{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن شب به میهمانی اشکها دعوت بودیم...

آن شب به میهمانی اشکها دعوت بودیم...

من
بودم...
تو بودی...
اتفاقا باران هم بود...

چه تشابه زیبایی...
من...تو...باران....
"هر سه می باریدیم"

من برای ماندن..................تو برای نماندن
'وباران برای پایان این عشق'


و تراژدی این عشق نافرجام...
اینچنین پایان یافت...

ولی من...
آخرین نگاهت را همچنان...
به دوش میکشم...


تا بینهایت...........بدون مرز.....

دیدگاه ها (۱)

S

M

حسین پناهی یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را ...

آدم ها باید توی زندگیشان پای خیلی چیزها بایستند....پای حرف ه...

پایان ۶۹ سال فراقزمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفه‌ی این سف...

Part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط