𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝒂 | نظریهی ما
𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝒂 | نظریهی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 1۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دستم شروع کرد به لرزیدن.
سعی کردم گوشی رو خاموش کنم و حواسم رو به درس بدم، ولی واقعاً نمیشد.
سرم گیج میرفت و بدنم یخ کرده بود.
نه... دوباره نه...
چند لحظه بعد، دوباره گوشی لرزید.
چند پیام ناشناس دیگه اومده بود؛ پیامهایی آزاردهنده با محتوای جنسی.
صفحه رو سریع خاموش کردم.
نمیخواستم دوباره چیزی بخونم، ولی همون چند پیام کافی بود تا خاطرات اون چند روز دوباره توی ذهنم زنده بشه.
بدنم بیشتر شروع به لرزیدن کرد.
نفس کشیدن برام سخت شده بود.
دستم رو بالا بردم.
— استاد...
جونگکوک وسط توضیح دادن مکث کرد.
— بله؟
— میشه... برم دستشویی؟
چند ثانیه با دقت نگام کرد.
— اوِلین، حالت خوبه؟
— آره...
آروم از جام بلند شدم.
اما هنوز یک قدم برنداشته بودم که سرم شدید چرخید.
همهچیز جلوی چشمم تار شد.
و بعد...
دیگه چیزی نفهمیدم.
---
وقتی بیهوش شدم، جونگکوک بدون دستپاچگی جلو اومد.
با خونسردی منو از روی زمین بلند کرد و در حالی که چند نفر از بچهها با نگرانی نگاه میکردن، از کلاس بیرون برد.
یکی از بچهها با تعجب گفت:
— استاد، درمانگاه؟
جونگکوک فقط جواب داد:
— آره.
مستقیم منو به درمانگاه مدرسه برد.
پرستار سریع منو روی تخت گذاشت و بعد از معاینه، سرم رو وصل کرد.
جونگکوک کنار تخت ایستاده بود.
پرستار گفت:
— احتمالاً به خاطر ضعف و فشار عصبی بیهوش شده. بهتره استراحت کنه.
جونگکوک سر تکون داد.
— باشه.
بعد به ساعتش نگاه کرد.
کلاسش هنوز ادامه داشت...آیا مهم بود؟!.
صندلی رو کنار تخت کشید و نشست.
تمام مدت همونجا موند.
---
اون طرف، بچههای کلاس هنوز داشتن دربارهی اتفاقی که افتاده بود حرف میزدن.
— بچهها، دیدین استاد چطوری اوِلین رو برد؟
— آره... خیلی سریع.
— ولی عجیب نیست؟ خودش کلاس رو ول کرد و رفت درمانگاه.
یکی با شیطنت گفت:
— من که از صبح میگم یه چیزی بین این دوتاست! اول با ماشین استاد اومد، حالا هم این!
یکی دیگه اخم کرد.
— بابا بیخیال. حالش واقعاً بد بود.
کلاس کمکم ساکت شد.
همه فقط امیدوار بودن وقتی اوِلین چشم باز میکنه، حالش بهتر شده باشه.
---
چند ساعت بعد، آروم چشمام رو باز کردم.
سقف سفید درمانگاه اولین چیزی بود که دیدم.
بعد سرمو چرخوندم.
جونگکوک هنوز کنار تختم نشسته بود.
همین که چشمام بهش افتاد، کتابش رو بست.
— بیدار شدی؟
لبهام خشک بود.
— شما... هنوز اینجایین؟
خیلی ساده جواب داد:
— آره.
— کلاستون چی؟
چند لحظه نگام کرد.
— امروز کلاس مهم نبود.
بعد نگاهش روی صورتم ثابت موند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حال کنید جونگ کوک بتمن میشوددد🤓🍓🤣
خببببب شرطا برای پارت بعدددد ۴۰لایک ۳۰کامنت.🎀
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 1۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دستم شروع کرد به لرزیدن.
سعی کردم گوشی رو خاموش کنم و حواسم رو به درس بدم، ولی واقعاً نمیشد.
سرم گیج میرفت و بدنم یخ کرده بود.
نه... دوباره نه...
چند لحظه بعد، دوباره گوشی لرزید.
چند پیام ناشناس دیگه اومده بود؛ پیامهایی آزاردهنده با محتوای جنسی.
صفحه رو سریع خاموش کردم.
نمیخواستم دوباره چیزی بخونم، ولی همون چند پیام کافی بود تا خاطرات اون چند روز دوباره توی ذهنم زنده بشه.
بدنم بیشتر شروع به لرزیدن کرد.
نفس کشیدن برام سخت شده بود.
دستم رو بالا بردم.
— استاد...
جونگکوک وسط توضیح دادن مکث کرد.
— بله؟
— میشه... برم دستشویی؟
چند ثانیه با دقت نگام کرد.
— اوِلین، حالت خوبه؟
— آره...
آروم از جام بلند شدم.
اما هنوز یک قدم برنداشته بودم که سرم شدید چرخید.
همهچیز جلوی چشمم تار شد.
و بعد...
دیگه چیزی نفهمیدم.
---
وقتی بیهوش شدم، جونگکوک بدون دستپاچگی جلو اومد.
با خونسردی منو از روی زمین بلند کرد و در حالی که چند نفر از بچهها با نگرانی نگاه میکردن، از کلاس بیرون برد.
یکی از بچهها با تعجب گفت:
— استاد، درمانگاه؟
جونگکوک فقط جواب داد:
— آره.
مستقیم منو به درمانگاه مدرسه برد.
پرستار سریع منو روی تخت گذاشت و بعد از معاینه، سرم رو وصل کرد.
جونگکوک کنار تخت ایستاده بود.
پرستار گفت:
— احتمالاً به خاطر ضعف و فشار عصبی بیهوش شده. بهتره استراحت کنه.
جونگکوک سر تکون داد.
— باشه.
بعد به ساعتش نگاه کرد.
کلاسش هنوز ادامه داشت...آیا مهم بود؟!.
صندلی رو کنار تخت کشید و نشست.
تمام مدت همونجا موند.
---
اون طرف، بچههای کلاس هنوز داشتن دربارهی اتفاقی که افتاده بود حرف میزدن.
— بچهها، دیدین استاد چطوری اوِلین رو برد؟
— آره... خیلی سریع.
— ولی عجیب نیست؟ خودش کلاس رو ول کرد و رفت درمانگاه.
یکی با شیطنت گفت:
— من که از صبح میگم یه چیزی بین این دوتاست! اول با ماشین استاد اومد، حالا هم این!
یکی دیگه اخم کرد.
— بابا بیخیال. حالش واقعاً بد بود.
کلاس کمکم ساکت شد.
همه فقط امیدوار بودن وقتی اوِلین چشم باز میکنه، حالش بهتر شده باشه.
---
چند ساعت بعد، آروم چشمام رو باز کردم.
سقف سفید درمانگاه اولین چیزی بود که دیدم.
بعد سرمو چرخوندم.
جونگکوک هنوز کنار تختم نشسته بود.
همین که چشمام بهش افتاد، کتابش رو بست.
— بیدار شدی؟
لبهام خشک بود.
— شما... هنوز اینجایین؟
خیلی ساده جواب داد:
— آره.
— کلاستون چی؟
چند لحظه نگام کرد.
— امروز کلاس مهم نبود.
بعد نگاهش روی صورتم ثابت موند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حال کنید جونگ کوک بتمن میشوددد🤓🍓🤣
خببببب شرطا برای پارت بعدددد ۴۰لایک ۳۰کامنت.🎀
- ۱۸۴
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط