دورهمی تاریک / dark gathering 🎴🎭
دورهمی تاریک / dark gathering 🎴🎭
🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁
سانزو بعد شنیدن حرف های آرام هنوز لرزیده بود و بعد گفت : عام....من میرم تو اتاقم....
آرام سرش رو کج کرد : صبحونه لازم نداری؟
سانزو : نه...
آرام: باشه...هرجور راحتی...
* سانزو دوید و رفت تو اتاق و در رو بست *
آرام سرش رو کج کرد و از جاش بلند شد و صبحونه رو روی میز چید که یهو یکی پرید رو کولش ، آرام فکر کرده بود که جن بوده ولی نه ، بل بود .
آرام حتی وقتی بل پرید رو کولش هیچ واکنشی نشون نداد .
بل با لحن خسته : صبح بخیر داداشی
آرام : هایتانی....من نیک اخترم
بل تا فهمید ارامه بلند شد و گفت : گ..ببخشیدددددد
آرام هنوز سرد بود گفت : مهم نی
بل اومد کنار ارام وایساد و گفت : از دستم ناراحتی ؟ چت شده؟
آرام یکم فاصله گرفت : هیچی...
بل : حداقل با من خوب باش دیگه ( یکم لوس بامزه )
آرام سرش رو برگردوند و گفت : چجوری؟ من که مهربون نیستم
بل جدی : پس سعی کن...نمیتونی همش به خرافات راجب جن و ارواح تکیه کنی قشنگم
آرام یکم ناراحت شد و بل این رو فهمید فقط به روی خودش نیاورد ، آرام یهو رفت سمت اتاقش
بل یهو : هی نیک اختر ببخشید واقعا از عمد نگفتم!!!!
* آرام رفت تو اتاق در رو قفل کرد *
آرام پشت در نشست و زانوش رو بغل کرد و عصبی بود
بل اومد پشت در و در میزد
بل : نیک اخترررررر گومناساییی( ببخشید)
آرام : . . .
بل : تو رو خدا در رو باز کن ابجیییی!
ارام یهو در رو باز کرد و گفت : خودت بودی که گفتی....من خواهرت نیستم....چرا بهم میگی "ابجی"؟
بل یکم شرمنده شد و گفت : گ...گومناسای نیک اختر...من...از عمد نگفتم...میشه...عضو خانواده هایتانی هامون بشی؟
آرام گرخید : بسم الله
بل : مشکلیه عزیزم؟
آرام سرش رو برگردوند : نه فقط...هیچی...م...من همون خواهرناتنیت میشم....!
بل لبخند از شادی زد و گفت : اریگاتو نیک اخترررررررر راستی....
آرام سرش رو کج کرد : هوم؟
بل با لبخند چشم بسته : میشه با اسمت صدا کنم؟؟
آرام تعجب کرد و یکم دل برای بل نرم شد و گفت : خب..باشه ...آرام بگو
بل با ذوق : ارااااااممممم!...اسمت خیلی بانمکه
👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴
🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁
سانزو بعد شنیدن حرف های آرام هنوز لرزیده بود و بعد گفت : عام....من میرم تو اتاقم....
آرام سرش رو کج کرد : صبحونه لازم نداری؟
سانزو : نه...
آرام: باشه...هرجور راحتی...
* سانزو دوید و رفت تو اتاق و در رو بست *
آرام سرش رو کج کرد و از جاش بلند شد و صبحونه رو روی میز چید که یهو یکی پرید رو کولش ، آرام فکر کرده بود که جن بوده ولی نه ، بل بود .
آرام حتی وقتی بل پرید رو کولش هیچ واکنشی نشون نداد .
بل با لحن خسته : صبح بخیر داداشی
آرام : هایتانی....من نیک اخترم
بل تا فهمید ارامه بلند شد و گفت : گ..ببخشیدددددد
آرام هنوز سرد بود گفت : مهم نی
بل اومد کنار ارام وایساد و گفت : از دستم ناراحتی ؟ چت شده؟
آرام یکم فاصله گرفت : هیچی...
بل : حداقل با من خوب باش دیگه ( یکم لوس بامزه )
آرام سرش رو برگردوند و گفت : چجوری؟ من که مهربون نیستم
بل جدی : پس سعی کن...نمیتونی همش به خرافات راجب جن و ارواح تکیه کنی قشنگم
آرام یکم ناراحت شد و بل این رو فهمید فقط به روی خودش نیاورد ، آرام یهو رفت سمت اتاقش
بل یهو : هی نیک اختر ببخشید واقعا از عمد نگفتم!!!!
* آرام رفت تو اتاق در رو قفل کرد *
آرام پشت در نشست و زانوش رو بغل کرد و عصبی بود
بل اومد پشت در و در میزد
بل : نیک اخترررررر گومناساییی( ببخشید)
آرام : . . .
بل : تو رو خدا در رو باز کن ابجیییی!
ارام یهو در رو باز کرد و گفت : خودت بودی که گفتی....من خواهرت نیستم....چرا بهم میگی "ابجی"؟
بل یکم شرمنده شد و گفت : گ...گومناسای نیک اختر...من...از عمد نگفتم...میشه...عضو خانواده هایتانی هامون بشی؟
آرام گرخید : بسم الله
بل : مشکلیه عزیزم؟
آرام سرش رو برگردوند : نه فقط...هیچی...م...من همون خواهرناتنیت میشم....!
بل لبخند از شادی زد و گفت : اریگاتو نیک اخترررررررر راستی....
آرام سرش رو کج کرد : هوم؟
بل با لبخند چشم بسته : میشه با اسمت صدا کنم؟؟
آرام تعجب کرد و یکم دل برای بل نرم شد و گفت : خب..باشه ...آرام بگو
بل با ذوق : ارااااااممممم!...اسمت خیلی بانمکه
👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴
- ۵۹۴
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط