{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شنبه94/12/29ساعت23:55

شنبه94/12/29ساعت23:55
اینم اولین سفره عیدمامانم یادش همیشه ماندگار

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم...!
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛
می‌گفت: می‌خرم به شرط اینکه بخوابی...
یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛
می‌گفت: می‌برمت به شرط اینکه بخوابی...!
یک شب پرسیدم: اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟
گفت: می‌رسی به شرط اینکه بخوابی...
هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند!!!...

دیشب مادرمو خواب دیدم؛
پرسید: هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟
گفتم: شب‌ها نمی‌خوابم...!!
گفت: مگر چه آرزویی داری؟؟
گفتم: تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم...
گفت: سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی...

تقدیم به تمامی مادران
دیدگاه ها (۵۷)

یکشنبه95/1/1ساعت7:58"یا مقلب القلوب.... " ...

دوشنبه95/1/2ساعت20:59ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺗﺎﮐﺴﻰ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺭﻭﻯ ﺷﻮﻧﻪﻯ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺯﺩ ....

جمعه94/12/28ساعت23:57ابوعلی سینا در سفر بود. در هنگام عبور ا...

پنجشنبه94/12/27ساعت23:54چقدر این جمله زیباستانسانهای ناپختهه...

p11بیو جیمین اگه بیدار شم ببینم جاش کبود کردم کبودش میکنم 😏ن...

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟠 شروع کردم به خوردن که دیدم دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط