داستان کابوس عشق فصل۲ پارت ۷ (آخر)
داستان کابوس عشق فصل۲ پارت ۷ (آخر)
ادامه: سوزی: بد نیستم مایکل: آها.....ام.....مطمئنی؟ سوزی: ببینم مایکل نکنه تو نگران منی؟ مایکل: نه....چرا من باید نگران تو باشم من فقط حالت رو پرسیدم. اصلا به من چه. بعد سوزی هیچی نگفت و رفت بقیه ی کارا رو انجام داد. بعد کارش تموم شد و رفت خونه. وقتی میخواست بره خونه اول رفت سمت بیمارستان مامانش رو ببینه. اما تا داشت میرفت یهو یکنفر که داشت از جاده رد میشد یه ماشین با سرعت زید داشت میومد سمتش. سوزی دویید سمتش و گفت: مراقب باش! بعد کشیدش کنار. ماشین محکم خورد به سوزی. سوزی داشت از دهنش خون میومد از سرش هم همینطور. چشماش داشت بسته میشد. اون کسی که سوزی نجاتش داد اومد پیشش و گفت: هی حالت خوبه! هی باتوام! بعد اون کلاه از سرش در اومد. سوزی: ج...ج....جنی؟ اون جنی بود. جنی: سوزی تویی؟ طاقت بیار سوزی. یکنفر: حالش خوبه؟ جنی: باید ببریمش بیمارستان. او یکنفر سرش رو قلب سوزی گذاشت و با نگرانی گفت: ن.....نمیدونم میتونه طاقت بیاره ق.....قلبش....داره وایمیسه. جنی با گریه: سوزیییییییییی😭😭😭.
بنظرتون سوزی زنده میمونه؟
ادامه: سوزی: بد نیستم مایکل: آها.....ام.....مطمئنی؟ سوزی: ببینم مایکل نکنه تو نگران منی؟ مایکل: نه....چرا من باید نگران تو باشم من فقط حالت رو پرسیدم. اصلا به من چه. بعد سوزی هیچی نگفت و رفت بقیه ی کارا رو انجام داد. بعد کارش تموم شد و رفت خونه. وقتی میخواست بره خونه اول رفت سمت بیمارستان مامانش رو ببینه. اما تا داشت میرفت یهو یکنفر که داشت از جاده رد میشد یه ماشین با سرعت زید داشت میومد سمتش. سوزی دویید سمتش و گفت: مراقب باش! بعد کشیدش کنار. ماشین محکم خورد به سوزی. سوزی داشت از دهنش خون میومد از سرش هم همینطور. چشماش داشت بسته میشد. اون کسی که سوزی نجاتش داد اومد پیشش و گفت: هی حالت خوبه! هی باتوام! بعد اون کلاه از سرش در اومد. سوزی: ج...ج....جنی؟ اون جنی بود. جنی: سوزی تویی؟ طاقت بیار سوزی. یکنفر: حالش خوبه؟ جنی: باید ببریمش بیمارستان. او یکنفر سرش رو قلب سوزی گذاشت و با نگرانی گفت: ن.....نمیدونم میتونه طاقت بیاره ق.....قلبش....داره وایمیسه. جنی با گریه: سوزیییییییییی😭😭😭.
بنظرتون سوزی زنده میمونه؟
- ۶۰
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط