Start Again (22)
Start Again (22)
یک هفته بعد...
دیگه حتی یونا هم خسته شده بود از این همه رفتار عجیب.
سلین هر روز مرموزتر از قبل میشد.
هی گوشی.
هی بیرون رفتن.
هی غیب شدن.
اما انگار هیچکس جز یونا متوجه این چیزا نمیشد.
یا شاید هم کسی اهمیت نمیداد.
---
زنگ ناهار...
جیمین و سلین کنار هم نشسته بودن.
جیمین با هیجان داشت یه خاطره تعریف میکرد.
ـ بعد معلم برگشت گفت...
خودم داشتم از خنده میمردم!
اما سلین فقط سرش توی گوشی بود.
ـ هوم...
ـ سلین؟
ـ هان؟
ـ داری گوش میدی؟
ـ آره.
جیمین لبخند زد.
ـ خیلی خب... پس آخرین چیزی که گفتم چی بود؟
سلین چند ثانیه خیره موند.
ـ اممم...
ـ گرفتمت.
سلین خجالتی خندید.
ـ ببخشید.
ـ اشکال نداره.
جیمین اینو گفت، ولی لبخندش مثل همیشه نبود.
انگار واقعاً ناراحت شده بود.
فقط نمیخواست نشون بده.
---
بعد از مدرسه...
یونا داشت از مدرسه میرفت بیرون.
کیفش رو روی یه شونه انداخته بود و تو فکر خودش بود.
اما یه صحنه باعث شد وایسه.
سلین پشت ساختمان مدرسه بود.
و تنها نبود.
کنارش یه پسر ایستاده بود.
پسری که یونا تا حالا ندیده بود.
مطمئن بود دانشآموز مدرسهشون نیست.
اون دوتا داشتن حرف میزدن.
و سلین میخندید.
یه خنده واقعی.
همون خندهای که این روزا کمتر موقع حرف زدن با جیمین دیده میشد.
یونا چند لحظه نگاهشون کرد.
بعد آهسته نگاهش رو برگردوند.
ـ به من ربطی نداره...
و راهش رو کشید و رفت.
---
فردای اون روز...
جیمین وارد کلاس شد.
اما از همون لحظهای که اومد، یونا فهمید یه چیزی درست نیست.
نه لبخند همیشگیش رو داشت.
نه انرژی همیشگیش رو.
کیفش رو روی میز انداخت و نشست.
یونا چند لحظه نگاهش کرد.
ـ چی شده؟
ـ هیچی.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ دروغگو.
جیمین یه خنده کوتاه کرد.
ـ اینقدر تابلوئه؟
ـ خیلی.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد یه آه کشید.
ـ فقط...
ـ فقط چی؟
جیمین به صندلی خالی سلین نگاه کرد.
ـ حس میکنم این روزا یه چیزی عوض شده.
یونا چیزی نگفت.
ـ یعنی چی؟
ـ نمیدونم...
دستش رو پشت گردنش کشید.
ـ انگار دیگه مثل قبل نیست.
ـ سلین؟
ـ آره.
ـ شاید فقط سَرِش شلوغه.
ـ شاید...
اما معلوم بود خودش هم حرفش رو باور نداره.
برای اولین بار...
یونا نگرانی رو توی صورت جیمین دید.
نگرانی واقعی.
و یه حس عجیب توی دلش پیچید.
چون با اینکه از سلین خوشش نمیاومد...
دیدن جیمین توی این حالت هم اصلاً حس خوبی نداشت.
ادامه دارد...
دو پارت گزاشتم چون نتم در حال اتمام هس🗿(همین دیروز نت گرفتم🗿🥸)
خب بگذریم
شرط:
15 بازنشر
5 فالوور
یک هفته بعد...
دیگه حتی یونا هم خسته شده بود از این همه رفتار عجیب.
سلین هر روز مرموزتر از قبل میشد.
هی گوشی.
هی بیرون رفتن.
هی غیب شدن.
اما انگار هیچکس جز یونا متوجه این چیزا نمیشد.
یا شاید هم کسی اهمیت نمیداد.
---
زنگ ناهار...
جیمین و سلین کنار هم نشسته بودن.
جیمین با هیجان داشت یه خاطره تعریف میکرد.
ـ بعد معلم برگشت گفت...
خودم داشتم از خنده میمردم!
اما سلین فقط سرش توی گوشی بود.
ـ هوم...
ـ سلین؟
ـ هان؟
ـ داری گوش میدی؟
ـ آره.
جیمین لبخند زد.
ـ خیلی خب... پس آخرین چیزی که گفتم چی بود؟
سلین چند ثانیه خیره موند.
ـ اممم...
ـ گرفتمت.
سلین خجالتی خندید.
ـ ببخشید.
ـ اشکال نداره.
جیمین اینو گفت، ولی لبخندش مثل همیشه نبود.
انگار واقعاً ناراحت شده بود.
فقط نمیخواست نشون بده.
---
بعد از مدرسه...
یونا داشت از مدرسه میرفت بیرون.
کیفش رو روی یه شونه انداخته بود و تو فکر خودش بود.
اما یه صحنه باعث شد وایسه.
سلین پشت ساختمان مدرسه بود.
و تنها نبود.
کنارش یه پسر ایستاده بود.
پسری که یونا تا حالا ندیده بود.
مطمئن بود دانشآموز مدرسهشون نیست.
اون دوتا داشتن حرف میزدن.
و سلین میخندید.
یه خنده واقعی.
همون خندهای که این روزا کمتر موقع حرف زدن با جیمین دیده میشد.
یونا چند لحظه نگاهشون کرد.
بعد آهسته نگاهش رو برگردوند.
ـ به من ربطی نداره...
و راهش رو کشید و رفت.
---
فردای اون روز...
جیمین وارد کلاس شد.
اما از همون لحظهای که اومد، یونا فهمید یه چیزی درست نیست.
نه لبخند همیشگیش رو داشت.
نه انرژی همیشگیش رو.
کیفش رو روی میز انداخت و نشست.
یونا چند لحظه نگاهش کرد.
ـ چی شده؟
ـ هیچی.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ دروغگو.
جیمین یه خنده کوتاه کرد.
ـ اینقدر تابلوئه؟
ـ خیلی.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد یه آه کشید.
ـ فقط...
ـ فقط چی؟
جیمین به صندلی خالی سلین نگاه کرد.
ـ حس میکنم این روزا یه چیزی عوض شده.
یونا چیزی نگفت.
ـ یعنی چی؟
ـ نمیدونم...
دستش رو پشت گردنش کشید.
ـ انگار دیگه مثل قبل نیست.
ـ سلین؟
ـ آره.
ـ شاید فقط سَرِش شلوغه.
ـ شاید...
اما معلوم بود خودش هم حرفش رو باور نداره.
برای اولین بار...
یونا نگرانی رو توی صورت جیمین دید.
نگرانی واقعی.
و یه حس عجیب توی دلش پیچید.
چون با اینکه از سلین خوشش نمیاومد...
دیدن جیمین توی این حالت هم اصلاً حس خوبی نداشت.
ادامه دارد...
دو پارت گزاشتم چون نتم در حال اتمام هس🗿(همین دیروز نت گرفتم🗿🥸)
خب بگذریم
شرط:
15 بازنشر
5 فالوور
- ۹۴۱
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط