وقتی عضو نهمی و ایرانی هستی و توی اون روز جنگ رفته بود
وقتی عضو نهمی و ایرانی هستی و توی اون ۱۲ روز جنگ رفته بودی ایران و نمی تونستی برگردی
#چندپارتی
p۱
ویو ا/ت:
خیلی خوشحال بودم که بعد ۷ سال خانوادم رو مییبینم داشتم واسایلم رو جمع می کردم چون ساعت ۷ پروازم بود.
همین جوری که وسایلم رو جمع می کردم یکم نگران بودم چون من ۷ سال با اعضا زندگی کردم خیلی برام سخت بود که چند هفته نبینمشون.
قرار بود قبل از پرواز یک چیزی بیرون بخوریم.
همه ی اعضا پایین حاضر بودن
ویو اعضا:
چان: ا/ت بیا پایین دیر شد به پرواز نمیرسی هاااا
لینو: ا/ت بیا دیگه دم در باهام خشگ شد(با لحن جدی ولی خنده دار)
ا/ت: باشه امدم
ویو ا/ت:
۱ ساعتی بود که توی رستوران بودیم داشتیم به حرف لینو می خندیدم که من به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت ۶ و نیم بود من ۷ پرواز داشتم با لحن نگران گفتم: وای دیر شد
چان: نگران نباش نیم ساعته می رسونیمت
سریع حساب کردیم و رفتیم توی ماشین
.......
رسیدیم فرودگاه هان و هیونجین کمک کردن واسایل رو خالی کنیم.
بعد از گرفتن کار خروج باید از اعضا خداحافظی می کردم همهی اعضا رو بغل کردم و بعد از کلی ابراز علاقه رفتم.
توی هوا پیما بودم نزدیک ترکیه، خیلی خوشحال بودم که بالخره خانوادم رو میبینم.
هوا پیما نشسته بود بعد از گرفتم چمدون ها داشتم به سمت در خروج می رفتم که از در برم بیرون که خانوادم رو دیدم خوشحال پریدم بغلشون و رفتیم به سمت خونه.
ویو ا/ت
ساعت ۳ صبح بود من هنوز بیدار بودم کره ساعت ۸ صبح بود و داشت با چان صحبت می کردم که یک دفعه صدای بلندی شنیدیم هیچ کدوم نمی دونستیم چیه.
هر جور که شد تلاش کردیم که بخوابیم فردا صبح فهمیدیم که جنگ شده مطمعن بودم که خبر به کره هم رسیده بود.
#چندپارتی
p۱
ویو ا/ت:
خیلی خوشحال بودم که بعد ۷ سال خانوادم رو مییبینم داشتم واسایلم رو جمع می کردم چون ساعت ۷ پروازم بود.
همین جوری که وسایلم رو جمع می کردم یکم نگران بودم چون من ۷ سال با اعضا زندگی کردم خیلی برام سخت بود که چند هفته نبینمشون.
قرار بود قبل از پرواز یک چیزی بیرون بخوریم.
همه ی اعضا پایین حاضر بودن
ویو اعضا:
چان: ا/ت بیا پایین دیر شد به پرواز نمیرسی هاااا
لینو: ا/ت بیا دیگه دم در باهام خشگ شد(با لحن جدی ولی خنده دار)
ا/ت: باشه امدم
ویو ا/ت:
۱ ساعتی بود که توی رستوران بودیم داشتیم به حرف لینو می خندیدم که من به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت ۶ و نیم بود من ۷ پرواز داشتم با لحن نگران گفتم: وای دیر شد
چان: نگران نباش نیم ساعته می رسونیمت
سریع حساب کردیم و رفتیم توی ماشین
.......
رسیدیم فرودگاه هان و هیونجین کمک کردن واسایل رو خالی کنیم.
بعد از گرفتن کار خروج باید از اعضا خداحافظی می کردم همهی اعضا رو بغل کردم و بعد از کلی ابراز علاقه رفتم.
توی هوا پیما بودم نزدیک ترکیه، خیلی خوشحال بودم که بالخره خانوادم رو میبینم.
هوا پیما نشسته بود بعد از گرفتم چمدون ها داشتم به سمت در خروج می رفتم که از در برم بیرون که خانوادم رو دیدم خوشحال پریدم بغلشون و رفتیم به سمت خونه.
ویو ا/ت
ساعت ۳ صبح بود من هنوز بیدار بودم کره ساعت ۸ صبح بود و داشت با چان صحبت می کردم که یک دفعه صدای بلندی شنیدیم هیچ کدوم نمی دونستیم چیه.
هر جور که شد تلاش کردیم که بخوابیم فردا صبح فهمیدیم که جنگ شده مطمعن بودم که خبر به کره هم رسیده بود.
- ۷.۲k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط