدن بودیم و هواسمون کلا از کلاس پرت شد.

اقای عباسی: خانم های محترم، شما دلتون نمیخواد بیاید داخل کلاس؟ چرا همش حرف میزنید هواس بقیه رو هم پرت میکنید.

جفتمون با شرمزدگی معذرت خواهی کردیم و نشستیم به درس گوش دادیم، من تازه داشتم غرق میشدم توی درس، که یهو جانا دوباره زد به پهلوم، و اروم اومد در گوشم و خیلی یواش و اهسته گفت؛
جانا: شمارت رو میخوام🥲
+حالا بعد کلاس صحبت میکنیم
جانا: نخیر راه نداره، همین الان وگرنه پهلوتو سوراخ میکنم مجبور میشم این سری دیه بدم
+گفتم که بزار استراحتمون بشه بعد
جانا: اوووف خیلیه خب

دختر جالبی بود اخلاقش عین خودم بود، دوستش داشتم، با مزه و شیرین و مهربون.

اقای عباسی: خب، خانم ها اقایون این هایی که پای تخته نوشتم رو حتما یادداشت کنید، و بعد
آنتراک دارید یک ساعت، میتونید برید یه دوری بزنید.
من از اول پا به پای استاد نوشتم پس نیازی نبود دوباره وقت بزارم، داشتم وسایلم رو جمع میکردم که برم توی حیاط، توی حیاط دانشگاهمون یه مغازه بود، یا بهتره بگم یه فروشگاه بود، پر خوراکی و غذا، خیلیم گشنم بود و با توجه به اینکه ادم عجولی بودم، غذا برای خودم برنداشتم
بلند شدم که یهو یه دست روی شونه هام احساس کردم، جانا بود.
جانا: کجاا با این عجله
+زیادی گشنمه میخوام برم چیزی بخرم
جانا: پس عین خودمی منم گشنمه هیچی نیاوردم، خوبه دوتا شکمو به هم افتادنا😃👌
+😂😂😂اره،،،، یه سوال اون برگه و خودکار تو دستت چیه؟
جانا: نفهمیدی؟ شمارتو میخوام ها؟! 🤨
+دست بر نمیداری نه؟ 🤦🏻‍♀😕
جانا: نوچ😏

رفتیم بیرون، توی فروشگاه خیلی شلوغ بود، تمام بچه های دانشگاه از توی حیاط رفته بودن توی فروشگاه، انگار اونایم هیچی نیاورده بودن، من و جانا رفتیم داخل، خوراکی و ساندویچ برداشتیم و رفتیم جای فروشنده تا حساب کنه، انقدر غوقا و شلوغی بود که همه هم دیگه رو هول میدادن، تا ما رسیدیم جلو که حساب کنیم، یه دختر از خدا بی خبر رسید و اومد جلوی ما و نزاشت حساب کنیم، من سعی میکردم با زبون خوش رامش کنم که بره کنار اما نمیرفت دختره با تند خویی رفتار میکرد و منو هول داد، تا اینکه جانا دست به کار شد.

جانا: هووووویییی دستت رو رفیق من بلند میشه اره؟؟؟؟؟ 🤨🤨🤨🤨🤨😬😡😡
+جانا بیا عقب ولش کن
جانا: نه صبر کن ببینم این چی تو خودش دیده که هم جا میگیره هم هول میده ، مراعات کن هاااا

همش سعی میکردم جانارو عقب بکشم تا ازین بیشتر دعوا نشه، دست جانارو کشیدم عقب تا کار دیگه ای ازش سر نزنه، که یهو دیدم نگهبانای دانشگاه اومدن و دعوا رو جمع کردن، من و جانا هم سریع حساب کردیم رفتیم بیرون.

+چه ادم دعوایی هستی😟😂
جانا: بلههه چی فکر کردی حق نداشت اینجوری رفتار کنه
+این اخلاقت به کی رفته؟
جانا: راستش داداشم، داداش من خیلییی غیرتیه😂🤦🏻‍♀یعنی اگه یکیو اژ ته دلش بخواد و دوستش داشته باشه همینجوری روش غیرتیه، سریع داغ میکنه اگه کسی به رفیقش یا به عشقش دست درازی کنه یا حتی زبون درازی
+اوه اوه پس شبی داداشتی😂
جانا: بله😌حالا شمارتو بیا روی این برگه بنویس، تا هرموقع هرکس اذیتت کرد دلخشو بیارم

خندیدم و شروع کردم شمارمو براش نوشتم، اونم برگه رو گذاشت توی جیبش.

جانا: برم خونه بهت پیام میدم تا شمارم برات بیوفته
+باشه
دیدگاه ها (۰)

#خورشیدوماه🌙☀️part=3بعد از کلی خسته گی کلاسمون تموم شد، بلند...

#خورشیدوماه🌙☀️part=4بعد از خرید برگشتیم خونه، من هنوزم جواب ...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=1توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم تا با اتو...

کاس قسمت ماعم بشه😅

#خورشیدوماه🌙☀️part=5+اسمش جانا صالحی هستشوقتی اینو گفتم اون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط