به او #نگاه کردم.

به او #نگاه کردم.
ازجا پرید!
دست انداخت زیر چانه‌ی من و با چنان شدتی که من هرگز نظیر آن ‌را ندیده بودم به من گفت:

- دختر! این‌طور به من #نگاه نکن!
این #چشم‌های تو، بالاخره مرا وادار به یک خبطِ بزرگ در زندگی خواهدکرد!

- این خبطِ شما؛ #آرزوی من است ...



📚چشم هایش
✍️بزرگ_علوی
#کتاب#داستان#داستان_معاصر#بخون#ویسگون#فرشت
پ.ن:کتاب قشنگی بود
داستان معاصر
دیدگاه ها (۱۲)

فنجان اسپرسوی روبه‌رویش مدت‌ها بود که یخ کرده بود، اما دازای...

....پارت بیستم....

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت نهمکتابخانه برای چند ثانیه کامل...

سلام بلوبری سناریو جدید و درخواستی

پارت ۳ ویو ات ...خب، رسیدیم به اتاق‌ها. من و سولا رفتیم تو ا...

Borrowed LifePART 1ساعت ۷:۳۰ صبح...-+خاموش شوووو... 😩لینا دس...

جنگل نفرین شده پارت ۱۳

اولین فیکم😄سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟙: برخورد اولسئول، ساعت هشت صبح.ص...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۰حیاط مدرسه شلوغ بود.اما برای چهار آل...

Part 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط