{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۶

پارت ۱۶

با چشمای اشکیم به یونگی که داشت میومد سمتم نگاه کردم وقتی دید بازم میخوام گریه کنم خودشو بهم رسوند و بغلم کرد

+چیشده پرنسسم چی بهت گفت که انقدر خورد شدی؟

_او ..هق..ن..هق..بهم گف..ت هر.ز.ه

+حرفای اون هیچ ارزشی نداره که اشکات و براش هدر میدی

_ از به..هق..ترین دو..هق..ستم انتظار .هق.دیگه ای داشتم
میشه محکم تر بغلم کنی؟

+چرا که نه

با این حرفش حلقه ی دور کمرم و تنگ تر کرد

بعد چند دقیقه بلندم کرد و گزاشت رو تخت خواست بره که دستش و کشیدم که باعث شد تعادلش بهم بریزه و بشینه روی لبه تخت
آروم بهش گفتم

_ممنونم ازت تو خیلی خوبی خیلی خیلی

آروم با یه لبخند آرامش بخش نگاهم کرد و بوسه ای روی لبم زد و رفت بیرون راستش برام جای تعجب داشت که چرا مثل پسرای دیگه رابطه جنسی نمیخواد
نمیدونم والا شاید اصلا میخواد باهام ازدواج کنه بعد اهه وللش حالا
دیدگاه ها (۰)

اینم یه جایزه برای حمایت هاتون😃

پارت ۱۷با صدای اجوما چشم هامو باز کردم &دخترم بلند شو وقت صب...

سم خونتدن نیوفتاده؟🤣خیلی وقته براتون اسید نزاشتمااا

ناشناس😁https://harfeto.timefriend.net/16785457295200

☆ازدواج اجباری☆P♡13____________________*ویو سومی**شب شده بود...

پارت۶~Goddess ~رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط