Start Again (28)
Start Again (28)
بعد از اون اتفاق...
یونا و جیمین کمکم دوباره مثل قبل با هم حرف میزدن.
نه اینکه همهچی مثل روزای اول شده باشه...
ولی حداقل دیگه بینشون اون سکوت سنگین نبود.
---
زنگ ناهار...
یونا طبق معمول روی نیمکت همیشگیش نشسته بود.
چند ثانیه بعد، جیمین هم اومد و کنارش نشست.
یه نگاه به کتاب یونا انداخت و خندید.
ـ تو هنوزم ولکن درس نیستی؟
یونا بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
ـ تو هم هنوزم ولکن حرف زدن نیستی؟
جیمین خندید.
ـ آخی... خوشحالم بعضی چیزا هیچوقت عوض نمیشن.
یونا ناخودآگاه لبخند زد.
ـ پررو.
ـ قبول دارم.
جیمین چند لحظه به لبخندش نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
ـ مدتها بود نخندیده بودی.
یونا یه لحظه جا خورد.
بعد سریع نگاهش رو ازش گرفت.
---
اون طرف حیاط...
سلین از دور حواسش به اون دوتا بود.
دید که جیمین دوباره میخنده.
دید که با یونا راحت حرف میزنه.
و همون لحظه...
بیشتر از همیشه فهمید چی رو از دست داده.
همیشه فکر میکرد جیمین هر اتفاقی هم بیفته، کنار خودش میمونه.
ولی حالا...
هر روز بیشتر ازش فاصله میگرفت.
---
بعد از مدرسه...
یونا داشت از مدرسه میرفت بیرون که یکی صداش زد.
ـ یونا...
برگشت.
سلین بود.
ـ میشه یه دقیقه حرف بزنیم؟
یونا با تعجب گفت:
ـ با من؟
ـ آره.
ـ درباره چی؟
سلین چند ثانیه ساکت موند.
انگار نمیدونست از کجا شروع کنه.
آخرش آروم گفت:
ـ درباره جیمین...
لبخند یونا همون لحظه محو شد.
ـ جیمین چی؟
سلین یه نفس عمیق کشید.
ـ این روزا بیشتر با توئه...
ـ خب؟
سلین نگاهش رو انداخت پایین.
ـ فقط...
مراقبش باش.
یونا اخماش رفت تو هم.
ـ یعنی چی؟
سلین لبش رو گاز گرفت.
ـ هیچی...
بعد بدون اینکه چیز دیگهای بگه، از کنارش رد شد و رفت.
یونا همونجا موند.
ـ این دیگه یعنی چی بود؟
هرچی بیشتر به حرفش فکر میکرد...
کمتر میفهمید منظورش چیه.
---
همون شب...
یونا روی تختش دراز کشیده بود.
حرفهای سلین مدام توی سرش تکرار میشد.
"مراقبش باش..."
ولی هرچی فکر میکرد...
هیچ معنیای براش پیدا نمیکرد.
فقط یه چیز رو مطمئن بود.
رابطه جیمین و سلین...
واقعاً تموم شده بود.
و برخلاف چیزی که خودش فکر میکرد...
از این اتفاق ناراحت نبود.
شاید...
یه گوشهی دلش، حتی ازش خوشحال هم بود...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
بعد از اون اتفاق...
یونا و جیمین کمکم دوباره مثل قبل با هم حرف میزدن.
نه اینکه همهچی مثل روزای اول شده باشه...
ولی حداقل دیگه بینشون اون سکوت سنگین نبود.
---
زنگ ناهار...
یونا طبق معمول روی نیمکت همیشگیش نشسته بود.
چند ثانیه بعد، جیمین هم اومد و کنارش نشست.
یه نگاه به کتاب یونا انداخت و خندید.
ـ تو هنوزم ولکن درس نیستی؟
یونا بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
ـ تو هم هنوزم ولکن حرف زدن نیستی؟
جیمین خندید.
ـ آخی... خوشحالم بعضی چیزا هیچوقت عوض نمیشن.
یونا ناخودآگاه لبخند زد.
ـ پررو.
ـ قبول دارم.
جیمین چند لحظه به لبخندش نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
ـ مدتها بود نخندیده بودی.
یونا یه لحظه جا خورد.
بعد سریع نگاهش رو ازش گرفت.
---
اون طرف حیاط...
سلین از دور حواسش به اون دوتا بود.
دید که جیمین دوباره میخنده.
دید که با یونا راحت حرف میزنه.
و همون لحظه...
بیشتر از همیشه فهمید چی رو از دست داده.
همیشه فکر میکرد جیمین هر اتفاقی هم بیفته، کنار خودش میمونه.
ولی حالا...
هر روز بیشتر ازش فاصله میگرفت.
---
بعد از مدرسه...
یونا داشت از مدرسه میرفت بیرون که یکی صداش زد.
ـ یونا...
برگشت.
سلین بود.
ـ میشه یه دقیقه حرف بزنیم؟
یونا با تعجب گفت:
ـ با من؟
ـ آره.
ـ درباره چی؟
سلین چند ثانیه ساکت موند.
انگار نمیدونست از کجا شروع کنه.
آخرش آروم گفت:
ـ درباره جیمین...
لبخند یونا همون لحظه محو شد.
ـ جیمین چی؟
سلین یه نفس عمیق کشید.
ـ این روزا بیشتر با توئه...
ـ خب؟
سلین نگاهش رو انداخت پایین.
ـ فقط...
مراقبش باش.
یونا اخماش رفت تو هم.
ـ یعنی چی؟
سلین لبش رو گاز گرفت.
ـ هیچی...
بعد بدون اینکه چیز دیگهای بگه، از کنارش رد شد و رفت.
یونا همونجا موند.
ـ این دیگه یعنی چی بود؟
هرچی بیشتر به حرفش فکر میکرد...
کمتر میفهمید منظورش چیه.
---
همون شب...
یونا روی تختش دراز کشیده بود.
حرفهای سلین مدام توی سرش تکرار میشد.
"مراقبش باش..."
ولی هرچی فکر میکرد...
هیچ معنیای براش پیدا نمیکرد.
فقط یه چیز رو مطمئن بود.
رابطه جیمین و سلین...
واقعاً تموم شده بود.
و برخلاف چیزی که خودش فکر میکرد...
از این اتفاق ناراحت نبود.
شاید...
یه گوشهی دلش، حتی ازش خوشحال هم بود...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
- ۴۳۳
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط