{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به او #نگاه کردم.

به او #نگاه کردم.
ازجا پرید!
دست انداخت زیر چانه‌ی من و با چنان شدتی که من هرگز نظیر آن ‌را ندیده بودم به من گفت:

- دختر! این‌طور به من #نگاه نکن!
این #چشم‌های تو، بالاخره مرا وادار به یک خبطِ بزرگ در زندگی خواهدکرد!

- این خبطِ شما؛ #آرزوی من است ...



📚چشم هایش
✍️بزرگ_علوی
#کتاب#داستان#داستان_معاصر#بخون#ویسگون#فرشت
پ.ن:کتاب قشنگی بود
داستان معاصر
دیدگاه ها (۷)

گاهی #نجات،شبیه یک اتفاقِ بزرگ نیست.شبیه این است کهیک روز #ص...

« يا #الله! أحلامنا بين يديك فحققها » خدایا! آرزوهای ما در د...

پروردگارا ما ایمان آورده ایم پس ما را ببخش و بر ما رحم کن و...

دیگر #زندگی و زنده‌بودن برایم معما نبود.همه‌چیز #روشن و شفاف...

گونه ام را آرام بوسید و گفت دختر اینطور به من نگاه نکن این چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط