{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان 🩷💚راز خانوادگی💚🩷پارت 2

رمان 🩷💚راز خانوادگی💚🩷پارت 2
شروع مکالمه :
انیا : الو بفرمایید
خدمتکار: الو سلام خانم انیا می خواستم بگم که آقای دزموند برای شما یک ارث بزرگ گذاشته
انیا : آقای دزموند ؟
خدمتکار : ایشون فوت کردند و این ارث رو برای شما گذاشتند و تنها شرط ایشون اینه که شما با 3 نوه ایشون در عمارت ایشون زندگی کنید
خدمتکار ادامه داد : احتمالا تا حالا نامه به دستتون رسیده
انیا : آها ممنون
خدمتکار پس ساعت 2:30 عمارت دزموند باشید ( مثلا آدرس داد )
پایان مکالمه :
انیا : چرا باید همچین ارث بزرگی به من برسه انیا دوباره رفت توی اتاق یور تا شاید چیزی پیدا کنه داشت کشو هارو می‌گشت که به کشو آخر رسید در اون رو که باز کرد چند تا مدارک از مادر واقعی انیا و یه عکس از انیا که دست مادرش رو گرفته بود انیا تونست اون نامه رو پیدا کنه وقتی بازش کرد دید که تاریخ مرگ آقای دزموند مال دیروزه و یعنی یور دیروز این رو فهمیده پس ممکنه مرگ یور و آزمایشگاه به هم ربط داشته باشن
انیا همون موقع تصمیم گرفت که این راز رو کشف کنه پس به رفت داخل اتاق خودش و وسایلش رو جمع کرد و مدارک رو برداشت به همراه عکس یور و انیا و گردنبند که یور همیشه گردنش بود
اون کلید خونه رو بست و تصمیم گرفت خونه رو بفروشه درسته انیا خونه رو فروخت و به نزدیک های ساعت ۲:۳۰ رفت به عمارت در زد و وارد شد
عمارت بزرگی بود و ناگهان پسری با موهای سبز تیره از پله ها پایین اومد آروم و آروم
دیمیتریوس : تو کی هستی
انیا : من همون ...
دیمیتریوس: بزار حدس بزنم تو انیا هستی درسته
که ملیندا وارد میشه
ملیندا : انیا جونم عزیزم 😊
و انیا رو بغل میکنه
انیا که نمیدونه این خانواده چشونه
انیا : شما ؟؟؟
ملیندا : عزیزم من ملیندا دزموند هستم
انیا : و....
ملیندا : اینا رو ولش کن بیا بریم اتاقت رو نشون بدم
انیا: آما....
رفتن به اتاق :
انیا : چه اتاق بزرگی 🤩
ملیندا : آره عزیزم وایی فردا هم باهم میریم خرید لباس 😊😍
انیا : ببخشید ملیندا سان چرا شما با من آنقدر مهربونید؟
ملیندا : عزیزم پدر بزرگ پسرای من توی وصیتنامه نوشته بود که با تو مسله دختر خودم رفتار کنم
انیا تو ذهنش : اما چرا من که با اون ها نسبت خونی ندارم ؟
ملیندا : انیا انیا صدام رو می شنوی ؟
انیا : ها چی بله
ملیندا : یه چند دست لباس داخل کمد ها هست و اگر دوست نداشتی برای لباس های خودت و یادت نره که برای ناهار بیای طبقه پایین
انیا : چشم
و میره از اتاق بیرون
.
.
.
خوب این از پارت 2 و می دونم که کم فعالیت می کنم دلیلش رو برای شما توی پست بعد میزارم🩷🩷🩷🩷💚💚💚💚 تا پارت بعد بای بای🩷🩷🩷🩷🩷💚💚💚💚❤️❤️❤️❤️❤️💗💗💗💗💗😇😇😇😇😇😇😘😘😘🤩🤩🤩🤩😊😊😊😍😊😊😍😊😊😅🤩🤩🤩
دیدگاه ها (۳)

خوب سلام به همه دلیل اینکه کم فعالیت می کنم که من توی طول هف...

70تایی شدنمون مبارک 💚💚💚💚💚💚💚🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷ممنون از حمایت های شما💗💗💗💗...

چالش نظرتون چیه ؟ به پروفایلتون نمره بدم 🩷💚؟

رمان💚🩷راز خانوادیگی🩷💚 پارت 1 انیا : وقتی بچه بودم پدرم من رو...

ماموریت 007 صورتی پارت 10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط