امان از خونه تکونی امان از خاطرهای جاخوش کرده تو کارتن ها
امان از خونه تکونی امان از خاطرهای جاخوش کرده تو کارتن های کمد دیواری.
یهو متوجه شی سه ساعته نشستی پای یه دفترمشق از آبان شصت و هفت و یه اتاق طبقه سوم یه خونه شمالی تو آریانا نزدیک خوش بغل یه مصالح فروشی.
علی شش ساله میترای سه ساله و مهسایی که تازه قرار بود دوماه دیگه دنیا بیاد.
اتاقمون اینقدری جا نداشت که میزتحریر توش جا بشه آشپزخونمونم اینقدر جا نداشت که یخچال توش جا بشه یخچال و کنارش میزتحریر سبز رنگ علی با یه چراغ مطالعه سبز و یه مدادتراش سبز از اونایی که بست میخورد به میز تو راهرو بود.ساعت هشت معمولا علی و میترا که میخوابیدن میشستم پشت میز و شروع میکردم به خط کشی کردن دفترهاش و کشیدن شکلهای ریاضی واسه فردا.
نمیدونم علاقه مندیش به ریاضی یا معلمی از کجا و کی شکل گرفت اما هرچی بود که خلاف مادرهای دیگه که همیشه غصه امتحان ریاضی (حساب) بچه هاشونو داشتن من غصه امتحان انشاء و نقاشی داشتم واسه علی.
علاقه عجیب و وصف ناپذیری به ریاضی داشت و اینو معلم کلاس اولش خانم نوروزیان هم متوجه شده بود راستی این وسط یه پرانتز باز کنم که بطور عجیب و باورنکردنی چند وقت قبل از ازدواج علی خانم نوروزیان رو تو خیابون دیدم وقتی سراغ علی رو گرفت گفتم چند روز دیگه عروسیشه خیلی خوشحال شد و گفت باورم نمیشه پسر کوچولوی درسخون من اینقدر بزرگ شده باشه گفتم عروسیش دعوتتون کنم میاین؟گفت با کمال میل به علی حرفی نزدم تا شب عروسی وقتی عروس داماد وارد سالن شدند و تک تک با مهمونا روبرو شدن باید قیافه علی رو میدین وقتی معلم کلاس اولشو دید.
خلاصه اینکه عشق به ریاضی تا جایی کار دستش داد که با رتبه خوبی که سال دوهزار کنکور سراسری آورد تنها پنج رشته انتخاب کرد اونم همش ریاضی که خب اولین انتخابش ریاضی محض دانشگاه شریف قبول شد و درست وقتی هفده سالش بود تو همون مدرسه خودش(مفید)که درس خونده بود مشغول به کار شد که شد که شد.
تمام این سالها شغلهای خوبی بهش پیشنهاد میشد اما با قاطعیت همه رو رد میکرد و میگفت معلمی شغل انبیاست.
همیشه بزرگترین دغدغه ش تعلیم و تربیت و شاگرداشه تازگیها یه پیج درست کرده به امید اینکه بتونه کمکی هرچند کوچیک به والدینی که نگران تحصیل و موفقیتهای بچه هاشون هستن کرده باشه البته تا الان که فقط انتقاد کرده😄 👊 🏻
.
.
یهو متوجه شی سه ساعته نشستی پای یه دفترمشق از آبان شصت و هفت و یه اتاق طبقه سوم یه خونه شمالی تو آریانا نزدیک خوش بغل یه مصالح فروشی.
علی شش ساله میترای سه ساله و مهسایی که تازه قرار بود دوماه دیگه دنیا بیاد.
اتاقمون اینقدری جا نداشت که میزتحریر توش جا بشه آشپزخونمونم اینقدر جا نداشت که یخچال توش جا بشه یخچال و کنارش میزتحریر سبز رنگ علی با یه چراغ مطالعه سبز و یه مدادتراش سبز از اونایی که بست میخورد به میز تو راهرو بود.ساعت هشت معمولا علی و میترا که میخوابیدن میشستم پشت میز و شروع میکردم به خط کشی کردن دفترهاش و کشیدن شکلهای ریاضی واسه فردا.
نمیدونم علاقه مندیش به ریاضی یا معلمی از کجا و کی شکل گرفت اما هرچی بود که خلاف مادرهای دیگه که همیشه غصه امتحان ریاضی (حساب) بچه هاشونو داشتن من غصه امتحان انشاء و نقاشی داشتم واسه علی.
علاقه عجیب و وصف ناپذیری به ریاضی داشت و اینو معلم کلاس اولش خانم نوروزیان هم متوجه شده بود راستی این وسط یه پرانتز باز کنم که بطور عجیب و باورنکردنی چند وقت قبل از ازدواج علی خانم نوروزیان رو تو خیابون دیدم وقتی سراغ علی رو گرفت گفتم چند روز دیگه عروسیشه خیلی خوشحال شد و گفت باورم نمیشه پسر کوچولوی درسخون من اینقدر بزرگ شده باشه گفتم عروسیش دعوتتون کنم میاین؟گفت با کمال میل به علی حرفی نزدم تا شب عروسی وقتی عروس داماد وارد سالن شدند و تک تک با مهمونا روبرو شدن باید قیافه علی رو میدین وقتی معلم کلاس اولشو دید.
خلاصه اینکه عشق به ریاضی تا جایی کار دستش داد که با رتبه خوبی که سال دوهزار کنکور سراسری آورد تنها پنج رشته انتخاب کرد اونم همش ریاضی که خب اولین انتخابش ریاضی محض دانشگاه شریف قبول شد و درست وقتی هفده سالش بود تو همون مدرسه خودش(مفید)که درس خونده بود مشغول به کار شد که شد که شد.
تمام این سالها شغلهای خوبی بهش پیشنهاد میشد اما با قاطعیت همه رو رد میکرد و میگفت معلمی شغل انبیاست.
همیشه بزرگترین دغدغه ش تعلیم و تربیت و شاگرداشه تازگیها یه پیج درست کرده به امید اینکه بتونه کمکی هرچند کوچیک به والدینی که نگران تحصیل و موفقیتهای بچه هاشون هستن کرده باشه البته تا الان که فقط انتقاد کرده😄 👊 🏻
.
.
- ۵.۲k
- ۲۲ بهمن ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط